دعا براي رفع خستگي در پياده روي اربعين دعا براي رفع خستگي در پياده روي اربعين .

دعا براي رفع خستگي در پياده روي اربعين

=

خيلي مهم"

+ نوشته شده در چهارشنبه بيست و دوم تير ۱۳۹۰ ساعت 11:21 شماره پست: 9 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

از دوست خوبم فرزين عزيز خيلي ممنونم كه مطلب به اين مهمي رو گذاشت.

 

 ميزارمش اينجا تا براي همه قابل دسترسي باشه.ميتونيد اينجاببينيد

"دوستي"

+ نوشته شده در چهارشنبه بيست و دوم تير ۱۳۹۰ ساعت 11:5 شماره پست: 8

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

بهترين روش براي داشتن يه دوستي پايدار

 

اينه كه اول بدوني براي چي با طرف ميخواي

 دوست بشي.اون وقت كه ميتوني براي

داشتن يه رابطه محكم وصميمي برنامه ريزي

كني.شايد پيش اومده باشه كه بعضي ها رو

در طول زندگي چندين بار ميبيني ولي اصلن

تمايلي به داشتن رابطه باهاش نداري ولي

در يك ملاقات خيلي ساده و پيش بيني نشده

يك نفر رو ميبني و فقط با يك نگاه خودت رو

آماده و مهيا ميكني براي يك دوستيه پايدار و زيبا

خيلي پيش مياد آدم با دوستش اختلاف نظر داشته

ولي اگر دو طرف به هم علاقه داشته باشن ميان

و صحبت ميكنن.و بالاخره يه جوري كنار ميان

براي من كه اينطوريه .به دوستي خيلي اهميت ميدم

و حاضر نيستم به سادگي از دستش بدم.دوست

خوب نعمتيه كه خدا به ما داده.اگر از دستش بديم

كفران نعمت كرديم.اصلن ما چميدونم شايد همون

دوست قرار اثر مهمي تو زندگيه ما داشته باشه.

تو وبلاگ قبليم از دوستم گفته بودم كه چه برنامه اي

سرم پياده كرد.ولي باز باهم دوست مونديم. براي

همين موضع كه گفتم و بهش معتقدم.و نتايج خوبي

هم گرفتم.پس بهتره براي شروع رابطه با فكر جلو بريم

و براي قطع اون هم عجولانه تصميم نگيريم.

... + نوشته شده در سه شنبه بيست و يكم تير ۱۳۹۰ ساعت 20:4 شماره پست: 7 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

او ميگفت: تا عباس بود حسين اميد داشت.وقتي عباس شهيد شد

 

يعني كار تمام شد و آماده نبرد شد.

به حرم عباس كه نزديك ميشوي.بوي آب همه جا را بر داشته

دور تا دور قبر را آب گرفته حرمش بوي حرم اميرالمومنين را ميدهد

ابهت حرم وادارت ميكند گوشه اي بايستي و عرض ادب كني.

هميشه از بچگي اينگونه بودم كه با عباس جور ديگري بودم.جرات

تكلم ازم گرفته ميشود.چيزي نگفتم.مادر گفت مرا جلو ببر.با كمي

تقلا و كمك زائري مادر را به ضريح رساندم.و باز پشت مادر پنهان شدم.

شرم ميكنم كه در حرمش زياد بمانم مادر كه كارش تمام شد پدر را هم

كمك كردم.و ترجيح دادم بيرون صحن بنشينم.و فقط نظاره گر باشم.

اطراف حرمش نشانه هايي از عباس بود.محل قطع دستهاي او.

به انجا كه ميروي شرم وحيا اجازه توقف نميدهد.دوستدارم زودتر بروم

چشمهاي خونين و مشك. جانت را به لب مي آورد.تمام اميد بچه اينجا نا اميد شد.

و حسين پشتش شكست.و ديگر بي چاره شد...

و مگر ميشود از اينجا بيرون رفت...

...

+ نوشته شده در سه شنبه بيست و يكم تير ۱۳۹۰ ساعت 0:15 شماره پست: 6

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

اوميگفت:هر وقت خسته شدي و بيچاره .وخاكي پيدا نكردي بريزي روي سرت

 

خاك كربلا بريز روي سرت.و مگر تاج فخر و عزتي بالاتر از خاك كربلا

هم هست.

او نامش دواي درد است و خاكش هم شفاي درد ميشود.

خاكش سفيد است.و آرام ولخت روي زمين روان.آنقدر داغ كه گويي

هنوز از عطش طفلان حسين آتش گرفته.دلت ميخواهد پاي برهنه

رويش راه بروي.تا تو را ببرد به سال ۶۱ هجري.

آرام قدم بر ميداري.تا به فرات ميرسي.چشم از فرات بر ميداري

ناله اش را ميشنوي.زار ميزند.دلت نميخواهد حتي نگاهش كني.

آرام است ولي درونش غوغائيست.و زجر آورتر اينكه فرزندان كشندگان

حسين با چه هياهويي درونش شنا ميكنند و داغش تازه تر ميشود.

او هم تنشه است.ولي باز چشم از او بر ميداري.و فقط به نيم نگاهي

بسنده ميكني.چشم هاي او نيز خون است ترجيح ميدي حتي به تر كردن

دست و صورتي نزديكش نشوي.صداي عربها اذيت ميكند.هل هله سال ۶۱

هجري را يادت مي آورد.آنگاه كه براي كشتن علي اكبر دست افشاندند و

هل هله سر دادند.و علي قطعه قطعه روي خاك در خونش ميغلطيد. و

حسين روي زين اسب نيم خيز شده و نظاره گر جانش است كه در درياي

خون آغشته است...

و مگر ميشود از اينجا بيرون رفت...

 +لطفا از طرف كسي نظر نزاريد.

+عذر خواهي ميكنم كه نظرات را فعلا تاييد نميكنم

... + نوشته شده در دوشنبه بيستم تير ۱۳۹۰ ساعت 20:39 شماره پست: 5 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

و اما عشق گفتيم و نامي از خدايش هم ببريم 

 

زيبا ترين واژه اي كه عشق  از او معني گرفت

حسين

قدم كه در طور سيناي حسين ميگذاري دلت پر از عشق ميشود.فضا را

پر از عشق ميابي بي آنكه وقفه اي داشته باشد.بين الحرمينش مملو از

چكاك بال فرشتگان كه مست از صبوي سقايش بال بر زير پاي زائرانش

گسترانيده و قالو سلاما" سلاما گويان ساقي تشگان ولايتش هستند و

چه خوش آواي "و سقاهم ربهم شرابا" طهورا" را ميشنوي.

يادش به خير .او ميگفت:به پايين پاي آقا كه مي روي يادت باشد آرام قدم

برداري.پاره هاي بدن شهدا هنوز آنجاست.به انجا كه رسيدم مگر ميشد

راه رفت.كوهي از غم گرده ام را خم كرد سر به سجده سائيدم.همان جا

پايين پاي علي اكبر زمين گير شدم.ميگفت ارام قدم بردار كه ملائك همه

صف به صف نشسته اند.

از گرداب عشق بيرون بيائيم.با هر جان كندني بود خود را بيرون كشيدم.

گودال قتلگاه را ميبني به آنطرف كه نگاه ميكني تل زينبيه نزديك است

من ازاين مكان شرم ميكنم كه عصمت الله اينجا زار ميزند آرام گذر ميكنم

تاب شنيدن صداي زينب را ديگر ندارم...

ولي تشنه ام.تشنه.تشنه... نه عطش دارم به دنبالش ميگردم.پس كجاست؟

نه علي اكبر كه كنار پدر است.آري علي اصغر را ميگويم...

تشنه اويم.كه داغ هر چه تشتنگيست او تازه كرده

هر جاي اين حرم را كه ميگردي بوي علي اصغر را ميدهد.ولي خودش نيست.

خدايا داغ مرا تازه تر كن برايش.شايد كه بيشتر تشنه اش شوم.او ميداند و من

كه تشنه گيم فقط براي اوست.ميگفت او جايش روي سينه حسين است.

عطشناك رو به حسين ميشوم.او را ميطلبم.آغوش باز كن كه اينجا گهواره

طفل است...

و مگر ميشود از اينجا بيرون رفت...

 

... + نوشته شده در دوشنبه بيستم تير ۱۳۹۰ ساعت 20:3 شماره پست: 4 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

دوستاي گلم 

 

ممنون كه نظر ميديد و شرمنده همتونم كه نظرات رو تاييد نميكنم.فداي خاك پاتونم باز همراهي كنيد مرا.

AND.I LOVE YOU

 ديدم حضرات بلاكفا با پرويي هر چه تمام تر پستم رو حذف كردن براي همين خواستم دوباره

بنويسم ولي اينبار بي پايان...

AND.ILOVE YOU

و  اما عشق + نوشته شده در دوشنبه بيستم تير ۱۳۹۰ ساعت 20:1 شماره پست: 3 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

هم دعا كن گِره از كار ِ تو بگشايد عشق
هم دعا كن گِره ي تازه نيفزايد عشق
قايقي در طلبِ موج به دريا پيوست
بايد از مرگ نترسيد، اگر بايد عشق
+ممنون از ثناي عزيزم.

... + نوشته شده در يكشنبه نوزدهم تير ۱۳۹۰ ساعت 22:7 شماره پست: 2 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

         AND, I LOVE YOU

                                                    END

  ... + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تير ۱۳۹۰ ساعت 21:35 شماره پست: 1 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

سلام 

 

فعلا خاموشي...



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۳ دى ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۳۹:۲۵ توسط:علي موضوع:

=

"اين پست مخاطب خاص دارد" + نوشته شده در جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:50 شماره پست: 21 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

يك ساعتي ميشه از مسافرت برگشتم

 

جز خستگي چيزي برام نمونده.

اگه بگم همه سفر به يادت بودم دروغ نگفتم

قدم به قدم با تو بودم.وفقط تو جلوي چشام بودي

چقدر دلم برات تنگ شده...

اينكه اين پست فقط مختص توه

فقط براي اينه كه بدوني چقدر دوستت دارم

ديگه بي خيال همه چي...

---------------

چقدر فاز ميده وقتي ميگي ديوونه ام

چقدر فازميده وقتي صبح از خواب بيدارت كنم و

براي صبحانه كله پاچه بذارم جلوت و تو چندشت بشه

و از سر سفره فرار كني.

چقدر فاز ميده موهات رو ميريزي رو شونه هات.

چقدر فاز ميده كنارم بشيني و عكساي مسافرتم رو ببيني.

چقدر فاز ميداد تو هم باهام بودي

تو جنگل زير بارون.روي سبزه هايي كه بوي تازگي ميداد.

چقدر فاز ميداد تو كلبه جنگلي تو اون سرماي كوهستان

تا صبح تو آغوشت ميخوابيدم:-)

چقدر تنفس هواي بي تويي سخت شده برام. دارم ميميرم

مياي بهم تنفس مصنوعي بدي؟

فاز ميده كه مثل هميشه بگي عوضي...

آهاي ديوونه فاز با تو بودن منو گرفته ولم نميكنه

خستم. ميفهمي .خسته

يه كاري بكن...

وگرنه يه كاري دست خودم ميدم

بي خيال همه چي...

-------------------

تنهايي به اين نيست كه كسي پيشت نباشه

شايد دور و برت و هزار نفر هم گرفته باشن

ولي تو تنها باشي.

غريبي به اين نيست كه كسي رو نشناسي

شايد خيلي ها رو بشناسي ولي بين اون

خيلي ها غريب و بي كس باشي.

دوست داشتن به اين نيست كه همه ازت

تعريف كن و قربون صدقت برن.شايد بين

اون همه يكي نيست كه دوستش داشته باشي.

به همه نگاه ميكني ولي يه بار يه جا و فقط يك

نگاهه كه عاشقت ميكنه.

اگه عاشق شدي به دلت  دروغ نگو

بدون كه دوتا چشم ديگه

دوتا چشم گريون منتظرت هستش...

و باز هم

بي خيال همه چي...

 +مگه امروز جمعه س؟!!!

+عكساي سفر رو بعدا" ميذارم

"پروانه ات هستم" + نوشته شده در جمعه سي و يكم تير ۱۳۹۰ ساعت 0:23 شماره پست: 20 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

من از پروانه بودن

به دور تو گشتن را دوست دارم

بال هايم را

براي سوختن آماده كرده ام مرا باز بسوزان

خوشحالم كه زودتر از تو ميميرم

و خاموشيت رانميبينم

هر چند ميدانم تو خاموش ميسوزي و همين مرا

بيشتر ميسوزاند

تو خاموش ميسوزي تا خاموش شوي

ومن ميسوزم تا خاموشيت را نبينم

من فداي اشكهاي خاموشت

به پاي تو ميسوزم

عزيزم

 

+دارم ميرم مسافرت چند روزي نيستم ولي ميام اينجا

 

"..."

+ نوشته شده در پنجشنبه سي ام تير ۱۳۹۰ ساعت 21:28 شماره پست: 19

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

  پيش بيا‌! پيش بيا‌! پيش‌تر !
تا كه بگويم غم دل بيش‌تر
دوست‌ترت دارم از هر‌چه دوست
اي تو به من از خود من خويش‌تر
دوست‌تر از آن كه بگويم چه‌قدر
بيش‌تر از بيش‌تر از بيش‌تر
داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درويش‌تر
هيچ نريزد به‌جز از نام تو
بر رگ من گر بزني نيشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافيه ‌انديش‌تر
                                                           " قيصر امين پور

"دروغ بگو" + نوشته شده در پنجشنبه سي ام تير ۱۳۹۰ ساعت 16:54 شماره پست: 18 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

از حقيقت هاي تلخ خسته ام

 

يك دروغ شيرين بگو

فقط يكبار

بگو

دوستت دارم...

"نفس من"

+ نوشته شده در پنجشنبه سي ام تير ۱۳۹۰ ساعت 12:17 شماره پست: 17

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

خسته شدم از اين همه نفس كشيدن

 

يا نه از اين كشيدن نفس

يا نه از نفس هاي بي توئي نفس كشيدن

يا نه بي تو نفس كشيدن

يا نه ...

اگر قرار است نباشي

اگر قرار است با نكشيدن نفس پرواز كرد

اگر قرار است فقط بار كشيدن اونهم نفس هاي سنگين بي توئي

بر دوشم باشد

هر لحظه نفس نكشدنم را آرزو دارم

خسته ام از بار كشيدن

به شماره افتاده اين نفس

نيا كه بارم سبك شود لعنتي...

"مزرعه شتر مرغ" + نوشته شده در يكشنبه بيست و ششم تير ۱۳۹۰ ساعت 9:29 شماره پست: 15 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

گفته بودم از مزرعه شتر مرغ براتون مينويسم.

 

يكي از حيوونايي كه نگهداريش درد سر خاصي نداره

و لذت بخش هم هست شتر مرغه.اين حيوون

خيلي آرومه و اگر كاري به كارش نداشته باشي

برات ايجاد خطر نميكنه.ولي اگر احساس خطر

كنه.ضربات مهلكي ميتونه داشته باشه. در

مجموع حيوون ترسوئيه و خيلي زود خودشو

كنار ميكشه.شتر مرغ يكي از نادرترين حيواناتي

هست كه تمام اعضا بدنش مورد استفاده قرار

ميگيره.از پوست و گوشت گرفته تا چربي و مغز و

استخوان و پوسته تخم مرغ و پر.خلاصه همه

اعضا و جوارح اين پرنده فوايد خاصي داره كه براي

نمونه بگم.گوشتش فاقد كلستروله و سرشار از آهنه.

و مفيد تر از گوشت گوسفنده.مغزش براي بيماريه

آلزايمر مفيده.پرش براي صنايع الكترونيك مورد استفاده

قرار ميگيره.چربيش براي صنايع آرايشي استفاده ميشه

كه براي پوست خيلي مفيده.همچنين براي درد مفاصل

خوبه.از پوسته تخم مرغش براي صنايع دستي و

تزئينات استفاده ميشه.زرده تخم مرغش براي خوراك

پنج نفر كافيه.پوست شتر مرغ يكي از انواع پوستهاي

گران قيمت در صنايع چرم هست كه كمترين  چيزي

كه ميشه درست كرد جا كليدي و كيف كوچك هست

كه جند ده هزار تومان قيمتشه.ويك كيف زنانه معمولي

حدود جهارصد هزار تومان ميرسه.كبد شتر مرغ براي

افرادي كه قوه باه كمي دارند مورد استفاده قرار ميگيره.

فوايد اين پرنده خيلي زياده كه به قسمتيش اشاره كردم

اگر اطلاعات بيشتر ميخواد بايد به سايتهاي مربط مراجعه

كنيد.براتون دوتا عكس از مرزعه ميزارم.اين پرنده ها

هشت ماهه و نه ماهه هستن و آماده كشتار و ورود به بازار

هستن.قدشون حدودا" به دو متر ميرسه.قد پرنده

بالغ به بيش از سه متر هم ميرسه.

اگر باز سوالي بود در خدمتم.

================

"پست مجدد"

+ نوشته شده در يكشنبه بيست و ششم تير ۱۳۹۰ ساعت 8:55 شماره پست: 14

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

نميدونم چرا حضرت بلاگفا گذاشتن يك شعر ساده رو

 

بر نتابيد و پاكش كرد.خب اخه مشكل اين شعر چي بود؟!!

هم دعا كن گِره از كار ِ تو بگشايد عشق
هم دعا كن گِره ي تازه نيفزايد عشق
قايقي در طلبِ موج به دريا پيوست
بايد از مرگ نترسيد، اگر بايد عشق

آقاي بلاگفا چشات و باز كن. عشق-گره-دعا-موج-دريا-مرگ-اينها چيزايي كه

تو اين شعر بود.حالا چه مرگت بود كه حذفش كردي؟!!!

+از ثناي عزيز خيلي ممنونم كه اين شعر رو برام فرستاد.

" دوست داشتن يا نداشتن" + نوشته شده در جمعه بيست و چهارم تير ۱۳۹۰ ساعت 13:22 شماره پست: 13 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

اينكه كسي رو دوست داشته باشيم خب ميتونه في نفسه خوب باشه

 

اما اينكه دو جنس مخالف همديگرو دوست داشته باشن متفاوت ميشه

اونوقت بايد ديد هدفشون از دوست داشتن چيه. بعضي ها فكر ميكنن

تا دو تا جنس مخالف همديگرو دوست داشتن بايد با هم ازدواج كنن. اما

به صرف دوست داشتن خالي نميشه گفت شرايط براي ازدواج فراهمه

خيلي وقتا دو طرف عاشق هم ميشن ولي نميتونن ازدواج كنن.و شرايط

به قدري سخت ميشه كه مجبورن از هم جدا بشن.بعضي وقتا هست

طرف ازدواج هم ميكنه به اميد اينكه دوست داشتنش تبديل يه عشق

بشه.اما نه تنها به عشق تبديل نميشه.بلكه همون دوستي هم كمرنگ

ميشه.و تازه ميفهمه نبايد ازدواج ميكرده.از اين قسمتش كه بگذريم تازه

متوجه ميشه سمت و سوي علاقش به كس ديگه اي هست. واقعا اين ادم

چكار بايد بكنه؟داشتن يه زندگيه عذاب آور بدون عشق.و خواستن يه

عشق نو شكفته عذاب آورتر براش.چقدر ميتونه روياي زندگي خوب رو

يدك بكشه.آيا فقط كافيه مسئوليت زندگي رو قبول كنه.و جايگاه عشق

رو تو زندگيش با كس ديگه شروع كنه؟آيا به همون زندگيه بي روح و

داغون و در هم و بر هم ادامه بده.و آيا عشق ارزش اين رو داره كه

زندگيه جديدي رو شروع كنه.يا با همسر اول يا بدون اون؟

 خيلي از دوستي ها  نبايد به ازدواج بيانجامه.و يا حتي خيلي

از عشق ها.  هر عشقي كه فرجامي نيافت پايدار مونده.

.و هر عشقي كه سرانجام يافت اكثريت قريب به اتفاقشون

كم رنگ شدن يا از بين رفتن.

هيچ ميدونيد هر دلي معني عشق رو نميفهمه.واقعا بعضي ها سالها

از درك معني عشق دورند.و خودشون هم فكر ميكنن عاشق دلباخته

شدن.ولي به محض اينكه به مطامعي كه داشتن رسيدن.ديگه نامي

هم از عشق نميارن.يا وقتي طرفشون رو مدتي نديدن كاملا يادشون

ميره كه معشوقي داشتن.اين ميتونه علامت مهمي از عاشق شدن

باشه.

همه اينها مسائل مبتلا به امروز ماست كه ميبينم.همسراني كه با عشق

يا بي عشق زندگي رو شروع كردن و الان داراي زندگي بي روح و خسته

كننده شدن.آنها كه دوام نياوردن و جدا شدن.آنها كه ندانسته قدم به راه

پر خطر زندگيه مشترك ميكذارند. آنها كه عاقلانه در انتظار فرصت خوب

براي شروع فكورانه يك زندگي خوب و حساب شده هستند.

و نمونه هايي كه همه ما در اطرافمون ميبينيم.آيا عشق جايگاه جدايي

در زندگيه دارد؟آيا متاهيلين هم ميتوانند عاشق شوند؟و ميتوانند جايگاهي

غير از همسر بودن عاشق معشوقي باشند؟آيا محكومند به عاشق نشدن؟

و يا مجبور و محكومند كه فقط عاشق همسرشان شوند؟ ويا كلا" فكر

عاشقي را از سر بپرانند؟دين چقدر ميتونه راه گشاي اين مسئله باشه؟

آيا عشق اجازه ورود ميخواهد؟يا دل عشق را گزينش ميكند؟ يا هيچ كدام؟

اينها كه گفتم سردرگمي هايي است كه مي بينم.و سوالهايي كه براشون جوابي

ندارم.و افرادي كه مبتلا به اين داستانهاي بي پايان هستند.و مشكلاتي كه

هميشه همراه دارند.آيا نسخه تكراريه خيانت براي همه موثرو مفيد فايده س؟

و آيا با پيچيدن اين نسخه. درد عشق شفا ميابد؟

شما چي فكر ميكنيد...؟

 

"كرم سواري"

+ نوشته شده در جمعه بيست و چهارم تير ۱۳۹۰ ساعت 10:12 شماره پست: 12

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

اينم شاهكار بچه هاي آسمان(باغ چندار)

=============

"باغ درماني" + نوشته شده در پنجشنبه بيست و سوم تير ۱۳۹۰ ساعت 12:4 شماره پست: 11 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

هر چه فكر كرديم كه چمونه به اين نتيجه رسيديم كه تفريح خونمون كم شده.بر آنشديم كه دست به كار شويم

 

لذا به اتفاق دوستان شفيقمان باغي در كردان اجاره كرديم به وسعت ۱۲ هكتار .كه الحمدالله و المنه از انواع

ميوه ها هم برخوردار شديم.سيب.زردآلو.انواع هلو.آلو برغاني.سيب گلاب.انواع توت.و گردو كه براي همون باغ

رو اجاره كرديم.از اونجايي كه كلا دستي از دور بر آب داريم.استخر بزرگي هم هست به وسعت زمين فوتبال

كه خدايي نفس بر شده برامون از بس بزرگه.عكساشو براتون ميزارم.جاي همتون رو خالي ميكنيم

 

بعدا از مزرعه شتر مرغ هم براتون مينويسم...

 

 

 

...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بيست و دوم تير ۱۳۹۰ ساعت 15:18 شماره پست: 10

 

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

دو پست گذشته كه مربوط بود به سفر كربلا فقط جهت ياداوري خاطراتم بود.

 

 

دوستداشتم بيشتر  در موردش مي نوشتم اما صلاح ديدم فعلا ننويسم شايد

 

فرصتي پيش اومد و مجددا" در مورد سفرم نوشتم.

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۳ دى ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۳۹:۲۳ توسط:علي موضوع:

=

بعضي حرفاي دلم"

+ نوشته شده در پنجشنبه بيست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 18:14 شماره پست: 40

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

سكانس اول

موبايل زنگ ميخوره.ميشه يه شارژ برام بخري من جايي هستم نميتونم.

منم جايي هستم نميتونم بخرم.چي شده شارژميخواي.چه خبر؟ما رو نميبيني خوشي.

پسر ميگه با يه دختر آشنا شدم براي ازدواج مناسبه.كمي از دختر ميگه.

دختر بچه تهرونه.بچه فرمانيه.تك دختر خونه س .پدر فوق مولتي ميلياردر.شايد جزده نفر 

اول پولداراي تهرون باشن.ميگم مواظب خودت باش رفتي اون بالا مالا ها يهو زمين نخوري.

ميخنده ميگه نه داداش ايندفعه حواسم جمه.گاهي كه با دختر تلفني صحبت  ميكنه اخرش

بلند گوي موبايل رو روشن ميكنه و دختر هميشه اخر صحبتش ميگه  I LOVE YOU

مدتي ميگذره ميبينم با دختر زياد خوب نيست.ميگم چرا مقابلش ايستادي كنارش بايست

مشكلات رو حل كن.اينطوري نميشه.اگر مايلي بزار من بيام صحبت كنم.گفت نه .درست

ميشه.و نذاشت من كمكش كنم.دختر ميگفت نمي خواد كار كني.بيا دفتر پدرم اونجا رو

دست بگير.پدر ميخواد تو اونجا باشي.باز ميگفت نه.يهش گفتم چرا اينطوري رفتار ميكني

ميگه ما اين رسممونه با زن اينطوري رفتار كنيم.بايد به زن سخت بگيري با بيشتر دوستت

داشته باشه.ميگم اشتباه ميكني اونم انسانه .تا حدي ميتونه اين بي محليه تو رو تحمل

كنه.بيشتر از حد بشه ول ميكنه ميره.اين دختري نيست كه كسي نخوادش.هزار نفر

منتظرن بيان خواستگاريش.مگه نگفته بابام خيلي خاطرت رو خواسته كه گذاشته بياي

خونمون.ميگفت پدرش بهم گفته هر وقت خواستي با هم ميريم عشق و حال فقط بگو

كي بيرم.ميگفت  گفته فقط بخاطر اينكه "م" دوستت داره منم قبولت كردم.وگرنه به هر

كسي اجازه نميدم بياد تو اين خونه.خونه كه نه قصر.ميگفت هنوز نه به بار بود نه به دار

بهم گفت اون بنز رو ميبيني گوشه حياط.ور دار برو زير پات باشه.تا بعد با "م" بريد يه

آخرين سيستمش رو بخريد.گفتم.با اين وضع چرا اينطور رفتار ميكني؟خيلي بهش گفتم

نكن.پشيمون ميشي.ميگفت تو هر چي ميخواي بگو من همونيو كه فكر ميكنم درسته

انجام ميدم!!!(تو دلم)"خاك بر سرت"

سكانس دوم

پسر داره تو خيابون ميره.بوق ميزنه بزور و اصرار پسر دختر سوار ميشه.

ميگفت با دختري آشنا شدم. اسمش "ك" هستش .دختر خوبيه.مياي ببينيش؟

ميگم هنوز كه "م" عاشقته.چرا دنبال ايني؟اينكارو نكن.

ميگه "م" رو نميخوام به دلم ننشسته.با خانواده ما جور نيستن.

با اكراه قبول ميكنم.دارم از مسافرت برميگردم.با همون قيافيه ژوليده ميرم سر قرار.

از دور كه ديدمش فهميدم  چه كاره س.با اخم رفتم جلو.

سلام. با خنده جوابمو داد.ولي متوجه شد كه من دلخوشي ازش نداشتم.

براي همين تا روز اخر كه با پسر بود هرگز ديگه با من روبرو نشد.

به پسر گفتم اين به دردت نميخوره.كاسبه.برو پي زندگيت با "م"

گوش نكرد.يه هفته بعد اومد گفت ميخوام با "ك" صيغه بخونم.گفتم اشباه ميكني

ولي براي اينكه بهت ثابت بشه يك هفته اين كارو بكن .

فرداش اومد يه دفترچه آورد گفت ببين.

صيغه نامه يكساله خونده بود.(تو دلم)"خاك بر سرت"

سكانس سوم

شش ماه از رابطه ش با "ك" ميگذره روزي اومدپيشم .چيه چرا ناراحتي؟"ك" ميخواد بره

گفتم من كه بهت گفتم اون كاسبه بيخود خودتو الاف نكن.گوش نكردي.

يادت هست بهت گفتم روزي ميشه كه پشيمون ميشي.يادته بهت گفتم يه روز مياد دوتا

دست داري دوتا دست ديگه از من ميگيري ميزني تو سرت.

حالا بگو ببينم چقدر خرجش كردي.گفت حدود ۱۰ ميليون

اون روز براش رسيد."م" هم فهميده بود با "ك" رابطه داره.اونم ولش كرده بود.

ديگه نميتونست بره طرف "م" و هم از اينجا مونده بود و هم از اونجا رونده.

و بالاخره دو دست داشت دو دست هم از من گرفت زد تو سرش.(تو دلم)"خاك بر سرت"

سكانس چهارم

ترافيك شده.همه به نوبت ايستادن.بنز .هيوندا.پژو.و ماشين پسر

نوبت به پسر ميشه خانم بفرما .سوار ميشن.ميرن يه دور ميزنن.

فلاني با يه دختر آشنا شدم.اسمش "ل"هستش.يه بار هم بردمش خونه...  از دختر ميگه

ميگه مادرم مريضه ميخواد عمل كنه گفته ميخوام تو زن بگيري بعد بميرم

يه شب اومد گفت ميخوام ببرمش بيمارستان به خانوادم معرفيش كنم.

گفتم صلاح نيست اين كا رو نكن.مرگ و زندگي دست خداست ايشالله

به سلامتي مادرت برميگرده بعد رو اين قضيه فكر كن.ولي اين بار حتي ازم

نظر هم نخواست.ولي باز نتونستم راضي بشم.به پسر گفتم صبر كن.اين دختر

اهل جايي هست كه نرمال نيستن.گوش نكرد و بردش معرفي كرد.

مدتي بعد فهميدم.دختر پدر نداره.مادرش نابيناست.سه برادرش معتادن.

و در بدترين محله شهر زندگي ميكنن.و دو تا بچه از ازدواج قبليش داره.

روزي اومد گفت بيا بريم ميخوام در و پنجره خونه مادر زنم رو جوشكاري كنم

گفتم جوشكاري براي چي؟گفت مادر زنم رفته مسافرت برادر زنم رفته خونشون

دزدي وسايل رو برده فروخته.تو راه ميگفت تو خودتو مامور جا بزن تا بترسه

بلكه نياد دزدي كنه.وارد محل شديم.همه سرشون رو از در اوردن بيرون.مثل

اينكه همه به هم خبر ميدن كه غريبه وارد كوچه شده.كوچه سه متري ميشد

كنار يه خونه مخروبه ايستاديم.نصف سيمان ديوار كنده شده بود و به آجر رسيده

بود.نصف ديگش هم داشت ميريخت.پسر پياده شد و در زد.فكر ميكرد الان ميان

استقبالش .بفرما شاه داماد.باز در زد.محكم و محكم تر.در كوچيك و قراضه خونه

داشت از جا كنده ميشد كه در باز شد.از تو ماشين نگاه ميكردم ولي جلو نرفتم.

از حياط سر صدا بلند شد.رفتم ببينم چي شده .براش خطري ايجاد نشه.از در

وارد شدم.حياط كه چه عرض كنم.۴-۵ متري بود گوشه حياط پسر جووني با رنگ

 زرد   شده و لباساي كثبف ايستاده بود.بوي گندش ميومد.پسر داشت تهديدات خودش

رو شروع ميكرد كه اصلن نتونستم وايسم.زدم بيرون و اومدم تو ماشين نشستم.

صبر كردم تا كارش تموم شد.پسر فهميده بود ناراحت شدم.چيزي نگفت.تو ماشين

كه نشسته بودم.به خودم ميگفتم.لياقت تو همين جاس.تو رو چه به فرماينه و

امريكا و لاس وگاس.كسي كه كفران نعمت كنه بايد بياد تو اين لجن زار اين وضع و

اوضاع نا بسامان.(تو دلم)"خاك بر سرت"

سكانس پنجم

پسر از "ل" بچه دار شد.فقط اميدوارم اينبار از كاري كه كرده پشيمون نشه.و اين

بچه به سرنوشت دو بچه ديگه مبتلا نشه.

چه خوب بود كمي فكر ميكرد.و با صبر و تعقل جلو ميرفت.تا ديگه لازم نباشه.دم به

دقيقه زنش رو چك كنه.فلاني كجايي؟چرا دير اومدي؟چرا اونجا موندي؟چرا سر

ساعت برنگشتي؟و مدام كنترل پشت كنترل.از ترس گذشته مسخره و نافرم "ل.

 ناراحت ميشم و هم مثل هميشه (تو دلم)"خاك برسرت"

+نتيجه اخلاقي: كبوتر با كبوتر باز با باز        كند همجنس با همجنس پرواز

+ببخشيد اين پست طولاني شد.پست بعد مختصر خواهد بود.

+خدايا شكرت كه عشق پاك "م" رو سالم نگه داشتي...

 +به جون خدا اين داستان نيست.همش مو به مو اتفاق افتاده.

  "برداشت آب دوغ خياري" + نوشته شده در يكشنبه بيست و سوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:54 شماره پست: 39 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

ميپرسه شما از اين كرم پودر استفاده ميكني؟من ميخوام بخرمش

 

ميگه:نه من صبح تا ظهر كرم پودر نميزنم آخه ميخوام ظهر نماز بخونم.

يه نگاه عاقل اندر سفيه بهش ميكنه و چيزي نميگه.منم دارم نگاه ميكنم

ترجيح ميدم چيزي نگم.خانم خريد كرد.اومد كارتش و تو كارت خوان بكشه

ديدم به ناخنش لاك زده.اونم از نوع ترك.انصافا" هم قشنگ شده بود.

ميگم تو كه ميگي نماز ميخوني اين لاك  رو هم براي وضو گرفتن پاك

ميكني؟ميگه نه.لازم نيست.به خودم ميگم.جووناي اين دوره زمونه چه

استفتائات جالبي دارن.فقط همون بخشي كه خودشون ميخوان رو از

دين برميدارن.بقيش رو يا قبول ندارن يا خودشون رو ميزنن به اون راه.

موي بافت داره تا كمر.يه رو سري داره فقط وسط سر رو پوشش ميده.

آرايش داره.در حد لا ليگا.شلوار ميپوشه انگار با چاقو افتادي جونش

پاره پاره كرديش.سينه تا...بازه.دوست پسر دوستش مياد خيلي راحت

باهاش دست ميده.با دوستاي پسر شون ميرن ....

حالا نميخوام بگم چرا با اين وضع نماز ميخونه  و روزه هم ميگيره.

اصلن به من رط نداره.هر كسي خودش ميدونه با خداي خودش.

ميخوام اينو بگم.چرا بعضي ها به بعضي چيزاي دين مقيد هستن

ولي بعضي چيزاي دين رو اصلن قبول ندارن.يا عمل نميكنن.

ميگم مگه احكام اسلام با هم فرق داره.يا اينكه چيزي هست كه

من ازش خبري ندارم.شايد خدا چيزي .جايي نازل كرده كه ميشه

برداشت شخصي هم از دين داشت.من خبر ندارم؟!!!

واقعا اگر كسي كه احكام ديگه ي رو معطل گذاشته نماز  هم نخونه

روزه هم نگيره فرقي ميكنه؟آيا اگر عملي رو از رو عادت انجام ميده

به درد ميخوره؟

دوستي دارم.اهل همه برنامه اي هست ولي نماز ميخونه.يك هفته

نماز نخوند.بعد ديدم دوباره شروع كرده به نماز خوندن.گفتم چي شد؟

ميگه عادت كردم.آيا اين نماز عادتي به درد ميخوره؟!

باز نميخوام قضاوت كنم.واقعن در مقام قضاوت نيستم

نظر شخصي خودم اينه كه دين داري به نماز خوندن و روزه گرفتن

نيست.به حجاب . رفتن حج و پرداخت خمس و زكات هم نيست.دينداري

در قلب آدماست.تقوي در ذات آدمه.تقوي بايد در دل آدم.در چشم آدم.

در دست و گوش و زبان آدم باشه.دينداري يعني آدم بودن.يعني از

دست و زبانت خلق در امان باشن.دينداري يعني اينكه.اگر گفتن خوش

اومدي بفرما اون دنيا.با خيال راحت بگي.چشم.عزيز دلم.منم دلم برات

تنگ شده بود.بفرما بريم.

ولي برداشت متشرعين از دين اينگونه نيست.و جواب سوالشون اين

حرفا نيست.شما نظرتون چيه؟

 +دانژه عزيز ممنون كه آمدي...

"گپي با مادر"

+ نوشته شده در جمعه بيست و يكم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 22:53 شماره پست: 38

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

امروز ساعت شش بيا بريم دكتر.چشم

ساعت ۵ ميرم خونه خيلي خستم ميرم. تو اتاق رو تخت دراز ميكشم

خوابم ميبره.ولي يهو از خواب ميپرم.هنوز وقت هست.باز چرت ميزنم

مادر تو اتاق بـغل داره لـباس ميپوشه.تو خـواب و بيـداري بزور از تخت

دل ميكنم.ميگم ببين تو رو خدا من كه هيچ وقت تو روز نميخوابم چطور

گيج خواب شدم.كاش ميشد نريم تا فردا ميخوابيدم.رفتم بيرون ماشين و

آتيش كردم.مادر اومد و راه افتاديم.معلوم بود ناراحته.شروع كردم به حرف

كشيدن.معمولا ناراحت كه باشه حرف نميزنه.ميريزه تو دلش.عصبي هم كه

باشه بدتر.زياد بروز نداد.رسيديم در مطب.پيادش كردمو رفتم ماشين و پارك

كردم و برگشتم.چند دقيقه نشستيم تا نوبتمون شد. دكتر جواب آزمايشارو

ديد.گفت استرس داري. نگراني.فكرت مشغوله.نبايد اينطوري باشي.برات ضرر

داره.اومديم بيرون.تو ماشين خودش سر صحبت باز كرد.از خاله گفت كه پير زن

تنهائيه.ميگه چكارش كنم بايد نگهش دارم.كسي و نداره.ميگم خب تو كه توان

نگهداريش رو نداري .خودش هم كه راضيه بره خونه سالمندان.حقوق بگير هم

كه هست.كمي راضي ميشه.دوباره ميگه فلاني تا مياد خونه حتما بايد يه چيز بگه

اعصابم رو خورد ميكنه.ميگم مهم نيست هر كسي يه جوريه.اهميت نده.هر كي

يه اخلاقي داره.تازه سر صحبتش باز ميشه.ميگه برادرت رفت مكه اومد خونه

من.من براش مراسم گرفتم.همه كارش رو كردم.چمدون وسايلش رو باز نكرد.

زنش گفت ميگن چمدون مسافر رو تا ۴ روز باز نكنيد.فردا پاشد رفت قم چمدونش

رو هم با خودش برد.برگشت رفت تهرون باز چمدونش رو برد.مگه من ميرفتم سر

چمدونش كه ور داشت برد.وقتي  هم خواست بره يه لباس برام آورد.منم نگرفتم

رفتم گذاشتم تو اتاقش گفتم مال خودت من احترامتو ميخوام.چند وقت ديگه باز

اومدن.زنش لباس و اورد .باز هم قبول نكردم.زنش گريش گرفت .رفت تو اتاق. ميگم

مادر من فكر ميكني اين رفتارت درسته؟اصلن حرف شما كاملا درست.كارشون بد

بوده.توقع شما هم بجا ولي اگر از روي جووني بچه ات كاري كردو نفهميد چكار

بدي كرده.شما گذشت كن.گفت من توقع ندارم پسرم با من اين كارو بكنه.ميگم

درسته.توقع شما بجا ولي بيا همون روز كه بهت سوغات داد.پسرتو ميكشدي كنار

ميگفتي پسر جان من سلامتي تو رو ميخواستم.رفتي به سلامت برگشتي.مراسم

هم برات گرفتم.محتاج سوغات تو هم نبودم.اين چه كاري بود كه كردي؟اينو ميگفتي

اگر براي كارش دليل داشت.بهت ميگفت اگر هم نداشت متوجه كار بدش ميشد.حالا

بهتر شد؟بدون توضيح ازش چيزي قبول نكردي.هم اونو ناراحت كردي هم زنشو.

حالا اصلن جوون بودن يه كاري كردن.فكر ميكنن واقعا  اين رسم درسته.يا خواسته

حرف زنش زمين نيوفته .شما بايد گذشت كني.بزرگتري.مادري.حالا اونم كه پسر

بي ادبي نيست.اينطور شده.بايد باهاش حرف ميزدي.ديگه رسيدم خونه.نميدونم

تونستم قانعش كنم يا نه.اميدوارم درست بشه.هر چند جونش ميره براي آقاي

قاضي .هر وقت هم از شهرستان مياد خونه از بس مورد توجه هستش من

بي  تعارف ميگم حسوديم ميشه.خب مادره ديگه.داره با زحمت از ماشين پياده

ميشه.ـ الهي مادر خير ببيني ـ به زبون ميگم ممنون.خداحافظ.ولي تو دلم ميگم

نوكرتم.فداي خاك  پات الهي سايه ت بال سرم باشه.همينطور كه ميره از پشت

با لذت نگاهش ميكنم. ميگه نزديك افطاره بيا افطار كن بعد برو.ميگم كار دارم ميرم

برميگردم.برو ننه خدا پشت و پناهت...

 

+دوست عزيزم چشم. از منظر نياز نگاه به در گاه بي نياز  ميكنم. تو را در چشمهايم برايش ميخوانم...

 

 

  "!" + نوشته شده در جمعه بيست و يكم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:32 شماره پست: 36 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

غلام رسول كارگر مزرعه س.قرار بود كه بره و جاي خودش يكي رو معرفي كنه

ديروز اومده بود.اسمش صادق بود.زن و بچه داشت.بهش ميگم حقوقت اينقـده

ما يحتاجتم برات تهيه ميكنم.مزرعه هم در اختيار خودته هر چي ميخواي بكـار

فقط مزرعه مرتب باشه.غذاي شتر مرغ ها رو سر وقت بده.رفت و آمد ها هم

كنترل شده باشه.هر وقت هم خواستي بري مرخصي بايد يه نفر جات باشه كه

كارت رو انجام بده.ميگه:حقوقش كمه.خونه هم كوچيكه.اثاث زياد دارم.نميدونم

آخه مگه بايد براي كارگر مزرعه كه كارش هم اصلن سخت نيست.بايد آپارتمان

دوبلكس تهيه كرد.با حقوق ماهي يك ميليون تومان؟!ادوست عزيزي ميگفت:

امان امان...

" نشان از بي نشان ها" + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 1:47 شماره پست: 35 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

سالها از ماجرا ميگذره .يادم مياد.خبر دادن پير مردي تو خونه ش فوت كرده.پرس و جو كردم

كه كيه؟گفتن پير مرديه روحاني تنها زندگي ميكرد.زياد كسي نميشناسدش.ولي آدم خوبيه.

بچه ها رفتن تو محل.  سـه روزي بود از دنيا رفتـه بود.همسـايـه ها از بـوي تعـفن بدنـش

متوجه شدن.چون تو خونه ش رفت و آمد نميشد.كسي متوجه مرگش نشده بود.كاغذي از

پشت قرآنش برام آوردن.سالهاست كه نگهش داشتم.مظهر احلاصه براي من.امروز داشتم

وسايلم رو جمع و جور ميكردم.چشمم افتاد بهش.گفتم عكسش رو براتون بذارم تا شما هم

ببينيد كه يه انسان تا چقدر ميتونه اخلاص داشته باشه.ياد همه كساني كه بي دريغ جونشون

رو براي راحتي امروز ما دادن بخير...

ما برفتيم وعكس ما برجا است

كـار روزگـار بر عكــس است

العبد محمد

از اول شهريور ۱۳۲۹(قمري) تا عمليات مرصاد

۸ سال در كليه عمليات ها شركت بدون يك ريال

وكسي بهم نگفت اجالتا" خسته نباشي چون

در منزل نبودم سارقين اثاث البيت را هم

جمع كرده بودند بردند و توقعي از كسي ندارم جز

خداوند سبحان. چشم راستم كور شد بر اثر شيمايي

كه آنهم كسي براي خير خودم پرداخت كه هنوز هم بدهكار

بيمارستان كسري كرج دكتر عبدالهي هستم

الاحقر محمد

 

  "يا رب مباد كه گدا معتبر شود" + نوشته شده در يكشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 13:58 شماره پست: 34 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

چند سالي هست كه ميشناسمش پسر خوبيه.ديدم حالش گرفتس.گفتم چته؟كمي از اوضاع

كار و در آمدش گله داشت.ازش توضيح خواستم.بيشتر گفت.از پولي صحبت كرد كه نزول گرفته

بود تا كاسبيش رو به اصطلاح رونق بده.پولي از بنده خدايي گرفته بود كه من ميشناختمش.خيلي

وضع مالي خوبي نداشتن.۷-۸ سالش بود ار دهات اومده بودن شهر.فارسي رو بزور حرف ميزدن

پدرش با كمك اهالي محل تو شهرداري كار پيدا كرد.با نون صدقه مردم بزرگ شده بود.تا چند سال

پيش كهنه لباسهاي مردم رو ميپوشيدن.كم كم از اون حالت اوليه بيرون اومدن و به شرايط

متوسطي رسيدن.اين آواخر هم شرايط استثنايي براي خانوادش پيش اومد و يه پولي دستشون

رو گرفت.متاسفانه اين رفيق ما هم پول لازم شد و اونم با بي انصافي تموم به سه برابر نرخ رايج

بازار كه سود ميگرن.بهش پول نزول داده بود.گفتم فلاني اين وضعي كه براي خودت درست كردي

به مراتب بدتر از اوضاع قبليه.بيا اين پول رو برگردون.گفت الان نميتونم همشو برگردونم.گفتم باشه

من پيش همون بابايي كه بهت پول نزول داده نصف مبلغي رو كه به تو داده پول پيشش دارم.سه ساله

كه ازش طلب دارم به روي مباركش هم نمياره.من باهاش صحبت ميكنم پول من رو پاي بدهكاري

تو بزاره.تو هم نصف پولي كه ميگي رو تهيه كن بهش بده.خلاصه خدا رو شكر پولش جور شد و از

اين پول نزول نجات پيدا كرد.ولي ميخوام بگم.ببين تو رو خدا.طرف تا ديروز با نون صدقه اينو اون بزرگ

شده.حالا كه تق ي به توق ي خورده و به دوزار پول رسيده.داره چكار زشتي ميكنه و از چه راه كثيفي

پول در مياره.هر چند اون طرف احتياج داشته ولي بي انصاف حتي بيشتر از سه برابر نرخ نزول خوراي

بازار پول ميگرفت.خدا بهش رحم كنه كه چه آتيشي تو زندگيش انداخته.حالا كي دامانش رو بگريره

خدا عالمه.اميدوارم.دست از اين كاراش برداره.

"!" + نوشته شده در يكشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:11 شماره پست: 33 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

در نگاه كسي كه پرواز را نميفهمد

 هر چه بيشتر اوج بگيري

كوچكتر مي شوي

...

چه حرف تلخي

 

"اينگونه باشيم" + نوشته شده در يكشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 9:33 شماره پست: 32 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

ممنون از مهشيد عزيز كه هميشه مورد لطفش هستم

 

مرسي ار مطلب قشنگت.اميدوارم اينگونه باشيم...

*دربخشيدن خطاي ديگران مانندشب باش*
*درفروتني مانند زمين باش*
*درمهرودوستي مانندخورشيدباش*
*هنگام خشم وغضب مانندكوه باش*
*درسخاوت وكمك به ديگران مانند دريا باش *
*درهماهنگي وكنارامدن باديگران ماننددرياباش*
*خودت باش انگونه كه مي نمايي*

"معامله شرعي" + نوشته شده در يكشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 1:18 شماره پست: 31 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

يك معامله كرديم و جنس رو تحويل گرفتم

 

قبل از رفتن خودش گفت اينجاي جنس ناقصه

بعدا" تكميلش ميكنم بهت ميدم.گفتم باشه.

سر قيمت هم چونه نزدم.دوستداشتم از فروشش

راضي باشه.رضايتش برام مهم تر از جنسي كه خريدم بود.

چند هفته گذشته . به روي مبارك نمياره كه چه قولي داده بود.

ميگم آخه شما كه متشرع هستي.نماز  ميخوني.روزه ميگيري.

كار خير ميكني.اول و آخر خيرين شمائي!خب عزيز من همون

ديني بهش متعقدي ميگه درست معامله كن تا مالت شبه

نداشته باشه.من كه برام مهم نيست.اين جنس رو خريدم و

ميتونم ازش استفاده كنم.براي خودت ميگم عزيزم  مالي رو

كه بردي تو خونت رو بدوني چي بردي.اگر سر معامله قرار

ميزاري بايد به مفادش عمل كني.هر چند شايد فكر ميكني

الكي ميگم.ولي اين يك بار رو واقعا جدي ميگم.بايد به حرفي

كه زدي عمل كني.وگرنه معامله اي كه كردي مشكل داره.ميدوني

چون دوستت دارم ميگم.تا با يكي ديگه اين كارو نكني.

وگرنه چشم باز ميكني ميبيني كلي مديون ديگران شدي

سر تفسير و تاويل جديدت از دين.پس لطفا براي خودت و

سالم موندن دينت و مالت هم كه شده.به قولي كه دادي عمل كن...

"مزاحم هاي كوچولو"

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:45 شماره پست: 30

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

امروز هم هوا گرم بود.حياط خلوت خونه طبق معمول گرمتر از همه جا.بوي تعفن بلند شده

 

ميپرسم اين بو چيه.مادر ميگه بچه گربه ها كثيف كـاري كـردن.ميگم خب نگهـشون نداريـد.

مادر ميـگه خب برو بگـيرشون ببرشون ولـشون كن بيابون.رفتـم حياط خلوت با هر سـختي

بود ۴ تا بچه گربه رو گرفتم.تازه داستان شروع ميشه.خواهر ميـگه گناه دارن نبرشون بيـرون

صبر كن مادرشـون بياد بعد خودش ببره .ميگم چطـوري؟بهش بگم خانم گربه لطف كن بچه

هاتو از منزل ما ببر.ميگـه برنامـه كليد اسـرار نشون داده يه مرده بچه گربـه ها رو اذيت كـرده

رفت تو دريا غرق شد.پدر ميگه.خب تو ببرشون مادر گربه ها با من اگر اومد قاطي كرد خودم

جوابشو ميدم فقط اون چوب و بزار اينجا باشه.ديـدم به اندازه كـافي از بچه گربه ها نگـهداري

شده و بيشتـر از اين هم مزاحـمـت دارن هم از نظر بهـداشتي درسـت نيسـت. براي هميـن

بچه گربه ها رو بردم دو كوچه پايين تر انداختم تو يه باغ.البته بقدري بزرگ شده بودن كه بتونن

از خودشــون نگهـداري كنن.قابل توجـه اونايـي كه ديوانـه وار حيوانات رو دوست دارن.فردا ما

رو متهــم به حيـوانات آزاري نكنـيد.ماشالله اينقدر مردم ما مصرف هستن كه آخر شب انواع

غذا ها دم در مردم پيدا ميشـه.كه وضع گربـه ها از آدما بهتره.ضمنا با خشونتي كه پدر جان

داشت نشون ميداد بهترين جا براشون همون بيرون بود...

"هشتبلكو" + نوشته شده در پنجشنبه سيزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 16:3 شماره پست: 29 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

خدا نكنه روزگار هشتبلكوت بكـنه كه ديگـه برگشتت كـار كـرام الكاتبينـه.

 

آره گفتم كرام الكاتبيـن ياد معـنيش افتادم.اين كلمه مـعني لطيـفي داره

يعني با مهرباني نوشتن.يه جورايي با چشم پوشي نوشتن.گذشت كردن.

اسم خداسـت.يعني كريمانه و با مهرباني مينويسم.از خطاهاتون چشم ـ

پوشي ميكنم. عزيز دلم خداي مهربان به اين بزرگي چشم پوشي ميكنه.

كسي كـه همه چي و ميبينه وخيلي راحت ميتونه مجازات كنه ولي صبر

ميكنه.وميـگه من مهربانم و باهاتـون با مهـرباني و عطـوفت رفتـار ميكنم.

چي شده ما انسانـها تا اگر به گمـان خودمـون با خطايي از كسي روبــرو

ميشيـم خيـلي زود از كـوره در ميريـم.زود متهـم ميكنيم و دادگاه تشكيل

ميديم و متهم سازي و بعدش حكم صادر ميكنيم و جالب تر اينكه خودمون

حكــم رو اجرا ميكـنيم.اينكـه در مورد ديگـران زود قضاوت كـنيم و رفتاري

كــنيم كه ديگـه روي برگـشت نداشتـه باشيم.يه جور هشتبلكو شدنه كه

شايد ديگـه نتونيـم به حالـت قبل برگـرديم.عـزيز من بيا از تجربه ديگــران

استفاده كـن تا اينكـه خودت بخواي بعد ۱۰ـ۲۰ سال ديگه بهش برسي و

تازه دو دستـي بزنـي تو سرت كه اي داد چكـار بدي كـردم. اونوقـت كـه

ميگـي حالا چه خاكي بريزم سرم.كه گفتم بهت يادت نره چه خاكي  بايد

بريـزي سرت.واقعا اگر از تجربه ديگـران استفاده كـنيم بهاي گـزاف عمر

رو به حـدر نميديم.ماه رمضـان رسيده.دلها بواسطه اين ماه رقيق شده.

بيا حـالا كه دلـت از برگ گـل نازك تره اين كـدورت ها رو پاك كـن.بـزار با

بخشيـدن بزرگ بشـي.كـسي رو سراغ ندارم كه با بخشيـدن خار و ذليل

شده باشــه.هميشه ميگـن گـذشت از بزرگان است.معنيش اين نيـست

كه سـن زيادي داشتـه باشـي.يعنـي اگـر بخشيـدي بزرگ شدي.اينقـدر

معـني حرفـا رو چپكـي به خوردمـون دادن همه كـارمـون بر عكس شده.

همه منتظر كاراي برعكسيم.كلا كارمون شده بر عكس.قشنگ گفت كه:

ما ميرويم و عكـس ما برجاسـت            كار دنيا هميشـه بر عكس است

 +هشتبلكو از فرهنگ برره به وبلاگستان آمده

"عنوان خالي"

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 6:48 شماره پست: 26

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

از بچگي وقتي ميومد خونه ما هميشه با هم بوديم و ميرفتيم پارك بازي ميكرديم

 

هيچ وقت افكار درست درموني نداشت.باري به هر جهت بود اگه باهاش صحبت

ميكردي به هر سمت و سويي كه ميخواستي ميتونستي ببريش.پدر نداشت و

خيلي مورد توجه خانوادش بود.هر چند در خانواده اي بزرگ شده بود كه وضع مالي

خوبي نداشتن ولي هيچ وقت چيزي براش كم نذاشتن.سر ماجراهايي ديگه باهم

ارتباطي نداشتيم.بعد ها شنيدم معتاد شده.هر چقدر خانوادش تعارف ميكردن كه

خونشون برم هم نرفتم.دو سه ماه پيش كارت دعوت عروسيش رو آوردن هر چقدر

شش و بش كردم كه برم نرم آخر نتونستم خودمو راضي كنم كه برم.گذشت تا

چند روز پيش براي كاري رفتم جايي.زنگ زدم.نميدونستم اومده اونجا كار ميكنه.

در باز شد.روبروي هم قرار گرفتيم.نميتونستم برگردم.سلام كردم و احوالپرسي

خيلي جالب بود.اولش منو نشناخت.ميگفت تا اسمم رو نگفته بودي نتونستم

بشناسمت.فكر ميكردم ترك كرده كه تونسته زن بگيره.ولي انگار خبري از ترك

كردن نبود.با خودم گفتم مگه مردم دخترشون رو از سر راه آوردن كه همينطوري

دستي دستي ميندازنش تو هچل.آخه چرا بايد به يه معتاد كه اين وضع رو داره

زن بدن.فكر عواقبش رو نميكنن؟آخه اون دختر چه فكر ي كرده كه اين همه پسر

تحصيل كرده و موجه هست جرا مياد زن اين آدم بشه.به هر حال چند دقيقه اي

كه اونجا بودم فقط خدا خدا ميكردم كه كارم زود تموم شه برم بيرون.فقط اميدوارم

بتونه اين اعتياد لعنتي رو كنار بزاره تا زندگيش خراب نشه.خودم معتقدم نبايد

كسي رو براي كاري كه ميكنه منع كرد اين يه مثل قديميه.يعني نبايد گفت چرا

فلاني اينطوريه و اونطوريه بايد اينطوري باشه.وگرنه همون سر خود آدم مياد.

براي همين معمولا از كنار اين مسائل چشم پوشي ميكنم و رد ميشم.اينم كه

گفتم براي اين بود كه شما نميشناسيدش.جهت تنوير افكار عمومي بود:دي...

"..." + نوشته شده در يكشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:1 شماره پست: 25 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

خب برو...

راستي ميخواي بري؟:-(

بيا با هم بريم دريا

RED APPLE

 

"..."

+ نوشته شده در يكشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 13:24 شماره پست: 24

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

گفتي كه كرم دارم

 

اينقدر گفتي

تا آخر پيله ات شدم

پس كي پروانه ميشوم؟...

"..." + نوشته شده در يكشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 11:35 شماره پست: 23 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

اگر باز هم  نگاهم ميكني سمت و سوي نگاهت را

 

بگو.كه من آنجا سجده كنم

عطر نفس هاي تو را در قلبم حبس كرده ام

و نگاه خيره تو را

اسم مرا كه ميگفتي و مكث هاي معني دارت

همه جان مرا بالا مي آورد

پس من چكار كنم

چرا اذن عاشقي را دادي؟

و من

ساده بودم...

 

"فلكده"

+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:7 شماره پست: 22

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

از شهسوار  به طرف جاده ۳۰۰۰ مي روي اول فكر ميكني با كمي

طي مسافت ميرسي ولي تازه وارد جاده فرعي ديگري ميشوي

تابلو با يك فلش جهت فلكده رو نشون ميده.وارد جنگل ميشي و

تازه به زيبايي خارق العاده و شگفت انگيزي ميرسي كه تا اون موقع

فقط در روياهات ديده بودي.پوشش درختان انبوه با اون سبزي خاص

كه همه جا رو خزه پوشونده.درختان سر به فلك كشيده .نور خورشيد

كمتر ميتونه خودش رو به زمين برسونه.مقداري كه وارد جنگل ميشي

ديگه نميتوني طاقت بياري و توقف ميكني.تا چندتا عكس بگيري. واقعا

زيباست.جاده خاكي با خاك هاي نرم و مرطوب.رودخانه و جنگل صحنه

رويايي رو بوجود مياره.اونقدر خلوته كه فقط صداي موسيقي ميتونه

سكوت جنگل رو بشكونه.صداي موزيك رو زياد ميكني و حركات مورزون

و ...راه ميوفتي پيش خودت تصوري از فلكده نداري ولي خيلي دوستداري

ببيني چه شكليه.جاده كمي شيبدار ميشه .با هر سختي كه بود بالا ميري

حدود يك ساعتي راه بود تا به بهشت گمشده برسي.از لا به لاي درختا چند

تا شيروني ميبيني .كمي جلوتر وارد فضاي باز ميشي ماهي سراي بزرگي

جلوت ميبني.كه با آب رودخانه ماهي قزل پرورش داده ميشه. اونقدر زيباست

مي ايستي و چند لحظه نگاه ميكني.چند خانه قديمي بود و چند گاو و گوساله

مرغ و غاز و اردك.وارد محوطه ميشي.آقايي با روي خوش و با لهجه خاص

منطقه مياد جلو.سلام ميكني و جواب ميده.ميخوايد بريد آبگرم؟بله.منتها

اول استراحت ميكنيم و ناهار ميخوريم بعدا" ميريم.باشه هر وقت خواستيد

بريد بگيد بيام راهنمائيتون كنم.مرسي.حتما".مرد ميره و زير درخت گردو

بساط رو پهن ميكني و آتيش رو روشن ميكني و زغال و سيخ و ... فكر بد

نكن منظورم جوجه بود.اينجا ارتفاع حدودا"  ۱۵۰۰ متر از سطح دريا بالا تره

،
ادامه مطلب

امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۳ دى ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۳۹:۲۲ توسط:علي موضوع:

=

كل من عليها فان"

+ نوشته شده در يكشنبه بيست و چهارم مهر ۱۳۹۰ ساعت 23:58 شماره پست: 64 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

حاجي ۶۵ سالي داشت.چند سالي بود پسرش از ژاپن اومده بود.شكر خدا وضع ماليشون

 

خوب شده بود.تازه داشت طعم يه زندگي راحت رو ميچشيد. اين اواخر يكماهي ميشد كه

مريض شده بود.تحت عمل جراحي قرار گرفته بود.ديشب خبر دادن حاجي فوت كرده.

و امشب حاجي مهمون خونه جديدشه.تو غسالخانه كه رفتم چشمم رو به همه  جا چرخوندم

همه جا بوي عبرت ميداد ولي تنها چيزي كه ياد نميشد عبرت بود.مردم ميومدن پشت شيشه

ميتشون رو تماشا ميكردن و ميرفتن.بعضي ها هم اشكي ميخريختن.ولي فقط تا سر قبر

بود.بعد از اون دوباره همون آش و همون كاسه.

اسمع افهم يا حاجي....الله ربك.نعم الرب...اينها همه عبرتهايي بود كه امروز ديدم

و اينكه دير يا زود ما هم راهي اين سفر ميشويم. براي زماني دلم تنگ شده بود كه مانوس اين

زمين بودم.براي شبها  و روزهايي كه در اون گذروندم.ياد اونهايي كه در اين زمين خوابيدن.

عزيزاني كه ما رو تنها گذاشتن.و ما همچنان منتظريم تا به انها ملحق شويم.

اگر رفتن برامون ساده بود بدانيم بارمان را خوب بسته ايم.ولي اگر دل كندن سخت شده

بدانيم اين دل براي ميهماني او آماده نيست...

 

 

6 + نوشته شده در پنجشنبه بيست و يكم مهر ۱۳۹۰ ساعت 12:54 شماره پست: 63 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

 

 ...

"مطلبي از دوست خوبم آنشرلي"

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 17:15 شماره پست: 62

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

::امروز...؟::   

 

آن روز ها كه با تو بودن آرزويم بود تمام شد.....

 

امروز

با تو بودن يا نبودن فرقي ندارد

فقط سيگار باشد، يك خيابان و برگهاي زرد پاييزي...

من ميروم تا دود كنم هستي ام را

"كار تموم شد" + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 18:49 شماره پست: 61 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

بالاخره بعد از يك ماه و چند روز كار باغ تموم شد

 

روزهاي خوبي رو با دوستان گذرونديم و هر روزش

با يه خاطره تلخ و شيرين تموم ميشد.

ولي شكر خدا اتفاق بدي براي هيچ كس نيوفتاد و

همه با سلامتي كار رو به اتمام رسوندن.چند تا عكس

هم گرفتم ولي ديگه نشد از همه عكس بگيرم.هم

يه ذره نا همانگي شد هم ديدم شايد صلاح نباشه

عكس بعضي ها باشه.

اين دوتا كوچولو  سمت راست خيرالله  و سمت چپ عين الله هستن.

در عرض سه سوت دوتا ماشين كنترلي رو تيكه تيكه  كردن.فكر ميكردن

بايد سوار ماشين بشن.خلاصه فرداش كه ما اومديم.هر تيكه ماشين

يه گوشه افتاده بود.جالب اينجاست كه قاطي خاك اره هايي كه براي

كار برده بوديم.خورده چوب زياد بود.با همون خورده ها چنان بازي ميكردن

كه نگو.گفتيم بابا كاش از همون اول چوب ميداديم بهشون.اين همه هزينه

نميكرديم.حالا غير از ماشين نزديك يه گوني اسباب بازي مستهلك هم

براشون آورده بوديم كه اونها هم همين بلا سرشون اومده بود.

عين الله و خيرالله تو جمع اوري گردو ها كمكمون ميكردن.البته همراه بازي

و شيطوني هاي خودشون.و صد البته آخر كار مزدشون رو بايد ميداديم.

گردن ما هم كه از مو باريكتر.ديدن خوشحالي بچه از هر پولي لذت بخش

تره.عين الله كه كوچكتر بود هميشه آخر وقت كه وقت مزد دادن بود خوابش

ميبرد.از بس شيطوني  و  ورجه وورجه ميكردن

 

"گذر عمر"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 18:12 شماره پست: 60

 

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

پاييز فصل هزار رنگ زيبا آمد

 

 

چشم انسان با مشاهده رنگهاي مختلف

 

نوازش ميشه آدم از ديدن اين همه رنگ

 

زيبا خسته نميشه.ولي دلم ميگيره وقتي

 

ياد هزار رنگي مردم دنيا ميوفتم. وقتي

 

ياد ادمايي ميوفتم كه جلوت يه جورن ولي

 

پشت سرت يه جور ديگه.زمونه غريبي شده

 

منكه ديگه از كسي انتظار ندارم.من فقط

 

ميخوام خودم باشم.به ديگران كاري ندارم

 

به اين برگ كه نگاه كني متوجه ميشي كه

 

چقدر زمان زود ميگذره.به قول ياور گفتي

 

اين غافله عمر عجب ميگذر...

"سلام" + نوشته شده در يكشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 9:55 شماره پست: 59 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

سلام سلام

 

فصل من از راه رسيد

پاييز زيبا

سرد و باراني و رنگارنگ

هر طرف رو ميگردوني يه رنگه مخصوصا كه اينروزا

تو باغ هستمو از همه چيش لذت ميبرم

كار باغ داره كم كم تموم ميشه

عكساشو گرفتم فقط بايد وقت كنم بزارمشون اينجا

بعدا" بيشتر در موردش ميگم.

ممنونم از همتون كه خيلي خيلي بهم لطف داريد

خيلي مخلصم.خاك پاي شما هستم

"..." + نوشته شده در جمعه بيست و پنجم شهريور ۱۳۹۰ ساعت 23:41 شماره پست: 57 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

كمي كه مي انديشم!

 

ميگويم كه بايد به سكوت عادت كرد

روزهاي طولاني و سختي در پيش دارم

سكوت را تمرين ميكنم

اما

چشمهايم حرفهايش را نمي خورد...

+اگر از اين به بعد كم نوشتم يا كم اومدم از دستم ناراحت نشيد.شما هم ميتونيد كم بيايد

يا نيايد.من هميشه به يادتونم و بهتون سر ميزنم.

همينطوريه ديگه.آدم بايد به رفتن ها عادت كنه.

يه چيزي بگم:اگه دلت دريايي باشه هميشه بدي ديگران توش هضم ميشه.يادت ميره.

كينه اي ازش به دل نميگيري.دلت صاف ميشه.هيچ شنيدي بگن دريا نجس شده؟نه.

نميشه. براي هميشه پاكه.حكايت يه كاسه ماسته كه خواست با آب دريا دوغ درست

كنه.خب نميشه.دريا اسمش روشه.دريا.هميشه معني پاكي.زلالي.شفافي.عشق و طهارت

رو داره.حالا اگر خودمون و مثل دريا كنيم.همه دوستمون دارن.بدي ها پاك ميشه.كينه ها

برطرف ميشه.خودمون هم هميشه آروميم.شايد دريا طوفاني بشه.ولي بعد كه آروم شد

همه ازش استفاده ميكنن.ازش لذت ميبرن.

يه چيز ديگه بگم:بزرگي ميفرمود:يه كوزه وقتي خاليه هر چي تكونش بدي صدا نداره وقتي

هم كه پر باشه باز هر چي تكونش بدي صدا نداره.اما امان از وقتي كه كوزه اي نصفه باشه

تكونش كه ميدي هي صدا ميده.ميگفت:بعضي از آدما تا يه نيمچه اطلاعاتي كسب ميكنن

مثل اون كوزهه ميشن كه از سر و صداش همه اذيت ميشن.ميگفت تا تو پر نشدي حرف

نزن.يا اگر چيزي هم نداري باز حرف نزن.حداقلش اينه كسي متوجه نميشه چيزي بلد

نيستي.واگر كسي ندونه فرقي با كسي كه خيلي چيز ميدونه نداريد.

گذشته ها كه تهرون زندگي ميكرديم.اون روزهاي جنگ.دوستاني داشتم كه شهيد شدند

بچه محل هايي بودن كه باهم بزرگ شديم.درسته از ما بزرگتر بودن.ولي با هم بوديم.

روزهايي ميشد كه خبر شهادتشون رو مياوردن تو محل.و اينروزها يادكردنشون خالي از

لطف نيست.ياد مردي و مردونگيشون بخير.

 

 

 

"هستما"

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهريور ۱۳۹۰ ساعت 7:44 شماره پست: 56

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

سلام

 

اينروزا كمي مشغول مسائل باغ و چينش گردو هستم.

يادتونه كه باغ اجاره كرده بوديم.

ديگه براتون بگم...

يه كارگر افغاني داريم چهار تا پسر داره

اسماشون عصمت.سيف الله.خيرالله .عين الله.

دو تا دختر هم داره.ولي وقتي بهش ميگي چند تا بچه داري؟

ميگه ۴ تا.ميگيم پس دخترا چي؟

ميگه دختر كه جز بچه حساب نميشه.

يه دخترش حدود ۱۲ سالشه

ميگه ميخوام شوهرش بدم.

اخه مگه ۱۲ ساله چي ميفهمه؟

اصلن از نظر بدني چقدر رشد كرده؟بيچاره دختره.

يكي ديگشون رو ميشناختم ازبك بود.سني بود. ميگفت:

ما كه ميخوايم ازدواج كنيم.اصلن دختر رو نميبينيم.

فقط ميريم ميپرسيم دخترتون چنده؟

مثلا ميگن يك ميليون.پول و ميديم و بعد از اينكه پول داديم

دختر رو ميبينيم.ميگفت اگر كسي در زمان قبل از ازدواج

دخترشون رو ببينه دختر و ميكشن.

متاسفانه فقر فرهنگي تو افغان ها بيداد ميكنه.

ولي خدايي كار ميكنن.مثل اينكه خستگي ندارن.

بعضي هاشون ناس ميزارن زير زبونشون نيرو ميگيرن.

مثل اينكه يه گياه مخدر و نيرو زاست.

ما كه همون ردبول و ميخوريم بال در مياريم

بعدا بيشتر ميام.

خسته شدم( از كار باغ)

++به سني  و شيعه بودن ربط نداره.كلن بي فرهنگن

 

 

  "يك اتفاق خوب" + نوشته شده در شنبه دوازدهم شهريور ۱۳۹۰ ساعت 14:1 شماره پست: 54 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

در گير و دار يك اتفاق خوب

 

كه بعد سالها داشت مي افتاد

در امتداد خط چشم تو. كه مرا

تا قعر چاه بي كسيم مي برد

اما دوباره از بخت سياه بدم

از يك اتفاق بد سگي

روزم دوباره سياه و تار شد

اي لعنت به اين شراب تلخ

به اين دود غليظ سفيد

هر شب كنار پنجره باز

يك سك شراب ناب نام تو را

يك جا براي سلامتيت

 سر ميكشم...

+عادت كن چنان در حق افراد خوبي كني كه هيچگاه نفهمند تو بودي

+كسي ميدونهlove handel يعني چي؟

دانژه جان تا حدودي درست گفتي .فقط جاشو نگفتي

 

"دكتر شريعتي"

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهريور ۱۳۹۰ ساعت 12:38 شماره پست: 52

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

وقتي كه ديگه نبود

     من به بودنش نيازمند شدم.

وقتي كه ديگه رفت

    من در انتظار امدنش نشستم.

وقتي كه ديگه نمي توانست مرا دوست بدارد

    من او را دوست داشتم.

وقتي كه او تمام كرد

      من شروع كردم.

وقتي كه او تمام شد

      من اغاز شدم.

وچه سخت است تنها متولد شدن

     مثل تنها زندگي كردن

                              مثل تنها مردن!

+كپي

  "حرف" + نوشته شده در يكشنبه ششم شهريور ۱۳۹۰ ساعت 19:27 شماره پست: 51 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

حرف را بايد گفت 

 

حرف را نبايد زد

حرف اگر زدني شود

آتش بپا ميكند

ميسوزاند. ويران ميكند

حرف گفتني

مرهم درد ميشود و آرام جان

حرفايم را

برايت نگه ميدارم

تا بگويمت

اينبار آرام زمزمه ميكنم

گوش  كن...

------------------

 +كلامت را برقصان

"5"

+ نوشته شده در دوشنبه سي و يكم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 21:6 شماره پست: 50

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

 

سلام به مهرناز عزيز.خيلي خوش آمدي.اولا" دو روز نبود بيش از ۴ ماه بود.ثانيا" يه سر به آبجي قشنگت بزن كه دهن منو صاف كرده.ثالثا".خيلي نگران شده بوديم.ديگه ازين كارا نكن.

شرمنده توضيح دادم مخاطب خاص دارد

  "ناراحت نباش" + نوشته شده در يكشنبه سي ام مرداد ۱۳۹۰ ساعت 13:48 شماره پست: 47 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

از در كه وارد ميشوي شروع ميكنه به داد و بيداد

 

چرا منو اذيت ميكنن؟مگه منه پير مرد چقدر توان دارم

هر كي براي خودش رفته پي كارش

اگه نميرسين بيان خب چرا ميگن ميايم

خسته شدم.

لبخند ميزنم. نگاهي به مادر ميكنم

با نگاه اشاره ميكنم.چي شده؟!

قرار بود براي شب بيست و يكم رمضان طبق روال هر سال

وليمه بدهيم.با پدر صحبت كرده بودم

غذا از بيرون تهيه كنم تا زحمت غذا درست كردن نباشد

اين سالهاي پيري براش سخته درست كردن غذا

به خواهر گفته بود ميخوايم غذا بخريم

و ايشون لطف فرمودن و گفتن من ميام و درست ميكنم

بعدازظهر زنگ ميزند كه يكشنبه صبح بانك كار دارم ميرم

اونو انجام ميدم ميام.

نگو پدر حرفها را نصفه نيمه شنيده

اعصابش هم كه مثل فولاد!!!

داد و بيداد كه چرا قول ميدي نمياي.

منم كه از همه جا بيخبر

تا وارد شدم اولين نفر پرش منو گرفت

نشست كنار گلخانه و من روبرويش

خنديدم.با خنده من كمي آروم شد

گفتم خب حالا چرا ناراحتي درست ميشه

مگه چقدر كار داره.كارش كه تموم بشه مياد.

چي ؟پس من چي؟بابا من از قبل گفته بودم

من يكشنبه كار دارم نيستم.با همه علاقه اي كه

دارم براي اينكار.متاسفانه شرايطم طوريه كه نميتونم باشم

امروزم صبح فقط رفتم روغن خريدم و گذاشتم خونه رفتم.

خلاصه پدر را آروم كردم.به خواهر زنگ زدم:

چي شده؟چرا دير مياي؟من نيستم شما زودتر بيا.

بيچاره گفت بابا من چيزي نگفتم.گفتم بانك كار دارم زود انجام ميدم ميام

حالا هم اصلن نميرم بانك.ميام

خواهر ديشب آمد.از صبح زود هم بلند شد براي كار.

مادر:ميبيني چقدر زود عصباني ميشه

ميگم عيب نداره .پيره ديگه.اعصابش ضعيفه

واقعاقديميا درست گفتن با پير و بچه سر و كله زدن سخته.

۴۰ ساله داره اين نذر رو ادا ميكنه

و هر سال خودش غذا پخته

امسال بال بال ميزد كه خودش غذا درست كنه

گفتيم نميخواد برات خوب نيست

راضي شده بود

خواهر كه گفت من ميام درست ميكنم

فيلش ياد هندستون كرده بود

براي اينكه نزديك بود قرار بهم بخوره داغ كرده بود.

از صبح هم زود تر بقيه بلند شده براي كار

خدايي دست پختش هم حرف نداره

مطمئنا" تو اينطور غذاهاي زياد از مادر بهتر درست ميكنه.

هميشه از اينكه پاي ديگ بشينم لذت ميبردم

پدر هميشه تقسيم مرغ رو به من ميداد

چه كيفي داره وقتي با دست مرغ ها رو جدا ميكني و

هي ناخنك ميزني.تا موقع شام خودمون ميشد

كاملا سير ميشدم.

بچه تر كه بودم.بشقابها رو ميدادم دستش

تا برنج بكشه.بعد من زرشك و زعفرونش رو ميريختم

ولي با بزرگتر شدن ماموريت لذيذ مرغ به من واگذار شد

از صبح براي درست كردن غذا مهيا ميشديم

سخت ترين و مهم ترين بخش كار آبكشي برنج بود.

پدر برنج را زير دندونش ميگرفت.چند بار اين كارو ميكرد.

من هم براي كسب تجربه تكرار ميردم.

هر بار هم دستم ميسوخت.نميدونم چرا دست اون نميسوخت؟!

يا شايد هم ميسوخت به روش نمي آرود.

قديم تر ها كه گاز نبود.با هيزم غذا درست ميكرديم.

اونطوري هم كيفش بيشتر بود.هم زحمتش.

كيفش براي اتيش گذاشتن زير ديگ بود.كه خودش يه

آتيش بازي بود.زحمتش هم براي شستن ديگها بود كه دهنمون صاف ميشد

از بس بايد ديگ ميسابيديم.

و امروز باز عذاي لذيذ پدر در خونه ها ميره

امروز هم پدر راضي بود.هم مادر

فقط حيف كه نيستم

 

 

"4"

+ نوشته شده در يكشنبه سي ام مرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:38 شماره پست: 46

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

...

 

"فلش بك به نجف" + نوشته شده در يكشنبه سي ام مرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:11 شماره پست: 45 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

خسته و كوفته شدي جمعيت براي اربعين پياده به سمت نجف در حركتند

از بس اتوبوس توقف داشته همه كلافه شدن.مجـبوري صـبر كني و تماشا

كنـي.از دور گلدسـته هاي حرم نمايان ميـشه  و تو به آرامش ميرسـي.و

اينبار راحت نيـم خيز ميشـوي و گنبد طلا را نگاه ميكـنـي.همـه آرزوهايـت

را ميبيني.نميـتواني حرفي بزنـي فقط نگاه ميكـني.روي صنـدلي اتوبوس

آرام مينشـيني و چشمـهايت را ميبندي.به هـتل نزديك شديم.ساكـها رو

بر ميـداري و در هتـل مستــقر ميشـويم.اول بايـد پدر و مادر را ببـرم.مهيا

ميشوم.خيابانها خاكيست و راه رفتن كمي مشكل.چند كيوسك ايست

و بازرسي هم بين راه هست.نزديك حرم ميشويم.جمعيت موج ميزند.

بايد  حواسـم به همـه چي باشه.تا كسـي گم نشود.با همه سختي ها

آرامم.از وقتـي وارد نجف شديم.به آرامش خاصي رسيـدم كه در هيــچ

كجاي ديگه نداشـتم.وارد حرم كه ميـشوم.گوشـهايم بيشتر كر است تا

بشنود.چشمـهايم را نمدانم چه ميبيـند.فقط ميـدانم وارد حـرم امن خدا

شدم.مادر با همشـيره ميـرود و من با پدر وارد رواق مطـهر ميشــويم.

فضا برايـم فوق العاده سنگـين اسـت.پدر را در حال و هواي خودش رها

ميكنـم.كنار ضريح ميروم.و براي اوليـن بار كنار خدايم مينشـينم.هيچ كس

جز من و او نـبـود.و آرام تر از هميشـه سكوت ميكـني.سر به گـريبان

ميكـني.اينجا حـرفي براي گفتن نمـيماند.هر چه هست اوست.تمام

فضا سنــگين است.و تو خودت را در هالـه اي از فيـض حق مـيابي.

مي انديشـي كه نوح و آدم كنار مولا چه جايـگاه امني دارند.به آنها

غبطه ميخوري.كه چطور مولا را در بر گرفته اند.هزاران سال منتظرش

بودند.و ۱۴۰۰ سال است كه اين انتظار به پايان رسيده.و هر دو ركاب

انگشتري شدند كه او نگينش است.

بيشتر هم ميتوان از اينجا گفت.اينجا فقط عليست.و ديگر هيچ.و مگر

ميشود علي را كشت؟!!!به خانه علي كه ميروي انگار سالهاست انجا

را ميشناسي.مثل آشنايي ميماني كه وارد خانه خودش شده.احساس

غريبي نداري.مينشيني و لحظه اي خودت را كنار بچه هاي علي ميابي

كه چطور بدن پاك پدر را آماده تدفين ميكنند.و تو ميشوي مهمان افتخاري

امشب خانه علي.صداي گريه بچه را ميتواني بشنوي اگر گوشهايت را

به دل بسپاري.و قطرات  اشكي را امشب از ديدگان زينب ميچكد مرواريدـ

هايست كه به دست ملائك جمع ميشود.حسن و حسين درياي بغضند.

اتشفشاني كه در آستانه انفجارند.ولي اگر انها هم بغض را بتركانند.

چه ميشود؟پس آرام آرام گريه ميكنند و دردانه خلقت را در درياي اشك

ملائك ميشويند.و باز سكوت ميكنم كه چاره اي جز اين نيست.

و امشب باز به ياد او هستم.و شايد او هم به يادم باشد

...

"3"

+ نوشته شده در جمعه بيست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:56 شماره پست: 44

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

+...

"روزه خواري" + نوشته شده در جمعه بيست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 8:20 شماره پست: 43 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

روزه خواري يكي از مسائليـست كه مبتلا به جوانان امـروز ما شـده

 

و متاسفانه هم حكومت مقابل اونها ايستاده و بدتر. اونها مقابل دين.

البته حق هم دارنـد به دليــل اينـكه حـكومت دينيه و هر حركـتـي از

طـرف اون به منزله رفتار ديني قلمداد ميشود.

اما اگـر يادتان باشد در وبـلاگ قبلي خاطـره اي در مـورد روزه خـواري.

نه بهتر بگم.خربزه خوري چند جوون كنار دريا گفته بودم.يادتون هست

مامـوران  ميگـفتند شما مجرميد و آنها ميگفتند ما مسافريم.به هر حال

ايــنكه جلـوي چند جـوون مسافـر رو بگـيرن كه چرا كـنار دريا نشستيد

خر بـزه ميـخوريد اصلن كار درسـتي نيسـت.از اون طـرف دليل حكومت

براي اين كار ايــنه كه در جامعـه اسلامـي نبايد فسـق و فجور به وضوح

در ملا عام باشـد.و روزه خـواري از اهـم فسق و فجور محسوب ميشود.

سوال اينجاسـت آيا هـمه افراد جامعــه روزه هستـن؟آيا هر كـس روزه

نيست حق دارد در مـلا عام روزه خـواري كـند؟و ايا راهـي براي راضـي

نگه داشتن دو طرف نيست؟

به نظـر راه حل هسـت ولي كو گـوش شـنوا.امروز بزار دين شده ملعبه

دستمال به دستان بي دين و چنان با تيشه به ريشه دين ميزنند كه فقط

نامي از دين باقي مانده.

اي كاش همان طور كه پيامبر اعظم اين دين را دين اعتدال معرفي كردند

همانگونه رفتار ميـشد.ديگـر شاهـد دين گريـزي افراد نميـشديم.هر چـند

خودم كامـلا موافـق اينـم كه دين امريسـت كاملا فردي و بروز و ظهورش

نبايد بيـروني باشد.مگر در موارد خاص.

ولـي شئـوناتي كه در خـور يك جامــعه اسلامـي است  بايـد رعايت شود.

كلا در هر جامـعه اي هنــجار شــكني غير اخلاقيـست.ما هـم بايـد در اين

اوضاع و احوال اجباري رعايت اجبار!!! را بنمائيم.

+اگر كسي عادت به اجبار ندارد مشكل از خودش است!

 

"2"

+ نوشته شده در جمعه بيست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 6:53 شماره پست: 42

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

+...

 

"1 " + نوشته شده در پنجشنبه بيست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:21 شماره پست: 41 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

شايد از اين به بعد پستهايي بذارم كه رمز دار باشد

 

 

+رمز همان است كه ميداني

+مخاطب خاص دارد...

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۳ دى ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۳۹:۲۱ توسط:علي موضوع:

=

"غفلت" + نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ ساعت 0:41 شماره پست: 67 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

تو يه خيابون ساكت و بن بست يه جاي نسبتا" خوب شهر به زور جاي پارك گير ميارم.

 

ماشين رو پارك ميكنم و ميرم به طرف ساختمان شماره ۶۳.زنگ ميزنم.خانمي با خوش

رويي درب رو باز ميكنه و وارد ميشم.كفشامو در ميارم و دمپايي ميپوشم.و وارد سالن

ميشم.سلام ميكنم.پير زن يه نگاه از سر تعجب يا كنجكاوي ميكنه.و بدون اينكه منتظر

جواب سلام باشم وارد اتاق بغل ميشم.روي تخت نشسته.آرام و بي صدا.به گوشه اي

زل زده.ميرم جلو بلند سلام ميكنم سرش رو بلند ميكنه.آرام جوابمو ميده.ميشينم كنارش

با هاش احوال پرسي ميكنم.دستشو ميگيرم تو دستم.دستاش خيلي سرده.با دستاي گرم

خودم گرمشون ميكنم.انگار منتظر بود دستاي گرم من بهش برسه.دو تا دستشو ميچسبونه

به دستام.منم دستاشو ميمالم.خودمو معرفي ميكنم ولي منو نميشناسه.فقط ميگه خيلي

خوب كردي اومدي.خيلي خوشحالم كردي.پير زن با دل پاكي كه داره دست ميكشه به بدنم

و هي صلوات ميفرسه.ميبوسمش و باز ازم تشكر ميكنه.كمي باهاش صحبت ميكنم.دفعه

قبل كه به ديدنش رفته بودم فقط خوابيده بود و حال خوشي نداشت ولي امروز حالش

 خوب بود و كمي باهام حرف زد.هر چند زياد حرف حسابي نميزد ولي همينكه باهام

حرف زد آرام تر شد.شروع كردم زانوشو مالش دادم پاهاش رو نشونم ميده و ميگه درد

ميكنه.پاهاش هم سرد بودن بالاخره تونستم كمي از دردهاشو التيام بدم.ميخواست

دستم رو ببوسه.نذاشتم.و بوسيدمش.به ياد سالهاي قبل افتادم كه اين پير زن.شير زني بود.

 ومردهاي فاميل ازش حساب ميبردن.به ياد وقتي افتادم كه باهم رفته بوديم كربلا.

و به ياد سالهاي خوشي كه قبل تر ها با هم داشتيم.و حالا روزهاي ناخوشي و مريضي

و بي كسي.داستان اينكه چطور شد كارش به اينجا رسيد طولانيه.ولي مادرهاي ديگه اي

اونجا بودن كه متاسفانه با بي مهري تمام فراموش شده بودن.براستي مادري كه يك

عمر با خون دل بچه بزرگ كرده و اينهمه زحمت كشيده جاش در چنين جائيست؟اگر

بخوام از حال و روز اونها بنويسم ناراحتتون كردم.اي كاش وجدان اين بچه ها بيدار بشه

و مادرشون رو با عزت و احترام نگه دارن.و از خدا ميخوام ما رو عاقبت به خير كنه و

نجاتمون بده كه مبادا شرايط طوري بشه كه خداي نكرده ما هم چنين كار زشتي رو

مرتكب بشيم.

زنگ ميزنم به مادر گوشي رو ميدم دستش و ميگم با مادر حرف بزن.خوشحال ميشه

و خوشحال تر از اون مادر كه حال پير زن بهتر شده.بهش ميگم من بايد برم.منو ميبوسه

و باهاش خدا حافظي ميكنم.

اين مدتي كه به  اونجا ميرم به عاقبت خودم و اينكه چه براي ما پيش مي ايد و اينكه

نكند چنين روزهايي رو تجربه كنم و به كاري كه اين بچه ها با مادر خودشون كردن فكر

ميكنم.خدا عاقبت همه ما رو  ختم به خير كند.اميدوارم تجربه هاي تلخ امروز درس خوبي

براي فردايي روشن برامون داشته باشه.

 

... + نوشته شده در جمعه بيست و نهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 21:46 شماره پست: 66 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

امروز به نام امام رضامزين بود.به يمن نام دلاراي مولا از امروز نام قشنگتون زينت بخش

 

وبلاگم شــد.دوستان گلـم از همه تون تشكر ميكنـم براي همراهياتون.از لحـظات زيبايـي

كه برام بوجود آورديد.همدلي هاي شما هميشه باعث قوت قلبم بود و هست.

اميدوارم تونسته باشم گوشه اي از درياي لطـفطون رو جبران كـرده باشـم.اگر احـيانا"

نام دوستي جا مونده بفرمائيد تا لينك كنم.

شرمنده مهربونيهاتون هستم.هميشه بر قرار و سلامت باشيد...

... + نوشته شده در جمعه بيست و نهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 20:6 شماره پست: 65 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

دلم هواي تو كرده بگو چه چاره كنم؟

 

چقدر خوبه آدم اين شبهاي ذيقعده مهمون امام الرئوف باشه...



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۳ دى ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۳۹:۱۸ توسط:علي موضوع:

=

دينداري"

+ نوشته شده در يكشنبه بيستم آذر ۱۳۹۰ ساعت 7:54 شماره پست: 74

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

چند ماه پيش پستي گذاشتم در مورد دينداري  ميتونيد اينجا بخونيد

 

چند روز پيش هم دوستي مطلبي گذاشت در مورد رفتارهاي بعضي

افراد در عزاداري امام حسين(ع) .

براي همين  راغب شدم مطلبي در اين مورد بنويسم.اينكه ما در جامعه

اسلامي زندگي ميكنيم و بايد از نظر ظاهر.  افراد مطابق عرف اسلام

و جامعه اسلامي رفتار كنن شكي نيست.اما اينكه بخوايم دين و فقط

در ظاهر خلاصه كنيم حرف درستي نيست.

من تجربه ديدن انواع آدمها رو دارم.از متشرعين بگير تا بي دين ها.

كساني بودن كه حتي نماز شب هم ميخوندن ولي به راحتي در خلوت

دينشون رو بر باد ميدادن.و در مقابل افرادي بودن كه كلا" دين رو قبول

نداشتن ولي ملاكهاي اخلاقي رو كاملن رعايت ميكردن.

ديدم فرد دينداري رو كه وقتي از دنيا رفت گفتن مردم از دست و زبانش

راحت شدن و فرد بي نمازي كه وقتي مرد همه گفتن خدا رحمتش كنه

انسان وارسته و خوبي بود.اينكه  نگفتم بي دين منظور داشتم. واقعا

آيا اين فرد دين نداشت؟! آيا دين فقط به نمازخوندن و روزه گرفتنه؟

باز ميگم منكر نماز و روزه نيستم ولي آيا اگر فردي ظاهر رو حفظ نكرد

باطنش هم خرابه؟

بودند خانمهايي كه ظاهرا" حجاب مناسبي نداشتن ولي باطن پاك و

زلالي داشتن و در عوض خانمهاي محجبه اي كه زير چادر چه كارها كه

نميكنن.

اينها رو گفتم تا به اين نتيجه برسم كه افراط و تفريط ها هستن كه آفت

دين شده.كاش دين رو طوري ياد بگيريم كه كار و بار  ما رو با خدا خوب

راه بندازه.وقتي اينطور شد.هميشه در نماز و  روزه هستيم.

و طوري ميشيم كه اون ميخواد.مابقي اعمال هم خودش مياد.خيلي

وقتا انسان با نيت كارش راه ميوفته.حالا جاش نيست بخوام از نيت

حرف بزنم.شايد بعدا در موردش نوشتم.و خلاصه اينكه ميشه انسان

تو همين جامعه معمولي زندگي كنه و دائم در نماز باشه. ميشه دائم

روزه بود منتها بايد راهش رو بلد باشيم.  اگر كسي سنگ تحجر رو برداره

اولين فردي كه زخمي كنه خودشه.اميدوارم  انسان اينقدر عاقل

بشه كه از خر شيطون بياد پايين بزاره اين خره راه خودش رو بره تا

بتونه بدون مزاحمت راه درست رو پيدا كنه.

"..." + نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 16:22 شماره پست: 73 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

به كربلا نزديك ميشوي همه جا بوي عشق مـيدهـد

 

نميفهمي  كي وارد شدي.خود را كنار تل زينبيه ميبيني

بيشتر بانوان وارد ميشوند.نگاهي از آنجا تا حرم ميكني

نزديك است.از اينجا بود كه زينب نظاره ميكرد كه چطور

حسينش به زمين افتاد.و شد آنچه كه شد.وارد حرم كه

ميشوي كنار قتلگاه ميروي.پاي رفتن نيست.ميماني تا

سبكتر شوي.علي اكبر پايين پاي پدر.باقي شهدا كمي

پايين تر.خبر از علي اصغر ميگيري.كسي ميداند او كجاست؟!

او را بايد با حسين زيارت كرد.از حسين جدا نيست.طفل

شير خوار وقتي در آغوش پدر جاي گرفت قلب حسين را

تسخير كرد.و آنجا شد مدفن طفل و آرام با پدر خوابيد.

و آيا اگر غير از اين بود رباب پاي رفتن از كربلا را داشت؟!

امروز را روز عطش ناميدند.هفتمين روز از محرم آب را بر

اهل حرم بستند.و پژمردگي گل هاي حسين آغاز شد.

و گريه هاي بي صداي طفل كه از  حنجره خشك بزور

بيرون مي امد.ياقوت لبان كوچكش روز به روز كمرنگ تر

و چشمان كهربائيش هر روز شهلا تر.شاه غنچه را آماده

شكوفايي ميكند.سه روز ديگر باقيست تا بوي عطر گل

تمام كائنات از عرش تا فرش را مدهوش كند.و سند

عاشقي حسين با خون طفل امضا شود...

آهسته گويمت نكند بشنود رباب

 از عمر اصغرش فقط چند روز مانده است...

 

 

تولدم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 17:33 شماره پست: 72

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

سلام

 

امروز تولدمه آمدم تا از دوستان مهرباني كه از ديروز تبريك گفتن  تشكر كنم

شهناز مهربون.نازگل عزيز. سوداجان  ازتون خيلي ممنونم كه به يادم بوديد.

خب خيلي ها هم نميدونستيد بعضي ها هم يادشون رفته.

مخلص همه دوستان هم هستيم.

 

  "از دست اين كلاغاي مزاحم" + نوشته شده در شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ ساعت 10:50 شماره پست: 71 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

ساعت حدودا"۱۰ صبحه آفتاب تازه داره زمين رو گرم ميكنه

 

بچه گربه به سختي ميتونه تكون بخوره تو آفتاب نشسته و

داره  از آفتاب گرفتن لذت ميبره. حالا تو اين شرايط يه كلاغ

بي پدر اومده هي مياد به اين زبون بسته نوك ميزنه آخه

مگه مرض داري.آخ دوستداشتم علي رغم ميل باطنيم

حسابشو ميرسيدم.خلاصه تا سنگ و برداشتم حساب

كارشو كرد و رفت.حالا بعضي آدما هم مثل اين كلاغه

هي ميان نوك ميزنن و مردم آزاري ميكنن.برا ي اين آدما

بايد چوب و برداري تا گربه دزده حساب كار خودشو بكنه.

  "سيب سرخ" + نوشته شده در سه شنبه بيست و چهارم آبان ۱۳۹۰ ساعت 14:23 شماره پست: 70 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

عنوان اين پست رو گذاشتم سيب سرخ براي اينكه اين چند روزه خيلي سيب سرخ خوردم.

 

جاي همه دوستان خالي براي مراسم عروسي دعوت شده بودم و چند روزي با دوستانم

رفتيم آذربايجان.شايد نام مراغه و ملكان به گوشتون خورده باشه.اونجا باغات سيب خيلي

زياده.و سيب هاي سرخ بسيار خوشمزه اي داره.هم آبدار و هم فوق العاده شيرين.به همين

خاطر خودمو خفه كردم با سيب سرخ.جاي دوستان سيب سرخ خور خيلي خاي

از عروسي اگر بخوام بگم كه خيلي عالي بود.مهمون نوازي آذري ها كه خوب بود.مضاف بر

اون عروسي شون هم خوبتر.ما هم سنگ تموم گذاشتيم براشون.هر چي قر تو اين چند

مدت تو كمرمون گير كرده بود رو رها كرديم.و حسابي عروسيشون رو گرم كرديم.حالا مگه

از رو ميرفتيم.هي ميگفتن ديگه بسه.داماد ميخواد بره پيش خانمها ول كن نبوديم كه.تا

هوا تاريك شد زديم و رقصيديم.آخر بزور داماد و ازمون گرفتن.

اين دوستان آذري ما سر يه تصادف با ما آشنا شدن.تو اتوبان قزوين ترافيك شد اينها هم

كاميونشون پر بار بوده.هر چي ترمز ميكنه نميگيره.محكم ميزنه پشت پرايد.پرايد هم ميزنه

به پژو.پژو هم آروم ميخوره به پشت ماشين رفيق ما.سرنشيناي پرايد كه خيلي ترسيده

بودن ميان پايين و اين بنده هاي خدا رو ميگيرن به باد فحش .اينها هم از ماشين پايين نميان.

خودشون ميگفتن ما هم خيلي ترسيده بوديم.فكر ميكرديم تو پرايد همه مردن.وقتي اومدن

پايين خيالمون راحت شد.خلاصه چند روزي كه كرج بودن مهمون ما بودن تا كاراي تصادفشون

درست شد و رفتن.و شدن دوستاي خوب ما.

+نتيجه اخلاقي اينكه هميشه همه اتفاقاي بد الزاما"  نتيجه بدي به همراه نداره.

+عيد غدير به همه مبارك

  عنوان ندارد + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 18:50 شماره پست: 69 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

اين عكس چشم رو به درخواست دوستي براي مورد خاصي گذاشتم ورش ميدارم.گفتم توضيح داده باشم:دي 

 

+نميدونم چرا دست و دلم به نوشتن نميره

  شعر + نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ ساعت 13:12 شماره پست: 68 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

پايانم نزديك است نبودنم را تمرين

 

نه هستي كه با بودنت طعم گس جواني را مزه كنم
نه نيستي كه نبودنت

خاطره
ها را پاي شمعداني ها بريزد
من به خواب هم نمي ديدم
باد شمعداني ها را پَرپَر كند
اما اين بار
تا نيايي چشم از شمعداني ها بر نمي دارم

----------------

هيچ وقت نفهميدم چرا ؟؟
درست همان كسي كه فكرميكني
با همه فرق دارد
يك روز مثل همه تنهايت ميگذارد

----------------------

بر سر دوراهـــــــي ام
يك راه به تو مي رسد
و يك راه به تنــــــــهايي
هميشه ترا بر مي گزينم و مي رسم به تنـــــــهايي ...

---------------------

كاش باران بگيرد...
كاش باران بگيرد و شيشه بخار كند
و من همه ي دلتنگيهايم را رويش بنويسم و
با گوشه ي آستينم همه را يكباره پاك كنم
و خلاص...!!!
كاش باران بگيرد... ...
... كاش باران بگيرد و تمام دلواپسيهايم را با خودش ببرد
كاش باران بگيرد...

---------------

تلاش براي عشق ورزيدن در سرزميني كه عاشقانش در نرسيدن ، جاودانه شدند !

------------------

عادت ما آدم ها ست ...
سيگار هم كامش را كه داد ، زيـر پا ، لِه اش مي كنيم

------------------

زندگي به من آموخت...
آدمها نه دروغ مي گويند,
نه زير حرفشان مي زنند ...!!
اگرچيزي مي گويند صرفا " احساسشان " درهمان لحظه ست ...!! ...
نبايد رويش حساب كرد

------------------------

نگاهش مي كنم
شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست مي دارم
...
ولي افسوس...
او هرگز نگاهم را نمي خواند!!!

--------------

چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهــن وارد شـــد:
وســـــــيع باش ، و تنهـــــــا ، و ســــر به‌ زيــــــر ، و ســـخت
من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاســـت ســـــايه؟

----------------------

پائيز كه ميرسد حس*ها شبيه موج اند. باز مي گردند، حتي وقتي خيال مي كني دريا ديگر آرام گرفته

--------------------

عشق يعني همين ...
تو لب تر كني ؛   من ... ... مست و خراب شوم

---------------------

شــايد قانون دنيـــا همين باشــد ..
تـــو صاحب آرزويي باشي ؛
كه شيريني تعبيرش از آن ِ ديگريست

---------------------

بوي مهرباني مي ايد!!
كجا ايستاده اي در مسير باد؟؟

----------------

من گم شدم،
و تو اولين كسي بودي كه...
بگذار از اول شروع كنم
... ... كجا بود؟
ته كدام كوچه ي بن بست
كه دستم از خيابان ول شد؟!
باران مي آمد؛
و چراغ هاي راهنما چشمك مي زدند
و تو اولين كسي بودي كه...
و من تازه فهميدم

-----------------

فكر مي كردم دلم را به دريا زده ام ولي سرابي بيش نبود...

--------------------

رد بوسه را نگير به نيمكتي پوسيده مي رسي كه حافظه اش را در باران از دست داده است وانمود كن موي تو را ديوانگي هاي باد به شعر من آورده و ما همين طور كه راه خودمان را مي رفتيم قدم زده ايم...

---------------------

دعا كن براي خودت براي آرزوهايت براي من براي دردهايم ... براي ما براي اين همه تنهايي اي كاش خــــدا كاري كند!

-------------------

عادت نكرده‌ام هنوز...
خيال مي‌كنم روزي بازمي‌گردي آرام از پشت سر مي‌آيي،
مرا كه به انتهاي خيابان خيره شده‌ام دوباره به نام كوچك صدا مي‌زني و عمر تنهايي‌ام به پايان مي‌رسد.

--------------------

و تو بيخيال تر از هميشه در مسيرِ بادهايى كه خلافِ مسيرِ ما بودن است قدم ميزنى و من ... ... نگران تر از تو از هجوم اين بادها ميترسم ... استقامت من بدون تو يعنى آوارِ خيسِ گريه يعنى عجزِ من به من نگفتى عجز ديده اى ؟

--------------------

بعد از مرگم ... قلبم راجدا از من خاك كنيد ... من ودلم هيچ گاه آبمان توي يك جوي نرفت . .

-----------------

به عاشقانه هايم خنديدي ...
تنگي نفس گرفتم از اينهمه بغض فرو خورده.

-------------------

چهار فصل را گشتم....
تكاندم....
لابه لاي اينهمه...!!! ...
يك "جفت" انتظار دست نخورده...قديمي...
هنوز " اين پا و آن پا" مي كند !

--------------------

وتو در نهايت در چشمان كسي اسير ميشوي .
كه تو را درك ... نه .. ترك خواهد كرد...

----------------------

  دوست داشتن من شبيه باران نيست كه گاهي بيايدگاهي نه، دوست داشتن من شبيه هواست!!! ساكت اما، هميشه در اطراف توست.... --------------- روحِ تو آبي و عشقِ تو قرمز در جاده هاي سياه ترديد تا به تو برسم ، كبود مي شوم --------------- دور ا دور عاشقت شدم دور ا دور نگرانت بودم دور ا دور عشق ورزيدم
و خود نميدانستي كه ...
نگاههاي گاه و بي گاه و بي تفاوتت سوژه اي براي تفسير بود كه شب تا به صبحم را رويايي مي كرد
و حال..
عاشق شدن و عشق ورزيدنت به ديگري را دور ا دور ميبينم و از همين دور ..ميميرم.. ---------------------
 

دلتنگ كه ميشوي ديگر انتظار معنا ندارد! يك نگاه كمي نامهربان،
يك واژه ي كمي دور از انتظار،
يك لحظه فاصله...،
ميشكند
بغضت را...

 

--------------------

همه چيز به خاموشي باز گشته _
سايه اش اما. . .
همان معناي نامعلوم !!!

-----------------------

 

 

 

در را بگشا اي مهربان اين كوچه سرد است
براي شكفتن بهار در دلم فقط دستهاي تو گرم است ...
در را بگشا كه من در اين قوم غريبم از ترنم باران بي نصيبم
در را بگشا كه برگي ديگر به شاخه نمانده ستاره اي به آسمان شبم نمانده
----------------------- باران نمي‌زند كه بگـــــــويد تو نيستــــي
مي‌گويد از شبي كه تو با من گريستي... ----------------
  در را بگشا اي مهربان اين كوچه سرد است
براي شكفتن بهار در دلم فقط دستهاي تو گرم است ...
در را بگشا كه من در اين قوم غريبم از ترنم باران بي نصيبم
در را بگشا كه برگي ديگر به شاخه نمانده ستاره اي به آسمان شبم نماند
--------------  

با دست حضورم را پس ميزني و با پا عشقم را پيش !
و من هنوز مردد مانده ام در خويش

===========

بسيار وقت‌ها با يكديگر از غم و شادي خويش سخن ساز مي‌كنيم. اما در همه چيزي رازي نيست.
گاه به سخن گفتن از زخم‌ها نيازي نيست. ... سكوتِ ملال‌ها از راز ما سخن تواند گفت

-------------------

من نه چتر دارم و
نه يـار...

-----------

چقدر پيــــاده رو ها را كـــــــــــــــش مي دهند . . . اين برگهاي پــاييـــــــــــــزي ! مي خواهم پيـــــــــــــاده شوم . . . سوار اتوبوسي تنــــــــــــــــــــــد رو شوم . . . تا پاييـــــز را رد كنم. . . "فصل عاشـــــــــــــــقان" را 

-----------------------

شيرين بهانه بود
فرهاد تيشه مي زد
تا باور نكند
صداي مردماني را كه
در گوشش مي خواندند دوستت ندارد

------------------------

يواشكي هايي دارم به بلنداي يه شب زمستوني
... حول و حوش
عقربه هاي جا مانده در 3 نيمه شب!

-------------------

بيهوده چشم به در دوخته اي پشت در نيست كسي نه صداي قدمي نه صداي نفسي همه پنجره فرياد شده است ... بر سرم مي كوبد " كه نگاهت نگران غم كيست؟ به چه مي انديشي؟ من نگفتم كه به تنهايي خود عادت كن؟!!!" شب تاريكم بر پنجره آورده فشار به خيالم كه تو خواهي آمد چشم از در نتوانم برداشت پنجره تلخ و عبوس همه فرياد شده است "بيهوده چشم به در دوخته اي...." --------------------- ما سفر داريم تا سفر
مي شود بار و بنديل بست و
سوت زنان رفت
مي شود بي چمدان
لب دوخته
حتي بي اشك و بي در آغوش كشيدن كسي رفت و
---------------------
ديگر به سلام ها دل نميبندم .... از خدا حافظي ها غمگين نمي شوم .. عادت كرده ام ... به تكرار يكنواخت دوري و دوستي خورشيد و ماه.. ---------------------- بت هايي كه در قلبمان ريشه كرده اند
نه با تبر ابراهيم شكسته ميشوند
و نه با خون اسماعيل سيراب ميشوند
روزي كه آدم قرباني ميشود عيد قربان نيست
قربانگاه عيد است
------------------- اسماً من زن هستم و تو مــــرد!!
اما نگران نباش به كسي نخواهم گفت كه در پس مشكلات و درد هايي كه
تو برايم ساختي و تحمل كردم . . . ... در پس نامردي و نامهرباني كه ديدم و دم نزدم
در پس بي معرفتي هايي كه ديدم و معرفت به خرج دادم . . . من " مـــــرد " تر بودم!!!
------------------- ديوار كه باشي عاشقِ كسي مي شوي كه يادش نيست كِي، كجا به سينه ات « تكيه » داده است...! -------------------- من از حقيقتي عبور كرده ام ... كه سخت قلب من از آن شكسته است به تازگي به اين نتيجه مهم رسيده ام كه هرگز او........دلي به من نبسته است
به بستر خيال خويش گرفته كام بوده ام ولي به بستر حقيقي ام اسير حسرتي مدام بوده ام
تمام ذهن خويش را پر از دروغ كرده ام چه خلوتي كه بارها از او شلوغ كرده ام
نه او گنه نكرده هيچ خودم به باور حضور او سپرده ام همان شبي كه گفت عاشق كسيست
خودم نخواستم كه بشنوم كه درد خويش را دوا كنم
ولي زمان معلم بدي ست

(ندا سعيدي فر)
--------------------- تمام عاشقانه ها را روي همين ديوارِ مجـــازي مي نويسم ...
از لج ِ تو ...
... از لج ِ خودم ...
كه
حاضر نبوديم يكبار ، واقعـي به هم بگوييم شان . (مهران پيرستاني
------------------------ اي كاش حوالي دل تو هم ...
"باراني" بيايد ...
زميني تر شود ...
بوي خاكي بلند شود .
شايد كمي "عاشقم"ميشدي
---------------------  

هميشه چاره "رابطه " نيست..!!
گاهي هم بايد به "فاصله" فرصت داد..!!.."

===================

تو مي باري من عاشق مي شوم من ببارم ... تو چه خواهي شد ؟ رحيم مجيدي (نادم

-----------------------

 

عادت نكرده‌ام هنوز...
خيال مي‌كنم
روزي بازمي‌گردي

----------------------------

سالهاست به افق مي نگرم به انتظار آمدنت تو نمي آيي ومن خودم را ... در تلاطم هجوم تنهايي و سكوت دلداري مي دهم...
(شهاب مهران نژاد)

-----------------------------

روزي هزار بار عاشقت مي شود
زني كه عشق را
در قصه ها هم باور نداشت!
( نسرين فخي

---------------------

ديوانه كه باشي
سهمت از دنيا همين مي شود
كه پيك هايت را به دلخوشي ديگري بزني ...
... و مستي را به انفرادي ببري
اما آلزايمر به خورد خاطراتي نمي دهي
كه غربت را / پاي مستي رعايت مي كند...
(ميلاد آهنگر بهانـــ)

 

----------------------------

جهان آلودهٔ خواب است .....
و من در وهم خود بيدار!!!

-------------------------

از باران كه كمتر نيستي /نوازش كن
زخميِ دلم را با نمك صورتت رفيق
تلخِ تلخم ... ... تلخِ تلخ
آنقدر كه قهوه ي شب هاي تنهايي باشم
(هومن شريفي

=-=--------------

لطفا وجب بگيريد ...
قورباغه ها هم نفس كم آورده اند براي خواندن "ابوعطا"
... آب از سر من ؛ ...
خيلي وقت ست كه گذشته است.
(مهران پيرستاني)

-------------------------

مرد بغض نميكند ...
مرد گريه نميكند ...
مرد نمي شِكند ... ... ... فقـــــط سيگاري روشن ميكند ؛
و آرام و بي صدا ، لابلاي دود و شعر ميميـــــــرد ...
(مهران پيرستاني

--------------------------

امشب شب تولد توست ماهها براي همچون شبي نقشه مي كشيدم اما حالا تنها اونا رومي نويسم
و انتظار ساعت ۱۲ شب را مي كشم تا  با زدن يك smsاولين كسي باشم كه تولد 29 سالگيت رو تبريك مي گه و تمام ارزوها و برنامه هايي كه براي شب تولدت چيده بودم رو
پرپر كنم و بدست باد بسپارم.. دوستت دارم و .. اميدوارم دوسم داشته باشي به اميد روزي كه مطمئن بشم علاقه مون 2 طرفه ست!! تولدت مبارك!!

------------------------

زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت...

--------------------

يك چيزي هست به نام عرصه ....
كه شديدا بر من تنگ شده است....

================

وقتي يك زن ديوانه وار با تو بحث مي كند خوشحال باش
چون سكوت يك زن نشانه پايان توست...!

------------------

ديشب باران مي باريد و حرفهايم زير باران ماند چون تو نشنيدي شان و من امروز صبح يه عالمه حرف خيس از زمين جمع كردم!!

---------------------

مـي‌ گــــويــنــد ســاده ام،،، مـي گـــويـــنـــد تــو مـرا با
يـك جمــله يـك لبــخـنـــد،،، بـه بــازي‌ ميـگيـري . ..
... ... ... مـي‌‌گــوينـد تـــرفنــد‌هايت، شيطنت هـايت و دروغ هايـت را نمي فهمـم . .. مـي‌‌گويند سـاده‌ام اما تــو اين را باور نكن‌
مـن فــقــط دوستــت دارم، هميـن!!!! و آنـها ايـن را نمي‌‌فـهمنـد.....!

------------------

عادت كرده ام باران بنوشم صندلي ام را با تاب عوضي بگيرم و داستان هاي مردي كه نمي شناسيدش را بخوانم انقدر ياد من نيندازيد كه نفرت رنگي ترين لغت شعرهاي امروز اس عادت كرده ام رويايي همين جوري و ناباور بمانم ...

--------------------

ديـر آمدي باران ... دير ! من در جايي در حجم نبودن كسي ... خشكيدم !

-----------------------

با برخورد ديشبش همه چي براي من تموم شد!!
باز من هستم.. همان منه ۸ ماه پيشم تنها شكست خورده ..اينبار ناجي ندارد

-----------------

امشب پري كوچكي ميشوم با بالهاي سبز
با چشمهايي كهربايي
موهاي آبي... لبهاي طلايي...
... و پنهان ميشوم در بطري ِ شراب ِ سُرخت...
تا صبح آرام ميخوابم
و فردا كه تو چشمهايت را باز كني مرا سر ميكشي
يكبار هم مست ِ من باش...

بي آنكه بداني...
----------------------- گاهي يك حرف،
هر چهار فصل آدم را
سرد نگه مي دارد
-------------------------- شنيده اي كه دگرطاقتم تمام شده
آري دگر كار دلم تمام شده
--------------------------- سيلي واقعيت رو درست وقتي مي خوري
كه درست وسط زيباترين رويا هستي
----------------------- نه دل خوشي مانده از چشم هايي كه بر / قائمت گذاشته ام
نه ناي ِ اعتراض به حصار هاي چشم چران / كه به دامنت گير داده اند
ميروم ... بماند اين مزرعه براي مباداي مترسكش
ميروم / تا انتهاي قصه ، بي كلاغ نماند
-------------------------------- چشماتو ببنند و گوش كن به صداي خسته ي من -------------------------- كاش ...
يا شجاعت ماندن داشتي يا..
جسارت رفتن براي هميشه!!
افسوس سرگرداني ميان اين دو
---------------------------- گاهي دلت مي گيرد ..
شايد از خودت
---------------------------- سهم من كجاست,كجا بايد قدم بذارم كه كسي رو له نكنم..
سهم من كجاست,كجا بايد دل ببندم كه دير نكرده باشم..
سهم من كجاست؟؟؟؟؟
----------------------------
آن روز ها كه با تو بودن آرزويم بود تمام شد امروز.. با تو بودن يا نبودن فرقي ندارد فقط سيگار باشد، يك خيابان و برگهاي زرد پاييزي...
من ميروم تا دود كنم هستي ام را
-------------------------
از " مـانـدن " كــه چيــزي نـمي داني
لااقـــل
"درســـت رفتـــن " را يــاد بگيـــر
-------------------------- فكرش را بكن!
يك روز مي آيي
و ميبيني نه من هستم؛
نه اين كلمات...
--------------------------- بـــه بــاران دل نبند ! كــه هر چهار فصل ، ديوانه‌ ات خواهد كرد !!
اگــر ببارد ، از شوق اگــر نبارد ، از دلتنگي
------------------------------ خيلي از يخ كردن هاي ما از سرما نيست..
  فقط لحن بعضي ها بدجوري زمستاني ست
------------------------------- سرماي زمستان كافي نيست!!
 سردي نگاهت را بگذار براي روزهاي افتابي
   اينجا همه چيز يخ زده ..
    چشم ها..
     دلها..

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۳ دى ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۳۹:۱۷ توسط:علي موضوع:

-

عنوان ندارد]

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت 14:9 شماره پست: 103

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

هيچي فعلن:|

 

" بوي عشق" + نوشته شده در چهارشنبه سيزدهم ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت 1:31 شماره پست: 102 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

پير مرد بوي عشق ميداد .بوي حسين.بوي عباس.بوي علي.بوي گردوغبار بين الحرمين.

اينبار افتاده تر از دفعه قبل بود.و از لحاظ جسمي شكسته تر.وقتي كه داشت ميرفت بزور

ميتوانست مقداري پياده روي كند.خيلي نگران بوديم.سفارشهاي لازم را كرديم.و قرص-

هايش را مرتب نوشتيم و بسته بندي كرديم.

اينبار برادرم توفيق داشت كه در سفر كربلا نوكري پدر را بكند.پير مرد ميگفت : اميرالمومنين

و فرزندانش كمكم كردند.و پا به پاي كاروان همه جا رفتم.خبري از خستگي. وبيماري نبود

و بهتر از قبل بود.ديشب كه به استقبالش رفته بوديم.سر حال و قبراق بود.با اينكه ساعتها

در راه بودند ولي با طراوت و شادابي از سفر ميگفت.

پير مرد مرا بغل كرد و بوسيد.من اما اول علي را عباس را حسين را بوسيدم. بوي عشق

ميداد.و خنكاي بال ملائك حول حرم.و چشمهايش هنوز خيس درياي حسين بود.و پدر بود

گردش ميچرخيدم و طواف حسين ميكردم.و باز زمزمه ميكنم به اميد وصالش.

هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله   هر كه دارد سر همراهي ما بسم الله...

 

"غروب چشم هاي بسته ات ... "

+ نوشته شده در پنجشنبه بيست و چهارم فروردين ۱۳۹۱ ساعت 12:49 شماره پست: 101

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

با وجود سفارش آن حضرت به نهان داشتن شرايط جسمى و وضعيت روحى‏اش پس از آن رويدادهاى تلخ، و با وجود رازدارى امير مؤمنان، سرانجام خبر بيمارى بانوى بانوان در مدينه منتشر گرديد و همگان از شرايط آن حضرت آگاه شدند آنچه كه حضرت فاطمه سلام الله عليها را سخت رنج مى‏داد و پيكرش را آب مى‏كرد، امواج دردها و مصيبتها و رنجهايى بود كه هر روز بر آن افزوده مى‏شد و اين فشارها بود كه بر رنج و بيمارى برخاسته از صدمات وارده در يورش به خانه‏اش، كمك مى‏كرد تا بانوى سرفراز گيتى را به بستر شهادت بكشاند.

در كنار اينها فشار سوگ پدر و گريه بسيار بر آن حضرت نيز از عواملى بود كه باعث شدت بيمارى و زوال شادابى و طراوت از خورشيد جهان‏افروز وجود او مى‏شد و بايد ستم و خشونت و مواضع ناجوانمردانه‏ى برخى از مسلمان‏نماها و نيز تحول ارتجاعى در سيستم سياسى و دگرگونى كارها و تغيير اوضاع و شرايط به سود ارتجاع و جاهليت را نيز از عواملى برشمرد كه فشار دردها و رنجها را هر لحظه بيشتر مى‏ساخت و خورشيد وجود انديشمندترين و آزاده‏ترين بانوى جهان هستى را بسوى افق مغرب پيش مى‏برد.

فاطمه در يورش دژخيمان دولت غاصب به خانه‏اش به گونه‏اى ميان در و ديوار فشرده شد كه علاوه بر وارد آمدن صدمات سخت بر وجود گرانمايه‏اش، جنين وى نيز سقط گرديد و تازيانه‏هاى بيدادى كه بر پيكر مطهرش فرود آمد، بدنش را مجروح و خون‏آلود ساخت و آثار عميقى در آن نازنين‏بدن برجاى نهاد. و نيز ضربات شديد ديگرى بر او وارد آمد كه جسم و جان و روح ملكوتى‏اش را به شدت آزرد.

آرى همه‏ ى اين امور و رويدادهاى دردناك دست به دست هم دادند و آن حضرت را به بستر بيمارى كشانده و از انجام كارهاى خويش بازداشتند.

حضرت امام حسن مجتبى عليه‏السلام در يك مجلس مناظره در حضور معاويه خطاب به مغيرة بن شعبه فرمود: «تو مادرم را زده و مصدوم و مجروح ساختى، تا اينكه او بچه‏اش را سقط كرد...» (انت الذى ضربت فاطمة بنت رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله حتى ادميتها و القت ما فى بطنها...)

و حضرت امام صادق عليه‏السلام با تصريح بيشتر در مورد علت بيمارى و شهادت فاطمه عليهاالسلام مى‏فرمايند:

و كان سبب وفاتها ان قنفذا مولى الرجل لكزها بنعل السيف بامره فاسقطت محسنا، و مرضت من ذلك مرضا شديدا.

سبب شهادت فاطمه اين بود كه قنفذ (غلام خليفه دوم) با غلاف شمشير او را زده و بچه‏اش را كشت و مادرم از اين جهت به بستر بيمارى افتاد.

اسماء لحظه‏اى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامى‏ترين كسى كه زنان حمل او را عهده‏دار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگ‏هاى زمين پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ايشان را مى‏بوسيد گفت: فاطمه آن هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان، آنگاه گريبان چاك زده و از خانه بيرون آمد، حسنين به او رسيده و گفتند: اسماء مادر ما كجا است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده ديدند حضرت دراز كشيده حسين عليه‏السلام حضرت را تكان داد ديد از دنيا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصيبت مادر پاداش دهد.

حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى مى‏بوسيد و مى‏گفت: اى مادر با من سخن بگو پيش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و حسين جلو آمده و پاهاى حضرت را مى‏بوسيد و مى‏گفت: اى مادر من پسرت حسينم، پيش از آنكه قلبم منفجر شود و بميرم با من صحبت كن.

اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا برويد نزد پدرتان على عليه‏السلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنيد، آن دو از منزل بيرون رفته و صدا مى‏زدند:يا محمداه يا احمداه، امروز كه مادرمان از دنيا رفت رحلت تو تجديد شد، بعد به مسجد رفته و على عليه‏السلام را خبردار كردند حضرت با شنيدن خبر فوت فاطمه عليهاالسلام از هوش رفت و با پاشيدن آب بر او به هوش آمد و چنين گفت: اى دختر حضرت محمد به چه كسى تسليت بگوئيم، من هميشه به وسيله تو دلدارى داده مى‏شدم، بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسليت من خواهد شد.

كيفيت وفات حضرت زهرا (س)

1ـ به ام‏سلمه فرمود: برايم آبى آماده كن تا بدان غسل كنم، ام‏سلمه آب را آورد، غسل كرد و جامه پاكى پوشيد، دستور داد بسترش را در وسط اتاق بگستراند،به طرف راستش رو به قبله خوابيد و دست راستش را زير صورتش گذاشت.

2- در روايت ديگرى آمده كه: حضرت به اسماء فرمود: آبى برايم آماده كن، بعد با آن غسل كرده و سپس فرمود: جامه‏هاى جديدم را به من بده، آنها را پوشيده و فرمود: بقيه حنوط پدرم را از فلان جا برايم بياور و زير سرم بگذار و مرا تنها گذاشته و از اينجا بيرون برو، مى‏خواهم با پروردگارم مناجات كنم.

اسماء مى‏گويد: از اتاق بيرون شدم و صداى مناجات آن حضرت را مى‏شنيدم، آهسته به طورى كه مرا نبيند وارد شدم ديدم دست به سوى آسمان دراز كرده و مى‏گويد: پروردگارا به حق محمد مصطفى و اشتياقى كه به ديدار من داشت، و به شوهرم على مرتضى و اندوهش بر من و به حسن مجتبى و گريه‏اش بر من و به حسين شهيد و پژمردگى و حسرتش بر من و به دخترانم كه پاره تن فاطمه مى‏باشند و غم و اندوهى كه بر من دارند، از تو مى‏خواهم كه بر گناهكاران امت محمد ترحم فرمائى و آنان را بيامرزى و به بهشت وارد كنى كه تو بزرگوارترين سؤال شوندگان و مهربان‏ترين مهربانانى.

3- و گفت: قدرى مرا به خود واگذار و بعد مرا بخوان، اگر پاسخ تو را دادم كه بسيار خوب و اگر جوابى ندادم بدان كه من به سوى پدر خود، (يا پروردگارم) رفتم.

اسماء لحظه‏اى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامى‏ترين كسى كه زنان حمل او را عهده‏دار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگ‏هاى زمين پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته است...

"رد پاي تو" + نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردين ۱۳۹۱ ساعت 6:39 شماره پست: 100 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

يك ردپا توي دلم چه خوش جا گرفته است

 

از روي زمــين تا به ســما جا گرفتـه است

در روبــروي من هــنوز چشمهاي توســت

خواب هم دگـر از چشـمهايم پريــده اســت

در پـشت آن همـه حــرف ها كه گــــفته ام

يك خاطره با شانه هاي تو جا مانـده اســت

هر چند بي اذن دخول دلت وارد شــدم ولي

از لطف و جود تو چه مهر ها كه ديده اســت

از بخــت خوشــم كه سالـها طلـــــسم بــود

اين دل به دام مــردم چشـمت فــتاده اســت

در بــارگــاه ضــامـن اگرم كــــه راه نيــــسـت

اين صيد خســـته به آغـوش امنت رميده است

در خانه اگر كس اســت يك حرف بـس اســـت

عفو وگذشت و كـرم ز كريمان حمــــيده اســت

 

+خب مثل قبلا" جسارتا" دستي به قلم برديم.كاستي هايش را به بزرگي ببخشيد.

+در خانه اگر كس است يك حرف بس است

+فكر خاصي نكنيد.لطفا:)

+شايد نياز به توضيح باشد تشريف ببريد ادامه مطلب

 

  "سبزه چيني" + نوشته شده در جمعه يازدهم فروردين ۱۳۹۱ ساعت 13:41 شماره پست: 99 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

امسال سبزه ما اين شكلي شد. از دست اين سبزه هاي چيني.حالا من موندم چطوري گره بزنيمش.

 

هر كي ميتونه يه پيشنهاد خوب بده.وقت تنگ است

آدم و ياد فيلم اژدها وارد ميشود ميندازه.اونجايي كه بروس لي يته پرنده ميزنه ها يارو از پشت ميره تو

نيزه  تو اون اتاق شيشه ايه.خيلي شبيه بود نههههههههه غلااااااااااااااااام

  [عنوان ندارد] + نوشته شده در جمعه يازدهم فروردين ۱۳۹۱ ساعت 13:33 شماره پست: 98 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

  "براي شما" + نوشته شده در دوشنبه بيست و نهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 6:49 شماره پست: 97 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

دوستاني به پاكــي آب روان به زلالي اشك چشم و به صفاي نسيم بهاري كه بودنشون

 

غنيــمتي گرانبها برايم هسـت.در اين دنياي مجازي با صداقت در كنارم بوديد و بي دريـــغ

مهر خود را نصيبم كرديد.

از هم صحــبتي با شما چيزهاي زيادي ياد گرفتم.اينكه بلد باشم ببخشم.بدي ها را نبينم

خوبي كنــم بي آنكه توقع داشته باشم.در سختيها تحمل داشته باشم و خدا را فراموش

نكنم.و مهم تر اينكه هميشه توكل به خدا داشته باشم.

از خواندن  مطالبتان لذت بردم.با خنده هايتان خنديدم. وبا اشك هايتان اشك ريختم و براي

لحظه لحــظه با شما بودن خدا را شكر كردم كه دوستاني چنين با مهر و با عشق نصيبم

كرد.دوستاني كه كاستي هايم را نديدند و پر گوي يا درشت گويي هايم را بخشيدند.

بودند كساني كه محبتـــشان را چنان نصيبم كردند كه شرمندگي تنها جوابم بود.دوستاني

كه شايد بعضي از آنها ديگر نباشـــند.اسم نمي برم و شايد آنها هم اينجا را نخوانند ولـــي

براي همه طلب خير و شادي و كاميابي دارم.

و بودند دوستاني كه نوشتن رو كنار گذاشتند و فقط ياد و خاطره اي برايم گذاشتــند بـراي

اونها هم دعاي خير دارم و اميدوارم هر كجا هســتند موفق باشند.اما خدا توفيق داد كـــه

امسال با دوستان مهـربان ديگري آشنا شوم كه از بودنشان لذت ببرم و حس هاي خـوبي

كه هميشه دارند هميشه با من است و باعث آرامش خاطرم هستند.

در هر كجا كه باشم و مشـغول هر كاري مهروزي شما را فراموش نميكنم. امروز هــم كه

روز آخر سال نود ميباشــد تك تكتون را به پيشگاه خدا و امام زمان (ع) ياد ميكنم و بـــراي

همتون طلب خير و پاكي ميكنم.

خدا را شكر ميكنم به داشتن دوستان خوبي چون شما.اين كمترين شكرانه اي بود كه اين

كمترين داشتم.و تقاضاي عفو از حضورتان براي همه كاستي هايم.براي ترش رويي هايـي

داشتم.براي جملاتي كه شايد رنجيده باشيد.براي نيامدن هايم.شايد براي بي جا خنديدنـم

يا چيز هايي كه خودم هم نميدانم و به بزرگي خود به رويم هم نياورديد.

براي دوستاني كه بطور خاص اذيت هاي خاص شدند كه خود ميدانند .براي همه چيز مــرا

مثل هميشه ببخشيد و حلال كنيد.

خدايا دوستاني دام كه بيمارند.دوستاني دارم كه گرفتاري هاي خانوادگي دارند.دوستانــي

چشم به راه عزيز هستند.دوستاني خسته از راه سخت زندگي.خدايا تو از درد دل هـــــمه

بهتر از ما آگاهي.و قادر به حل تمام مشكلات.پس به لطف و احسان خودت با فضل و كرم

با ما رفتار كن.و مشكلات دوستانم را حل نما.و سال جديد را برايشان سالــي  ســـرشـــار

از موفقيت و كاميابي و شادي قرار بده.از تو براي همه صحت بدن.سلامت نفس. آرامـــش

روان و دلي مملو از عشق خودت آرزو دارم.

خدايا ما و پدر مادر هاي مهربان مارا چه آنان كه زنده اند و چه آنان كه رفته اند را شامـــل

دعاهاي ناب مولايمان حضرت حجت قرار بده.و مارا از نسيم رحمت و لطف ايشان محروم

نكن.و ياد و نام ما را نيز در ميان دعاي ايشان قرار بده.و اجابتت را نصيب ما نيز بگردان.كــه

فقط تو سزاوار ببخش و عطا هستي.و مائيم كه با شوق احسان تو دست نيازمان به سوي

تو بلند است.پس تاج عزت اجابتت را بر سر ما بگذار و ما منــت بنده بودنت را لبــاس فخـــر

خويش كرده ايم.از كريم مهربان بنده نوازي جز تو انتظاري جز احسان نداريم.و چنــانـــكـــه

فرمودي سائل را بي جواب برنگردانيد خود نيز ما را بي منت اجابت دست خالي بازنگــردان.

عيـــد  همــه دوستان مهــــربانم مــــبارك...

  "حاجي فيروزه سالي يه روزه" + نوشته شده در پنجشنبه بيست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 11:8 شماره پست: 96 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

 صبح كله سحر اس ام اس ميده

 

در عجبم با تمدن چندين هزار ساله حاجي فيروز گدايي ميكند

در حالي كه بابا نوئل كادو ميدهد.

آخه عزيز من اگر تعصب ديني داري خب داشته باش

ديگه چرا با سنت ايراني مخالفي.همه سنتهاي قديم

كه به ما رسيده توش يه حكمتي خوابيده.

بهش جواب نوشتم".براي اينه كه فقرا رو فراموش نكنيم"

حالا هي برو جا نماز آب بكش.هي برو اين هيئت و اون

مجلس و اون مسجد.حالا حاجي فيروز و كه ميبني

خشمگين باش.ولي قدري هم فكر كن كه اين حاجي فيروز

مظهر فقر جامعه س .اون با چرخيدن تو كوچه و خيابون

زنگ وجدان انسانها رو به صدا در مياره كه آهاي:همسايت

يادت نره.فقرا يادت نره.با چهره سياهش داره بهت ميگه

خيلي ها هستن كه چهره واقعي شون با ايني كه هستن

خيلي فرق داره.و دارن با سيلي صورتشون رو سرخ نگه

ميدارن.پس مواظب باش.اگر دايره زنگي ميزنه داره زنگ

وجدان ما رو ميزنه تا بيدار بشيم.

ميدونم كه تعصب باعث ميشه به جوابم فكر نكنه.و فقط

خواسته سنت ايراني رو تمسخر كنه.ولي ما حواسمون

به اطرافمون باشه...

"..." + نوشته شده در يكشنبه بيست و يكم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 9:37 شماره پست: 95 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

سلام

 

اينجا آرام است و صبح زود

هوا سرد است و خشك

يخ هاي زمين هنوز باز نشده

گنجشك ها از لانه بيرون نيامدند

كلاغ ها مثل هميشه اولين مزاحم هاي پر سر و صدايند

گربه سياه روي ديوار راه ميرود

چشمش كه به من مي افتد لحظه اي مي ايستد

زل ميزند.بي خيال ميشود و راهش را ميرود انگار او هم ميداند همه چي آرام است

ديشب ماه دير به آسمان آمد ستاره ها تنها بودند

پنجره هواي باز شدن داشت

سكوت را ترجيح دادم

يكسال است كه ساعت راه ميرود ولي هنوز خسته نشده

بعضي ثانيه هايش سرد بعضي گرم

صداي گريه و خنده از لابه لاي ساعت هايش مي آمد

تلخي هايش را خوردم شيريني هايش را هديه دادم

خنده ها را كه ديدم گريه ها رابراي خودم برداشتم ميدانم غنيمتيست براي روز مبادا

افسوس خوردم به نامردي ها

وقتي كه نور بود به دنبال تاريكي مي گشت

آب زلال هنوز دست نخورده مانده

بوي عشق كه مي  آمد دماغش را ميگرفت

نمي دانم با بهار چه ميكند

با شكوفه هاي صورتي گيلاس

صبح نزديك است

و آسمان براي من روشن

چشمهاي دريائيش

دلم را تنگ دريا ميكند

ارام راه ميروم و نفس هايش را زمزمه ميكنم

مرا زنده ميكند يادش

و اينبار خودم را به دست باد ميسپارم

تا هوايم شايد. شايد صورتش را نوازش بدهد

لحظه هايم را به خدا ميسپارم

در آغوشش آرام مي گيرم

مرا در آغوش مي گيرد

و خدا را شكر...

 

 

 

 

"تولد"

+ نوشته شده در يكشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 21:3 شماره پست: 94

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

امشب شب تولد دوست عزيزمه شايد بياد اينجا رو بخونه

 

بهش تبريك ميگم.و بهترين آرزو ها رو براش ميكنم.

تـــــــــــــــــــو لـــــــــــــدت مـــــــــــبـــاركـــــــــــــــــــ

 

--------------------------------

اي دوست عزيزم...خيلي ممنون كه تشريف آورديد و خونديد و نظر پر مهري هم داديد

و خيلي هم كيف كردي كه چقدر تحويلت گرفتمخدا رو شكر كه ميكنم كه آمدي اينجا

چون هر سه هزار سال يكبار اين اتفاق ميوفته كه بياي اينجا.تازه اونم چطوري

يـــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــــو

همين يهو هم از سر ما زياديه.اينكه چرا نگفتم...

شما همون مكنون بمانيد زيباتريد . بر ملايتان رسوا ميكند  اينهمه زيبايي را...

اين طفل معصوم را ببوس گناه نميشود.زبون بسته نميتونه حرف بزنه وگرنه

فحش خواهر و مادر ميكشه به جونت.چشش در اومد از بس بقيه رو بوسيدي

بعدا نوشت:جهت تنوير افكار دوستان گرامي عرض كنم كه اين دوست ما از ني ني هاي پسر

زياد خوشش نمياد.دست بر قضا برادر زاده گراميشون پسره.هر چي هم اين زبون بسته مياد

طرفش و ميخواد كه ايشون گوشه چشمي بهشون نشون بدن نميشه.اون روز هم قرار بود كه

اين طفل معصوم بياد جشن تولد شون.براي همين توصيه كردم اين شازده پسر رو مورد لطفشون

قرار بدن و بوسه اي بر جمالش بنشانند.داستان از اين قرار بود

  "روزهاي پاياني سال" + نوشته شده در يكشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 0:2 شماره پست: 93 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

اين روزهاي دري وري آخر سال زياد برام خوشايند نيست

 

اتفاقات زياد جالبي هم نيوفتاده.يا شايد بهتر بگم اتفاقات

تلخ اينروزها زيادتر از بقيه ايام سال است. براي همين

ترجيح ميدم چيزي نگم تا مبادا كام شيرين اين روزهايتان

تلخ نشود.

به يادتون هستم...

 

 

"به دنبال بهونه!!!"

+ نوشته شده در شنبه بيست و دوم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 20:13 شماره پست: 92

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

ميگويد الله نام بتي از بتهاي زمان جاهليت است.

 

گفتم خب .باشد.ميگويد محمد از اين نام سواستفاده

كرده و ميگويد من از طرف الله آمده ام.پس او مدعي

دورغگويي است.گفتم نتيجه اي كه ميخواي بگيري چيست؟

ميگويد.خدايي در كار نيست.

گفتم:فرض را ميگذاريم كه الله نام بتي از بتهاي اعراب

است.همانطور كه ميگويي .چه منافاتي با ادعاي پيامبر

اسلام دارد. كعبه از زمان تاسيس. بيت الله ناميده ميشده

و الله كلمه نامانوسي براي اعراب نيست.به فرض اگر هم

به مرور زمان به روي بتي نامگذاري شده باشد. پيامبر آمد

و گفت الله واقعي اين بت نيست.و الله خدايست يكتا و

بي نياز و...آيا اين منافاتي با ادعاي پيامبر دارد؟آيا مگر

پيامبر خداي دروغيني را معرفي كرد كه متهمش ميكني

به دروغگويي؟آيا نظام منظم عالم داراي خالق مافوق

بشري نيست.سنگ و چوب كه پيشكش...به اينجا كه ميرسد

نميداند چه بگويد.سكوت ميكند.تنها حرفش اينست كه

 اگر الله از قبل بوده درست است ولي باز ميخواهد مخالفت

كند.

شايد چند سالي باشد كه پشت لبش سبز شده و خودش را

شناخته.و متاسفانه در همين چند سال پاي صحبت كه نه

اراجيف امثال مشيري و فاضلي عليهم ولعنه نشسته و فكر

ميكند كه با آوردن چهار تا كتاب معلوم الحال دري وري و نشون

دادن پشت تي وي.اونها درست ميگن.

درد امروز جامعه ما دين ستيزي و دين گريزي جوونهاي جامعه

است.اينكه بگوئيم مشكل از چهار تا ملاست و ما نبايد به اونها

نگاه كنيم.و بايد به ريشه اسلام نگاه كنيم.حرفيست ساده انديشانه.

امروز امام كه هيچ.پيامبر كه جاي خود دارد.تيشه را برداشته اند و

به ريشه يعني به خدا ميزنند.جوان امروز ميخواهد نفي خدا كند.

يا با بهونه مشيري.يا سروش يا هر متجدد منحرف ديگر.

اينكه ميگوئيم دين وسيله ارتزاق شده.حربه شده براي خالي كردن

جيب مردم.جوابش اين نيست كه ما بايد به ريشه نگاه كنيم.به

امام نگاه كنيم.به اصل اسلام پيامبر نگاه كنيم.نه عزيز.اصل همين

عمل خودمان است.اصل اينست كه جوون نبيد كه فلان ملا

با يك شب منبر رفتن ميليونها تومان پول مفت نگيرد. ويا فلان

مداح بي سواد براي چند ساعت عربده كشي و شاخ و شونه

كشيدن براي زمين و زمان ميليوني پول نگيرد.يا فلان آ.ي.ت ا.ل.ل.ه

و آقازاده اش بيت المال را غارت نكنند.اصل اينست كه مردم بايد

به چشم خود ببيند و به اسلام واقعي ايمان بيارن.و اگر بر عكس

اين شد.ميشود هميني كه امروز به آن رسيده ايم كه  امام  و پيامبر

كه هيچ.ميخواهد اين خدايي كه مسبب اين اوضاع است را هم منكر شود.

ولي وقتي ميگويي واقعا به خدا اعتقاد نداري سكوت ميكند. پس

اگر دنبال بهونه هم ميگردد براي رهايي از اين وضع است.براي رسيدن به

جايي كه عدالت بر قرار باشد.ولي حاضر است با لجاجت منكر اين خدا

دين .پيامبر و امامي باشد كه اين حلقه را برايش تنگ تر كرده و براي

مدعيان دروغينش فراخ.

به او گفتم:خودت را اذيت نكن.اگر ميخواهي نفي خدا كني.راحت باش

براي اثباتش نه با من و نه با هيچ كس ديگه بحث نكن.خيلي راحت به

خودت بگو خدا وجود ندارد.و مسير زندگي را طي كن.اگر در طي مسير زندگي

به اين نتيجه رسيدي كه خدا نيست.تا ته دنيا برو و زندگي كن.ولي اگر

نتيجه گرفتي كه كه خدا وجود دارد ديگر خيلي راحت قبولش ميكني

و از اين دوگانگي بيرون مياي.كمي راحت ميشود و آرام ميگرد.از اينكه

حرفش شنيده شد.از اينكه تكفير نشد.از اينكه تونست به راحتي بگويد

خدا نيست.و مفسد شناخته نشود.و شايد كمي تفكر در اينكه خدا...

خيلي از اين جوونهاي در موقعيتي قرار نگرفته اند كه در مسير درست

دين شناسي قرار بگيرند و امثال مشيري دنبال همين موارد هستند كه

و به راحتي و يك طرفه خوراك مسموم به خوردشان ميدهند.

با داد و فرياد. با اينكه برگرد به اصل اسلام نگاه كن.يا تو ميخواي ول باشي

دنبال بهونه اي و... كار درست نميشه.بايد هر كسي از خودش  شروع كنه

و بايد با عمل نشون دهنده اسلام واقعي بود.

يا صاحب الزمان الامان الامان من جور الزمان...

 

"..." + نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 4:49 شماره پست: 91 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

ميگفت:توي مسجد الحرام نشسته بودم

 

داشتم جمعيت رو نگاه ميكردم كيف ميكردم

كسي هم نبود كه باهاش حرف بزنم.با خودم

گفتم از خدا چيزي بخوام.گفتم خدا بيا از اون

خوبهايي كه من دارم ازم بگير و از اون خوبهايي

كه خودت داري بهم بده. اينو گفتم و تا اينكه

رسيدم تهرون.شب بود. تنها راهي خونه شدم

رفتم تو محل و نزديك خونه شدم.در زدم كسي

خونه نبود.يكي اومد جلو سلام كرد.گفتم بچه هاي

ما كجان؟كمي مٍن و  مٍن كرد.گفت رفتن فلان جا

رفتم اونجا تو راه باز ازش پرسيدم.تا اسم پسرم

رو آورد و گفت بيمارستانه و كم كم شروع كرد

گفت كه پسرم چطور شهيد شده.گريه ام گرفت

ولي يهو ياد حرفم با خدا افتادم.دلم آروم گرفت.

ولي ديگه نگفت از خدا چي گرفت اما معلوم بود

لازم نبود بگه كسي و  بهش داد كه با او به

عرش رسيد.

سالهاست از رفتنش ميگذرد.و بهمن سالگرد

عروج ملكوتيش.هر چند در ذيقعده بود كه رفت

و ذيقعده ماه اولياء الله است.ماهي بسيار عجيب.

ماه امام رضا(ع).

+به طواف چشمهاي تو احرام اشك ميبندم...

"اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي"

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 23:51 شماره پست: 90

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

ناگهان بيا... اي رفته كم‌كم از دل و جان، ناگهان بيا مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا
قصد من از حيات، تماشاي چشم توست اي جان فداي چشم تو؛ با قصد جان بيا
چشم حسود كور، سخن با كسي مگو از من نشان بپرس ولي‌ بي‌نشان بيا
ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن بي‌ آنكه دلبري كني از اين و آن بيا
قلب مرا هنوز به يغما نبرده‌اي اي راهزن دوباره به اين كاروان بيا 

 

"فاضل نظري"

با تشكر از دوست خوب ما كه زحمت انتخاب اين شعر رو كشيدن

آغاز امامتت بهانه اي شد براي باريدن.

امروز نوشت:ولايت مفور السرور مولاي دو عالم.عزيز دل فاطمه(س).منتقم آل محمد(ٌص) رو به همه

شيعيان مولا تبريك ميگم

 

  "ساقي بازنده" + نوشته شده در يكشنبه نهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 12:16 شماره پست: 89 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

از دوستانيست كه سلام و عليك داريم

 

هميشه خنده روست.تن صداي بمي داره

وقتي حرف ميزنه ميتوني حدس بزني همچين

آدم سر به راهي نيست.ولي واقع قضيه

اينطور نيست.عباس مرد سر به راهي شده.

داشت از گذشتش ميگفت.از اينكه براش حكم

اعدام بريدن و چطور شد كه الان زندس.

ساقي معروفي بوده.ميگفت ۱۵ سال شلوار

شش جيب فقط ميپوشيده.اين يعني ساقي

حرفه اي با تمام امكانات.با هشت كيلو ه.ر.و.ئ.ي.ن

گرفتنش.و حكم اعدام براش بريدن.ولي بعد مدتي

شد حبس ابد و بعد با عف مشروط آزاد شده.

ميگفت تو زندان جاي مخصوص داشته.هر وقت

ميرفته زندان هميشه تعدادي از بچه محل ها

اونجا بودن و براي خودش موقعيتي داشته و  تخت

مخصوص .ميگفت فقط اگر كسي پيشكسوت تر از من

رو تختم ميخوابيد باهاش كاري نداشتم.وگرنه بايد

تخت و خالي ميكرد برام.الان هم براي خودش برو بيايي

داره.تو محل كه راه ميره به مواد فروشها و خلافهاي

محل كه ميرسه همه جلوش لنگ ميندازن.

اما عباس ديگه عوض شده.اينروزهاش فقط به كار و تلاش

صرف ميشه.و وقتي مياد مارو ميبينه شروع ميكنه به

جك تعريف كردن و خنديدن.عباس تا آخر خط رفته.

زن و زندگيش رو اين مواد  و خلاف از دست داده.

گفتم چطور تونستي برگردي؟گفت من ديگه كارم تموم

بود.خودم خواستم برگردم.كمپ هم نرفتم.همون تو محل

به كاسبا گفتم اگر خوب شدم كه شدم.اگر نه باهام

كاري نداشته باشيد.ميگفت تو جوب افتاده بودم و درد

ميكشيدم.يك ماه تو خيابون بودم.خونه هم نرفتم.

تا اينكه خوب شدم.

حرفاي زيادي زد.حرفايي كه تامل انگيز بود ولي

اون وديگران بهش ميخنديدن.از زندگي گفت كه از بين رفته.

از زني كه دوستش داشته و حالا نيست.از شخصيتي

كه اون وقتا داشته. و مسلما" به قبل بازنميگرده.

ولي با همه اين حرفا اون به خودش اومدو برگشت.

ميخوام بگم.عباس از اولش اينطور نبوده.با رفقاي بدي

گشته.و موقعيت محل زندگيش تو اين سرنوشتش

خيلي تاثير داشته.هر چند خودش عامل مهمي بوده

كه اين راه رو انتخاب كرده.و خودش هم تونسته از

اين مهلكه نجات پيدا كنه.نميخوام بحث روانشناسي

كنم.ولي ميخوام بگم.اراده انسان خيلي در سرنوشتش

تاثير داره.و ميتونه از نيستي به زندگي برسه.

+از قديم گفتن زغال خوب و رفيق ناباب آدم رو از راه به در ميكنه

 

"امام الرئوف"

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 0:1 شماره پست: 88

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

هميشه از حرمت، بوي سيب مي آيد صداي بال ملائك، عجيب مي آيد!
سلام! ضامن آهو، دل شكسته من به پاي بوس نگاهت، غريب مي آيد
نگاه زخميِ تو، تا بقيع باراني است مگر ز سمت مدينه، طبيب مي آيد؟!..
به پاي در دلت، اي غريبه تنها علي(ع) ز سمت نجف، عنقريب مي آيد
طلاي گنبد تو، وعده گاه كفترهاست. كبوتر دل من، بي شكيب مي آيد
برات گشته به قلبم مُراد خواهي داد چرا كه ناله «امّن يُجيب» مي آيد.
"خديجه پنجي"

 

"پايان خنده دار"

+ نوشته شده در پنجشنبه بيست و نهم دي ۱۳۹۰ ساعت 10:17 شماره پست: 87

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

گوشي زنگ خورد.داشت نفس نفس ميزد

 

خيلي نگران كننده بود.گفت دزد كيفم و زد

كارايي كه بايد ميكرد بهش گفتم.

مقداري مدارك و پول نقد.البته مدارك مهم.

حدود ساعت ۱۹ بود كه اومد.داشتيم صحبت

ميكرديم كه فردي زنگ زد و اظهار كردكيفي

پيدا كرده و مشخصات داد.البته فقط كيف

كوچك دستي رو پيدا كرده بود.ولي باز جاي

شكرش باقيه.

جالب قضيه اينجاست.ميگفت بعد از اينكه آقا دزده

زد پشت سرم و دستم.افتاده بودم رو زمين و

گيج بودم.مردم هم دورم جمع شده بودن و يكي

اومد جلو و پول انداخت برام.

گفتم خوب حالا به غير از پول و مدارك تو كيفت

 چي داشتي؟كمي فكر كرد و زد زير خنده.گفتم

چيه؟گفت حالا يادم اومد.امروز رفته بودم آزمايشگاه

بهم ظرف داده بود براي نمونه.نمونه رو پر كرده

بودم گذاشته بودم تو كيفم.يعني ما مرده بوديم

از خنده.طرف كيف و باز ميكنه با يه نمونه آزمايش

اونم از نوع جامد رو برو بشه.چه حالي بهش دست

ميده.يه ذره دلمون خنك شد.و بعد يه روز ناراحت

كننده يه خنده حسابي كرديم.

فكرشو بكن مملكته داريم؟!تو روز روشن روبروي

مترو بين اينهمه جمعيت بيان دزدي.راحت هم بتونن

فرار كنن...

... + نوشته شده در دوشنبه بيست و ششم دي ۱۳۹۰ ساعت 1:17 شماره پست: 86 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

چرا شراب ننوشم

 

                         كه ماه توبه شكن باز مي آيد...

"دستهاي تو"

+ نوشته شده در جمعه بيست و سوم دي ۱۳۹۰ ساعت 14:50 شماره پست: 85

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

 

دستهاي تو هنوز بوي طراوت و تازگي ميدهد

هر چند كهولت سن پير و فرسوده اش كرده

و درد سراسر بدن نحيفت را فرا گرفته.

روزهاي سرد زمستان و گرماي طاقت فرساي

تابستان اين دستهاي مهربان بود كه پناهگاه

فرزندانت بود.و با نوازشهاي مادرانه ات گرد

بي مهري ها و ناملايمات را از روي فرزندانت

ميربودي. دستهايي به نرمي بال ملائك و مهربان.

به مهرباني خدا.

و امروز بي كس و تنها چشم انتظار همان فرزندان

ديروز.با دردهايت تنهايت گذاشته اند.و در گوشه

شوم و بد يوم وكثيف زندگي سگي خود خزديده اند.

ناله هايت هم ديگر نايي ندارند.اينقدر صاف و زلالي

كه آسماني شده اي.ديگر حتي خود را فراموش

كرده و به لطافت و و پاكي ملائك رسيده اي.

اين روزها و شايد ماهها شايد هم ساعات باقي مانده

عمر تو.تو نيستي كه احتياج به كسي داشته باشي.

تو ديگر فارغ شدي ازاين دنياي بي رحم.و ديگرانند

كه با خدمت به تو .در پي نوري.مهري.عشقي و صفايي

هستند.

و دستهاي تو همچنان باران نور و مهر و عشق است...

 

  "آشپزي" + نوشته شده در جمعه بيست و سوم دي ۱۳۹۰ ساعت 14:34 شماره پست: 84 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

با كسب اجازه از استاد
برچسب: ،
ادامه مطلب

امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۳ دى ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۳۹:۱۳ توسط:علي موضوع:

-

"خودكشي" + نوشته شده در دوشنبه بيستم شهريور ۱۳۹۱ ساعت 13:45 شماره پست: 123 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

مطلبي از دوستي خواندم تحت عنوان خودكشي.به شخصه از خودكشي بدم مياد

 

هر چند روزگار روي خوبي هم نشون نده.بعضي ها ميگن از خدا ميترسم وگرنه

خودكشي ميكردم.وبعضي ها از ترس نميتونن اين كار رو بكنن.اما اينكه كـسي

بخواهد به اين موضوع فكر هـم بكند مرا آزار مـيدهد.زيرا اثرات مخرب و عـواقب

جبران ناپذير خودكشي را به چشم ديده ام.كسـي كه خود را ميكشد همه چيز

در لحظه اي برايش تمام ميشود.اما عواقـب بعدي آن گريـبان گير خانواده هايي

ميشود كه به نوعي به او وابسته هستند.و تا آخر عمر با آنها ميماند.

خودم هر وقت به كسي كه خودكشي ميكند فكر ميكنم.اولين چيزي كه به نظرم

ميرسد حماقت.ترسويي.بي شخصيتي.بي عرضه گي و ناتواتيست.

جداي از مشكلات بزرگي كه ممكن است براي هر شخـص در زندگي پيش بيايد

معتقدم انسان بزرگتر و برتر از تمام مشكلات است.شايد حتي نشود آن مشكل

را حل كرد.ولي باز مقام و شان انسان بالاتر از هر چيـز ممـكن در عالـم است.و

اينكه صرف داشتن مشكل لاينحل مجوز به خودكشي براي كـسي نيـست.البته

ته دلم به خود ميگويم همان بهتر كه ديگر نيـست موجـودي به اين ضـعيفي اگر

نباشد بهتر است.براي اين دسته از انـسانها فقـط بايد تاسـف خورد.كاش خودش

هم بود و ميديد كه درباره اش چه ميگويند.بيچاره.بدبخت.طفـلكي.ديوونه.احـمق.

و...فكر نميكنم انساني باشد كه دوستداشته باشد.بعد مرگش بجاي اينكه مردم

از او به نيكي ياد كنند بيايند و اين حرفها را پشت سرش بگويند.مگر اينكه از داشتن

عقل سليم محروم باشد كه ديگر بر همچين كسي هرجي نيست.

واگر از نظر ديني بخواهيم به موضوع نگاه كنيم.هيچ انساني حق چنين كاري را

ندارد.كه به چيزي كه متلعق به او نيست كه همان جان انـسان است بخواهددر

موردش دخالت كند.شايد كسي بگويد جان مال خودم است و خدا به من داده در

جواب بايد گفتبه كداميـن ثمن خريداري كرده اي يا الان به كدام قيمت ميخواهي

پس بگيري؟آيا در جانداريت ارداه اي داشـتي كه در گرفتنش خود را صاحب حق

ميداني؟ياد آيه اول سوره مباركه انسان مي افتم كه ميفرمايد

-هل اتي علي انسان حين و من دهر لم يكن شي مذكورا ـو آيات بعدي...

براي خودم هميشه جاي تعجب است كه چرا انسان اينقدر سركش ميشود كه

به چيزي غير بندگي خود فكر مـيكند.با خود ميگويم شايد چـون ما از خدائيـم و

اينكه فرمود ـ نفخت فيه من روحي ـ گاهي وقتها انسان بدش نمي آيد جاي خود

را با خدا عوض كند.نمونه اش را به وفور ديده ايم.خنده دار شده كار انسان دو پا

كه در اوج ناتواني محض  در مـقابل پروردگار خويـش جاي خـود را با خداي خـود

عوض ميكند.بگذريم.

هر بار كه بهشت زهرا ميروم سر مزارش كه ميرسم.حرفي براي گفتن برايش

ندارم.و ميـدانم او هم حرفـي براي گفـتن ندارد.بايد منتظر بماند و عواقـب كاري

كرده را ببيند.و ما كاري جز آمرزش برايش نميتوانيم انجام دهيم...

[عنوان ندارد] + نوشته شده در جمعه دهم شهريور ۱۳۹۱ ساعت 20:12 شماره پست: 122 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

در اين عالم ماده علاوه بر ظواهري كه به چشم بشر ديده ميشود.عوالم غيبي هم هست

 

كه از ديد بشر طبيعي پنهان است.اينكه اكثريت نمي توانند ببيند و درك كنند دليل بر نبودن

اين امور نيست.در مورد علوم غريبه و مافوق طبيعي بايد گفت كه از علومي هستند كه

براي اكثر بشر ناموس و دست نيافتني هستند.و قليلي از علما و منتخبين به آن دست

مي يابند.دليل وجود اين علوم آيه۴۰ از سوره مباركه نمل  ميباشد كه بنا به روايت از حضرت

صادق(ع) آصف برخيا به بخش كوچكي از اين علوم واقف بود كه توانست تخت بلقيس

را در كمتر از چشم به هم زدي به نزد سليمان بياورد.اينكه اسم اين علوم چيست بماند

زيرا وقت پرداختن به آن نيست.اما دعا نويسي كه دست شيدان بسياري به آن آلوده شده

نيز از علوميست كه صحت آن براي اهلش ثابت شده است.و صد البته بسياري از افرادي

كه به اين امر مشغول هستند.از اين علم كوچكترين بهره اي ندارند و جز دكان بازاري براي

سر كيسه كردن مردم هدفي ندارند.البته اكثر دعاهاي موثر برگرفته از آيات قرآن ميباشد

يا مستقيم از زبان معصوم(ع) ميباشد.در مورد چشم زخم كه دوستاني به آن اشاره كردند

بايد گفت كه امريست قطعي و ثابت شده.و حتما" در طول عمر با آن برخورد داشتيد.

گفته اند پيامبر اعظم(ص) آيه مباركه ـ و ان يكاد ـ را براي چشم زخم به حضرت زهرا(س)

تعليم فرمودن كه براي فرزندانشان بخوانند تا از چشم زخم در امان بمانند.اما اينكه چشم

زخم چيست.از لحاظ علمي ثابت شده كه نيروهايي در بعضي از افراد وجود دارد كه بطور

خواسته يا ناخواسته به ديگران منتقل ميشود.و باعث دگرگوني هايي در امور طبيعي

ميشود.اينكه اتفاقات خاص چرا رخ ميدهد جاي بحثش در اينجا نيست.

اما فال و كف بيني و غيره اموري هستند كه بيشتر به نوعي تفريح و سرگرمي شبيه است

هر چند در بعضي مواقع به واقعيت نزديك ميشود.اما از نظر علوم اسلامي دستيابي

به آينده و خبر از آينده دادن از عهده هيچكس جز معصوم بر نمي آيد.و ميشود گفت فالبيني

ها بيشتر شرح ما وقع است تا پيش گويي.كه شايد اتفاقا" بعضا درست از آب در بيايد.

ممكن است گفته شود هستند كساني كه از غيب هم خبر ميدهند.بايد گفت كه مطلقن

حرف درستي نيست.ميشود كساني باشند كه با ارواح و اجنه در ارتباط باشند و بتوانند

از اخباري خبر دار شوند كه افراد معمولي از آن بي اطلاع باشند . خبر هايي بدهند كه

اشتباها" غيبگويي برداشت شود.يا مثلا" گم شده اي را پيدا كنند كه آن هم بر ميگردد به

رابطه با اجنه و به دليل اينكه آنها ماهيت وجوديشون با انسان فرق دارد ميتوانند از بعد

زمان و مكان فراتر بروند و دستيابي به امور و اخباري داشته باشند كه از عهده بشر بر نيايد.

حرف در مورد اجنه.علوم غريبه كه انواع مختلف دارد و نيروهاي مافوق بشري بسيار است.

بيش از اين نمي خواهم به آن بپردازم.اما بدليل اينكه اين اواخر دو مورد بسيار جدي براي

خودم اتفاق افتاد و به عينه تاثيراتش رو ديدم خواستم مطلبي هم در مورد نوشته باشم.

شايد در آينده به بحث بيشتر و عميق تري در مورد اين موضوعات بپردازم.

+لازم به تذكر هست كه دعا هاي شيطاني و طلسمات هم وجود دارد.و هميشه اينطور نيست كه دعا در موارد خوب و الهي استفاده شود.

... + نوشته شده در يكشنبه پنجم شهريور ۱۳۹۱ ساعت 0:25 شماره پست: 121 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

خدمت همه دوستان عزيز سلام عرض ميكنم.قرار بود كه اين پست مربوط باشه به 

 

پست قبلي.اما متاسفانه فرصت تحقيق و بررسي وجود نداره و مجددا" چند روزي

نسيتم.از همه دوستاني كه لطف كرديد و كامنت گذاشتيد خيلي ممنونم.قول قول

حتمن در موردش مينويسم.

ميگم اين دهكده جهاني هم براي خودش عالمي داره ها.و اين اينترنت چه كارها كه

نميكنه.هم خوبه هم بد.ولي جنبه مثبتش رو بايد ديد.در مورد فلكده كه قلبن نوشته

بودم يادتون هست؟جاتون خالي امسال كه رفته بوديم.انگار رفتي كنار دريا.اينقدر

شلوغ شده بود.وقتي ازشون پرسيديم از كجا اينجارو پيدا كرديد.ميگفتن از اينترنت.

با خودم گفتم هيچي نگم وگرنه همراهاي من يه بلايي سرم در مياوردن.چون اتاق خالي

گير نميومد و مجبور شدن زير باران چادر بزنن.و  كلي درد سر تحمل كنن:)

دوستتون دارم زياد.چه اونهايي كه كامنت ميدن و چه اونهايي فقط ميخونن.

"علوم غريبه" + نوشته شده در جمعه بيست و هفتم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 1:1 شماره پست: 120 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

ميخواستم نظرتون رو در مورد علوم غريبه.چشم زخم.دعا نويسي و فال بدونم. 

 

+شايد چند روزي نباشم. ايشالله پست بدي و در مورد اين سوال مينويسم.

"اينروزها زغال رو سفيد است" + نوشته شده در دوشنبه بيست و سوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:26 شماره پست: 119 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

فرداي بعد از مراسم احيا شب بيسـت و سوم وقتي ديدمش كـمي سردرگـم بود.

 

ازش سوال ميـكنم چته؟چرا اينطـوري هستي؟ميگـه ديشب اصلن نخوابيدم.ميگم

خب رفته بودي مراسم احيا ديگــه.ميگه نه.احيا رو نميگـم.بعد از احيا وقـتي رفتـم

خونـه هم نتونسـتم بخــوابم.پرســـيدم بـراي چـي؟گفت:از ترس مراسـم ديشـب.با

تعجــب نگاهـش كـردم.از تـرس براي چي؟!!گفـت:از ديشـب كه آ. خ.و.ن.د.ه روضــه

خونده.ميترسـم.وقتـي رفـتم خـونه.تا خوابـيدم كابوس ديدم.از خواب كه پريدم خيس

عرق بودم.ديگـه از ترس نتونـسـتم بخـوابم.ميگـم مگه همـسرت نبود.ميگه نه اونـم

رفتــه بود پـيش فامـيلاش.مـن تنـها بودم.هم تعـجب كرده بودم.و هم خنـده م گـرفته

بود.باز پرســيدم بيشــتر تعريف كن.مگه چه روضــه اي خـونده بود كه اينقدر تاثيرگذار

بود.گفــت:داشـت روضــه امام حسيـن ميـخوند.ولي تا حالا اينــطوري نـشنيده بـودم.

ميــگفت.وقتي داشـت گـردن امام حسـين و ميبريد دوتا رگ بريده نميشد.هي با چاقو

ميكشــيد.و هي داد ميزد.من همـون جا هم از فـريادهاش داشت قلبم از جا در ميومد

خـونه هم كه رسـيدم هنوز حـرفاش تو ذهـنم بود.براي هـمين كابوس ديدم.

البته وقتي داشت اينارو تعريف ميكرد آرام بود.و خــنده هم چاشنـي حـرفاش بود.ما

هم خنـديديم تا از اسـترسش كم كنـيم.ولي واقــعن ته دلم تاسـف ميـخوردم كه چرا

براي يه لقمه نون مفت از گوشت سگ كثيف تر اينطور با احساسات مردم پاك طينت

بازي ميشه.يعني يك شب عريده كشي و يك ميليون گرفتن ارزشش رو داره اينطوري

اعتقادات مردم رو  نسبت به مكتب اهل بيت سست كني.

خلاصه ايشون  بعد كلي بد و بيراه به خودش و حضرات به اين نتيجه رسيدن كه كاش

حرف بنده را گوش فراميدادند و منزل ميماندند.و قول دادند من بعد هم چنــين خبطي

را تكرار نكنند.

نميدونم كي ميخواد اين داستانها تو مـملكت ما جمع بشه.تا كي واعـظان پند دروغ به

خورد خلق الله بدهند و پشت پرده آن كار ديگر كنند!كه نتيجه اش همين است كه همه

شاهد هستيم.اكـثريت نه ديگر نمازي ميخوانند و نه روزه ميگيـرند.مابقي فروع دين كه

بازيـچه اي بيش نيـست.بالاتر .منكر اصول و بديهيات دين هم شــده اند.اين هـمان ......

ن.ا.ب هست كه قولش را  داده بودند.(الحمدالله)

قديم تر ها يادش به خير.ماه رمضان حرمتي داشت.كسي كه روزه داشـت ارزشــمند

بود.اينروزها نه حرمتي دارد اين ماه.و روزه دارش را مسخره ميكنند.و با تعجب ميگويند.

واقعن روزه گرفتي؟!!!تعجب وقتي بالاتر ميـشود كه بگويـي بله.انگـار دوتا شاخ داره

از كـله طرف بيـرون ميزنه.دهنــش مثـل دروازه غار باز ميشه.و تازه باورش نميــشود.و

دوباره و چند باره ميپرسد.مثل اينكه گوشش هم كر شده.

امروز تو متـرو پيـرمردي رو ديدم كه واقعن فكر مـيكرد وارد متروي لندن شده.يه بـطري

آب دستش گرفته بود و مينوشيد.آخه مردك اينــطور رفتار اسمش تجدد و روشنفــكري

نيسـت.اگر روزه هم نميتـوني بگيري.داري تو جامـعه اي زندگي ميكني كه اســمش

اسلاميه . بايد به قوايننش احترام بزاري.حداقل حرمـت موي سفيد خــودت رو نــگه

ميداشتي.مردم ما كي ميخوان فرق بين تجدد و حرمت شكني رو بفهمن.تا يه مويـي

بلند ميكنن و از پشت با كش ميبندن و يه ريش مدلدار و يه لباس اونطوري ميپوشن ديگه

خدا رو هم بنده نيستن.

به فتن آخر الزمان فكر ميكنم و به اينكه روزهاي بدتر از اين در انتظار ماست و به اينكه

خدا يا عجب صبري داري تو.

و عاقبت ما  دوستانمان را  ختم به خير كن...

"توشه سفر" + نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:56 شماره پست: 118 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

 

---------------------------------

------------------------------

----------------------------

دوستتون داريم ...

 

"در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد"

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 5:49 شماره پست: 117

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

وقتي نمازت را تكبير ميگويي ملائك صف به صف با تو تكبير ميگويند.

 

دستهاي نازنينت را كه براي قنوت بلند ميكني عطر دعـايـت كه بلــند

ميشود همه مست و مدهوش ميشوند.

اشكهايت كه ميريزد ميان تو ومحبوب عالم هيچ پــرده اي وجود ندارد.

همه عالــم پر ميـشود از تو.از دعايت.از مهربانيت.ارمــغان دعــاي تـو

با مهـر بدست ملائك به ما ميرسد.و ما غافــل از عطر خــوش اجابــت.

حتي به دعايي برايت غافليم.

سحـر هاي رمضـان امـسال كه براي سـحر خيزي به پا ميخيزي برايم

دعا كن.خيـل عظيـمي از مشـتاقانت با نـور چـشمانت.با بــوي خــوش

وضــوي تو براي سحر بيدار ميـشوند.

زمزمـه هاي سـحر تو دواي دل عاشقانيـست كه دل از دنـيا بـريـده اند

و به مـهر تو دل داده اند.در ميان خلــق ميـچرخند و تجـارت ميكـنند اما

دلهايشان در ملكوت به وجود نازنين تو وصل است.

تو كـه خود خـالق عشقـي به نـگاهي بويـي از عـشق را به مشـام ما

برسان.

سـحر هاي رمضـان مي آينـد و ميروند و سرهاي عاشقان بروي دست

مشتاق جانفشانيست براي اذن حضورت.اين تذهبون براي چو منيست

كه راهم از تو جداست.ولي ادبار من مانع فيـض تو نيـست.كه تو مـنبع

فيضي.عادتكم الاحسان و سجيتكم الكرم.

ميگفت:از شدت حضور و ظهور اوست كه خلق به اشــتباه او را غايب

ميدانند.ظهور براي ما بايد حادث شود تا ما لايق حضور وي باشيم.

و من شرمسار اين غيبت طولانيم.كه اينچنين كوله بار غفلت بــه دوش

بجاي اينكه راه تو پيش گيرم راه خويش را گرفته ام.

صحبت از تو كه ميشود شرم تنها واژه ايست كه به كمك مي آيد.پس

همين قدر را از ما بپذير.كه يقبلل اليسير توئي.

يا ايها العـزيز مسـنا واهلنا الضـرو جئنا ببضاعه مزجـاه فاوف لنا الـكيل

و تصدق علينا ان الله يجزي المتصدقين.(يوسف۸۸)

"حرفهاي امروز و ديروز" + نوشته شده در چهارشنبه بيست و يكم تير ۱۳۹۱ ساعت 1:34 شماره پست: 116 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

اطلاع داشتم كه از فاميل نزديكش طرح شكايت كرده.نزديك ظهر گوشي زنگ ميخورد

 

مادرش بود.ميگفت فلاني رفته شكايتش را پس بگيرد.شكايت اولش را پس گرفتند اما

دومي را نميشود پس بگيرد.گويا تهمت زنا بوده و بايد پاسخگو باشد.كه اولا اگر كسي كه اين

تهمت را زده دورغ گفته بايد سه ماه حبس بكشد.واگر تو بيخود شكايت كردي بايد هفتاد

ضربه شلاق بخوري كه بيخود شكايت كردي.ميگفت كه بايد شاهد ببرد.بيا برو ببين چه خبر

شده.گفتم  حالا كجاست؟گفت فعلن بازداشته.بالاخره با وساطتت مسئله حل شد.و فكر

نكنم  طرف تا مدتي از كنار كلانتري هم رد بشه.و از اسم دادگاه و پاسگاه و دادسرا

ميترسه.آخه بچه جان تو كه هنوز دهنت بو شير ميده.چرا كنده تر از دهنت حرف ميزني.

چرا از حرفا و نصيحت هاي بزرگتر هات استفاده نميكني .چرا بجاي اينكه اشتباهاتت

رو جبران كني كار خودت و خراب تر ميكني.مدتي ميشه با پسري دوست شده ولي

پسر حاضر نميشه بياد خواستگاري.هر چي بهش ميگن اين دوستي اشتباهه قبول

نميكنه.اميدوارم اين مسئله باعث بشه كمي به فكر فرو بره.و بدونه اطرافيانش خير و

صلاحش رو ميخوان.خدا  عاقبت ما رو ختم به خير كنه...

اون قديما وقتي ميخواستيم بريم عروسي كفش نو هامونو ميپوشيديم.يه ذره هم

خاك ميماليديم روش كه وقتي رفتيم تو كوچه بچه محلا ذول ذول تو كفشمون نگاه

نكنن هي تيكه بارمون كنن.اما الانا كفش نو لباس نو ديگه زياد جذابيتي نداره.چون

همونو هم تو عزا ميپوشيم هم تو عروسي.راستي كه زمونه خيلي عوض شده.

آدماش هم عوض شدن.قبلنا كسي با لباس سفيد نميرفت تو مراسم عزا و ختم.و

تو عروسي كسي لباس مشكي نميپوشيد.الان بر عكس شده.طرف فاميل نزديكش

هم بميره با خيال راحت لباس سفيد هم ميپوشه ميره مراسمش.تازه پيش خودش

فكر ميكنه من چقدر با كلاس شدم و خيلي متجددم كه با همه فرق دارم.

روزايي بود كه همه دغدغه مون شكسته شدن نوك مدادمون بود. و تا نخوردن ورق

كتابمون.روزايي بود كه پاكن و اينقدر فشار ميداديم رو كاغذ تا ردي از اثر مداد نمونه.

روزايي بود كه آرزو ميكرديم پس كي ميتونيم مثل برزگترا با خودكار بنويسيم و هي

از معلم سوال ميكرديم از سال ديگه ميتونيم با خودكار بنويسيم؟يادش بخير وقتي

معلم ميخواست درس بپرسه و بلد نبوديم  ميرفتيم پشت همكلاسيمون قايم ميشديم

به خيال اينكه معلم ما رو نميبنيه ولي از همه تابلو تر بوديم.

و حالا امروز غدغه ها مون چه بزرگ شده.دغدغه هايي كه ديگر مربوط به خودمون نيست

و ديگران هم جز جدايي ناپذير اون شدن.و خوشي ها و ناخوشي هايي كه در اتنظارمونن.

 

"اين روزها"

+ نوشته شده در سه شنبه سيزدهم تير ۱۳۹۱ ساعت 0:44 شماره پست: 115

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

 

پرده اول

ميگه بيا بريم دفتر يه نفر ميخوام كمك كني تا دسته چكم و بگيرم.ميگم باشه بريم.

وقتي ميرسيم خيابان ستار خان.زنگ يه خونه رو ميزنه.نه تابلويي نه اسم و رسمي.

وارد راهرو و راه پله ميشويم كسي در ساختمان نيست.درب واحدي را ميزند.

پير مرد  در را باز ميكند.اول فكر كردم خادم اونجاست.وارد كه شديم متوجه شدم خير.

خادم.دربان.آبدار چي.مدير و رئيس همين آقاست كه در را براي ما باز كرد.ظاهر بسيار

نا مرتب.با لهجه غليظ صحبت ميكرد.معلوم بود كه اصلن سواد اونچناني ندارد.فقط

حرف مفت و پلف هاي بيخود.ساكت بودم و فقط گوش ميكردم.معلوم بود كه ميخواد

جلوي من كم نياره.با يه نفر هماهنگ كرده بود كه بهش زنگ بزنه و حرف معامله

ميلياردي بزنه .كه يعني بله فكر نكنيد من كم كسي هستم  و همه براي كارشون به

من مراجعه ميكنن.گذاشتم حرفش و بزنه.رو كرد به دوست  من كه پول و بده بياد.

رفيق ساده ما چهارصد تومن داد بهش.بعد كلي فلسفه بافي  آخرش گفت الان كه

ديگه ديره بريد فردا بيايد من نامه رو براتون بگيرم.

نذاشتم كلمه بعدي رو بگه.گفتم شما چند روزه داري زنگ ميزني كه كارت درست شده

بيا نامه رو بگير چرا الان نامه دستت نيست.و چرا الان داري پول ميگيري.فردا كه نامه

رو گرفتي پولتو بگير.رو كرد به دوست ما با همون لهجه ... گفت.آقاي ك لشگر كشي

كردي؟و حرفاي مفت ديگه.به دوستم نگاه كردم.ديدم راضيه كه پول و بهش بده.منم

چيزي نگفتم.امروز چند روزي از ماجرا ميگذره.هنوز كارش درست نشده.امروز كه داشت

پشت تلفن وعده هفته ديگه رو بهش ميداد.گفت اون دوستت رو با خودت نيار.خنده دار

اين بود كه فكر ميكرد من نميشنوم و يه فحش آبدار هم نثار بنده كرد.كه كلي سوژه خنده

براي ما شد.چه نسبتهاي جالبي بهم ميداد.ميگفت اون رفيق كلاه بردارتو با خودت نيار.

بعد تموم شدن حرفاش دوستم ميگه.حالا ادا شو در بيار يه ذره بخنديم.منم كه لهجه شو

بلدم تقليد كنم.چند جمله ميگفتم و كلي ميخنديديم.

بيچاره گير يه كلاه بردار افتاده.كاري كه ميشد با مراجعه قانوني به بانك .سه روزه حلش

كنه سه هفته س كارش گير كرده.

پرده دوم

اينجا رو ياددتون هست؟چند روز پيش فرمانيه كاري داشتيم.اين دوست ما هم با ما بود.

كارمون كه تموم شد.گفت بيا بريم در خونه آقاي خ گفتم باشه بريم.بعد گذشتن از چند تا

خيابان گفت نگهدار.خبري از خانه ويلاي بزرگ نبود.بجاش يه برج نيمه كاره در حال ساخت

بود.طرف عرق سرد كرد.دپرس شده بود.ميگفت اين برج بايد مال من ميبود.خنديدم و

دو دستي زدم تو سرش.فكر كنم تازه  يخش داره باز ميشه و ميفهمه چه غلطي كرده.

پرده سوم

دختر كوچولوي بسيار قشنگ  و شيرين زبوني داره.مدتيه اين گل پژمرده شده.بطور

ناگهاني بيماري ديابت گرفته.و تحت مراقبت دكتر قرار گرفته.ميگفت براي شفاي دخترم

تصميم دارم شبهاي ماه شعبان تا ماه رمضان حديث كسا بخونم.منو همراهي كنيد.

گفتم اگر دلت خواست اگر شبي دلت وصل بود.مخصوصن اين شبها او را هم ياد كنيد.

+قصد توهين و جسارت به قوميت خاصي نبود.فقط چون كار دوست ما از گريه گذشته بود

خواستيم مزاحي كرده باشيم كمي بخندد.

 

 

 

 

"ميهماني" + نوشته شده در چهارشنبه بيست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:41 شماره پست: 114 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

امروز ميهمان حضرت معصومه (س) و ديگران (ره) بودم.همگي و ياد كردم. 

 

 

"دودكشي به بزرگي استاديوم"

+ نوشته شده در چهارشنبه بيست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 8:9 شماره پست: 113

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

ديشب عرب ها بازي ماهرانه اي كردند و مثل هميشه ميمون بازي در اوردن و

 

خودشون رو زمين مي انداختند.۲ تا توپ هم زدند تير دروزاشون كه شانس

آوردن گل نشد.به هر حال ديروز صد هزار نفر دست خالي برگشتن ولي جالب

قضيه اينجا بود كه استاديوم شده بود يه دوكش بزرگ كه

 

 ازش دود ميرفت بالا

تو عكس هم جلوي پرژكتور كاملا مشخصه.

نميدونم اينجا محيط ورزشيه يا شيره كش خونه؟!!!

--------------------------------------

  "هنوز تو. هنوز ما. هنوز مهرباني..." + نوشته شده در يكشنبه بيست و يكم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:39 شماره پست: 112 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

آنجا كه تو ايستاده اي و مرا ميبيني اوج افلاك است

 

و اينجا كه من خاك نشينم نميدانم كجاست!

ياد داده اند ما را كه  آسمان جاي توست

غافل اينكه تو "اقرب من حبل الوريد" هستي

آيينه را اگر زلال و پاكي باشد.تبلور پاكيهاست

و اگر زنگار گرفته وكدر باشد جز سياهي راه به جايي ندارد

"اين الرجبيون " كه كه گفتي نشان از اين داشت

كه ماه تخليه فرا رسيده.ماه دوري از كدروتها

آيينه اي كه با انوار باقري و جوادي و رضوي و علوي و نبوي

به پاكي ميگرايد و با ورود به شعبان به ماه تحليه دخول ميكند

و الطاف توست كه بندگانت را چنين براي ماه تجليه

آماده ميكني .و رمضان موعود خصيصين و اوليات

ميشود مظهر تجلي تو...

فرصتي دادي كه آسمان دلهايمان را برايت صيقل دهيم

و اينبار نه با آسمان بلكه با آيينه اي از ظهور تو . تو را بخوانيم.

راههاي سخت را پيش پاي خود گذاشتيم و راه آسان تو را ...

اين دل بهانه سقا خانه را كه بگيرد.ديگر ول كن نيست

هر چقدر هم كه خودش باراني باشد باز تشنه كاسه هاي زرين حرم توست.

و هشتي هاي رواقهايت برايم گنبد ميناييست

حواله ام ميدهي به خواهرت ؟باشد. برادرت؟باشد. ولي باور كن خودت نميشوي...

پاي آمدن را كه گرفتي.مرغ دل را عجب پرواز ميدهي

ناز شصتت كه كبوتر را اينگونه جلد ميكني.

لبيك را كه نميدانم كه گفت ولي تو بشنو

سختتر كه بگيري دشمن خيال باطل ميكند

خنده هايش بلند ميشود و دلش خنك

صداي اذان به گوش ميرسد

آب ولايت محياست تا نماز عشق خواند؟...

 

 

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در يكشنبه بيست و يكم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 11:17 شماره پست: 111

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

حتمن پارسال رو يادتون هست.باغ و گردو و ميوه چيني. و  دوستان افغاني ما رو كه

 

يادتون نرفته؟ اينجاعين الله و خيرالله و سيف الله و عصمت و نوريه.

چند روزه پيش جاتون خالي رفته بوديم باغ براي تفريح.عين و الله و خير الله هم بودن.

بعد از خوش و بش عين الله گفت دوچرخه ش خراب شده.چشمتون روز بد نبينه وقتي

دوچرخه رو آورد مثل از جنگ برگشته ها شده بود.ببينيد

---------------------------------

 

حالا بايد ديد چكار ميشه براش كرد.فكر كنم بشه يه جوري درستش كرد.

------------------------------------

 

تو وبلاگ قبلي اونايي كه بودن يادشون هست يه ملوس خانم بود كه  مفيد  بود

براي خونه.خواستم بگم ملوس هنوز زنده و سالمه.و دو تا بچه مثل خودش قشنگ و

زرنگ تربيت كرده.

  "پدر" + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 0:48 شماره پست: 110 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

صداي مردانه ات را كه ميشنوم. طفلكي ميشوم كه پائين پايت بازي ميكند.

 

و خاليم راحت است كه سايه ات بالاي سرم است.

نگاه سنگينت.هيبت مردانه ات. قدمهاي استوارت. همه نشان از مردانگيه تو دارد.

و خدا پشت و پناهت پدر...

براي تو

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 20:8 شماره پست: 109

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

اين متن آرزويم براي تو، از ويكتور هوگو رو مي پسندم، امروز صبح يكي از دوست هاي خوبم برام فرستاد من هم براي شما مي گذارم تو دفتر خاطراتت. آرزويم براي تو پسرم.( قربونت برم امروز صبح وقتي رسوندمت مدرسه و بهت گفتم روز خوبي داشته باشي، پياده شدي و بعد از چند قدم كه دور شدي برگشتي اومدي به طرف ماشين، شيشه رو پايين آوردم، لبخند شيريني زدي و گفتي: تو هم روز خوبي داشته باشي!)

اول از همه برايت آرزو مي كنم كه عاشق شوي،

 و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد،

و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد،

 و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد...  اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،  از جمله دوستان بد و ناپايدار...  برخي نادوست و برخي دوستدار...   كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي...  نه كم و نه زياد . . . درست به اندازه،  تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند،   كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد...    تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري...  تا در لحظات سخت،   وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،    همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي،  نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند...  چون اين كار ساده اي است،   بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند...   و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

اميدوارم اگر جوان هستي،  خيلي به تعجيل رسيده نشوي . . .  و اگر رسيده اي ، به جوان نمايي اصرار نورزي ،

 و اگر پيري تسليم نااميدي نشوي . . .

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي . . .  و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:   « اين مال من است » ،    فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

و در پايان ، اگر مرد باشي ، آرزومندم زن خوبي داشته باشي . . .  و اگر زن باشي شوهر خوبي داشته باشي ،   كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،    باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو آغاز كنيد . . .

اگر همه اين ها كه گفتم برايت فراهم شد ،  ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم . .

-------------------------------------------------

نامه آبراهام لينكلن به معلم پسرش برايم جالب بود، اين توصيه ها رو براي تربيت مي پسنديدم سعي مي كردم خودم تا حد امكان بكار بگيرم اين بود كه براي معلم كلاس اولت اين نامه رو نوشتم:

" او بايد بداند كه همه مردم عادل و صادق نيستند اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد. به او بياموزيد به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم يافت مي‌شود. به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن، دوستي هم هست.

 مي‌دانم كه وقت مي‌گيرد اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد. به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر داريد. به او نقش و تأثير مهم خنديدن را ياد‌آور شويد.

اگر مي‌توانيد به او نقش مؤثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوييد تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود. به گل‌هاي درون باغچه و به زنبورها كه در هوا پرواز مي‌كنند، دقيق شود.

به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم‌ها، ملايم و با گردنكشها، گردنكش باشد. به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف‌ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي‌رسد انتخاب كند. ارزش‌هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد.

اگر مي‌توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد.

به او بياموزيد كه مي‌تواند براي فكر شعورش مبلغي تعيين كند، اما قيمت گذاري براي دل بي‌معناست!

به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي‌داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد.

در كار تدريس با پسرم ملايمت به خرج دهيد، اما از او يك نازپرورده نسازيد. بگذاريد كه او شجاع باشد، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باش."

" بدون شرح" + نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:4 شماره پست: 108 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

 

 

 بعد از ملي شدن اينترنت

 

"خدا سلام رساند و گفت:"

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:12 شماره پست: 107

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

داشتم ايميل ها رو چك ميكردم.دوستي بعد از سالها برام ايميل زده.دوستداشتم

 

شما هم بخونيدش.

تشريف ببريد ادامه مطلب

                                          خدا سلام رساند و گفت:

مادرم خواب ديد كه من درخت تاكم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه هاي سرخ انگور آويزان. مادرم شاد شد از اين خواب و آن را به آب گفت.   فرداي آن روز، خواب مادرم تعبير شد و من ديدم اينجا كه منم باغچه اي است و عمري ست كه من ريشه در خاك دارم. و ناگزير دستهايم جوانه زد و تنم، ترك خورد و پاهايم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاكي كه همسايه ما بود، رفيقم شد. و او بود كه به من گفت: همه عالم مي روند و همه عالم مي دوند، پس تو هم رفتن و دويدن بياموز. من خنديدم و گفتم: اما چگونه بدويم و چگونه برويم كه ما درختيم و پاهايمان در بند! او گفت: هر كس اما به نوعي مي دود. آسمان به گونه اي مي دود و كوه به گونه اي و درخت به نوعي. تو هم بايد از غورگي تا انگوري بدوي. و ما از صبح تا غروب دويديم. از غروب تا شب دويديم و از شب تا سحر. زير داغي آفتاب دويديم و زير خنكي ماه، دويديم. همه بهار را دويديم و همه تابستان را. وقتي ديگران خسته بودند، ما مي دويديم. وقتي ديگران نشسته بودند، ما مي دويديم و وقتي همه در خواب بودند، ما مي دويديم. تب مي كرديم و گُر مي گرفتيم و مي سوختيم و مي دويديم. هيچ كس اما دويدن ما را نمي ديد. هيچ كس دويدن حبّه انگوري را براي رسيدن نمي بيند. و سرانجام رسيديم. و سرانجام خامي سبز ما به سرخي پختگي رسيد. و سرانجام هر غوره، انگوري شد. من از اين رسيدن شاد بودم، تاكِ همسايه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمي رسي مگر اينكه از اين ميوه هاي رسيده ات، بگذري. و به دست نمي آوري مگر آنچه را به دست آورده اي، از دست بدهي. و نصيبي به تو نمي رسد مگر آنكه نصيبت را ببخشي. و ما از دست داديم و گذشتيم و بخشيديم؛ همه داروندار تابستان مان را. *** مادرم خواب ديد كه من تاكم. تنم زرد است و بي برگ و بار؛ با شاخه هايي لخت و عور. مادرم اندوهگين شد و خوابش را به هيچ كس نگفت. فرداي آن روز اما خواب مادرم تعبير شد و من ديدم كه درختي ام بي برگ و بي ميوه. و همان روز بود كه پاييز آمد و بالاپوشي برايم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمي گفت: خدا سلام رساند و گفت: مباركت باد اين شولاي عرياني؛ كه تو اكنون داراترين درختي. و چه زيباست كه هيچ كس نمي داند تو آن پادشاهي كه براي رسيدن به اين همه بي چيزي تا كجاها دويدي "دوباره باز ميرقصم" + نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 4:24 شماره پست: 106 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

ترانه هاي تو باشد نا خودآگاه

 

ميرقصم

...

 بساط بهار آمد و ساقي و شور شعف 

من از جام  مي آلود لبت همچنان

ميرقصم.

،
ادامه مطلب

امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۳ دى ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۳۹:۰۹ توسط:علي موضوع:

=

"بسم الله الرحمن الرحيم" + نوشته شده در سه شنبه نهم تير ۱۳۹۴ ساعت 10:9 شماره پست: 174

"بسم الله الرحمن الرحيم" 

به نام زيباي تو آغاز ميكنم  

همانا تويي كه بي دريغ به همه ميبخشي و به بندگانت مهرباني 

دوستي با بعضي آدمها مثل نوشيدن جاي سرگل لاهيجان است . بايد نرم 

دم بكشد .بايد انتظار بكشي .بايد براي عطرو رنگش منتظر بماني .آرام باشي 

و مقدماتش را فراهم كني . بايد آنرا بريزي در يك استكان كمر باريك و  خوب 

نگاهش كني.عطر ملايمش را احساس كني و آهسته، جرعه جرعه بنوشي 

و از زندگي لذت ببري.  

در زندگيه هر كسي ممكنه اتفاقاتي بيوفته  كه مسير زندگيشو  عوض كنه. 

 وهمه برنامه ريزي هايي كه براي آينده اش كرده رو از بين ببره و شخصيت 

 و اخلاق و  منش  آدم رو عوض كنه . اين اتفاق ميتونه يك تغيير خوب ايجاد 

 كنه و  بالعكس ولي هر چه هست آدم بايد از تجربه اي كه به  دست مياره  

خوب استفاده كنه. در مدت حدودا" دوسال براي من هم اتفاقات تلخ و شيريني 

 رقم خورد كه تجربيات  زيادي بدست آوردم. تجربياتي كه براي بعضي هاشو ن 

 هزينه بسيار سنگيني  دادم.و  تجربيات شيريني كه حلاوتش رو با هيچ چيزي 

 عوض نميكنم.به هر حال هر آنچه بود گذشت.و بايد به گذشته سپرد و به آينده 

 انديشيد. اميدوارم در آغازي دوباره،نوشته هايم براي خودم و ديگران موثر باشد.

+آرزوي سلامتي براي همه دوستان دارم 

+نوشته هاي اين فصل شايد متفاوت تر گذشته باشه 

+نماز و روزه همه قبول باشه  

+شروع دوباره در تير ماه كاملا" اتفاقيست. 

+براي تعجيل در ظهور امام زمان (ع) صلوات

ساعات نوشتن دعا + نوشته شده در جمعه يازدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 16:11 شماره پست: 173 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

جدول ساعات دعا نوشتن ( جمعه ) روز جمعه   ساعت كوكب عمل 1 زهره مهر و محبت . زبان بند . باطل سحر 2 عطارد طلسمات و اوفاق دلخواه 3 قمر هيچ كاري مناسب نيست 4 زحل دفع شر . بلا و آفت 5 مشتري مهر و محبت . رزق و روزي. فروش زمين و خانه . بخت گشايي 6 مريخ اعمال شر 7 شمس ازدواج . جلب زنان و دختران رزق و روزي . فروش زمين و خانه 8 زهره براي هر كاري مناسب است مخصوصاً باطل سحر 9 عطارد اعمال شر . بغض و عداوت 10 قمر تمامي اعمال خير مخصوصاً گشايش كار 11 زحل دفع امراض و بيماريها 12 مشتري مهر و محبت . رزق و روزي . بخت گشايي . رونق مغازه + نوشته شده در  يكشنبه 26 آذر1391ساعت 0:54 AM  توسط ˙·٠•●فريبا●•٠·˙  |   GetBC(758); آرشيو نظرات  جدول ساعات دعا نوشتن ( پنجشنبه ) روز پنج شنبه   ساعت كوكب عمل 1 مشتري زبان بند. بخت گشايي . فروش زمين و خانه . باطل سحر 2 مريخ تمامي اعمال شر 3 شمس راه بند . بخت گشايي 4 زهره مهر و محبت . زبان بند . ازدواج 5 عطارد جلب زن و مرد و هر آرزوي ديگري 6 قمر نرفتن پي هيچ حاجتي 7 زحل اعمال خير 8 مشتري مهر و محبت و رفتن پيش مردم . باطل سحر . بخت گشايي 9 مريخ اعمال خير 10 شمس طلب حاجت از مردم . بخت گشايي 11 زهره مهر و محبت . گشايش كار 12 عطارد هيچ كاري مناسب نيست + نوشته شده در  جمعه 24 آذر1391ساعت 10:9 AM  توسط ˙·٠•●فريبا●•٠·˙  |   GetBC(757); آرشيو نظرات  جدول ساعات دعا نوشتن ( چهار شنبه )
روز چهار شنبه   ساعت كوكب                                      عمل 1 عطارد خواب بند . تير بند و تيغ بند . زبان بند . مهر و محبت 2 قمر هيچ كاري مناسب نيست 3 زحل دفع امراض و بيماريها 4 مشتري اين ساعت خيلي مبارك است براي هر خواسته و آرزو 5 مريخ تمامي اعمال شر 6 شمس راه بند . گشايش كار . زبان بند 7 زهره براي هر كاري مناسب است 8 عطارد قطع گريه كودكان 9 قمر تمامي اعمال خير 10 زحل مهر و محبت و رفتن پيش مردم 11 مشتري براي رسم تمامي اوفاق مناسب است 12 مريخ تمامي اعمال شر



+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1391ساعت 0:1 AM  توسط ˙·٠•●فريبا●•٠·˙  |   GetBC(756); آرشيو نظرات  جدول ساعات دعا نوشتن ( سه شنبه )

روز سه شنبه   ساعت كوكب عمل 1 مريخ تفرقه . بغض  و عداوت و بيمار افكندن دشمن 2 شمس هيچ كاري مناسب نيست 3 زهره گشايش كار . ازدواج 4 عطارد خريد و فروش . رزق و روزي . رونق مغازه 5 قمر هيچ كاري مناسب نيست 6 زحل دفع امراض و بيماريها 7 مشتري مهر و محبت و عزيز شدن نزد خلايق 8 مريخ براي هر كاري مناسب است 9 شمس نكاح . ازدواج . جلب قلوب زنان و دختران 10 زهره هيچ كاري مناسب نيست 11 عطارد راه بند . جلوگيري از طلاق گرفتن 12 قمر براي اعمال شر . بغض . عداوت و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1391ساعت 0:5 AM  توسط ˙·٠•●فريبا●•٠·˙  |   GetBC(755); آرشيو نظرات  جدول ساعات دعا نوشتن ( دو شنبه )
روز دو شنبه   ساعت كوكب عمل 1 قمر مهر و محبت . زبان بند 2 زحل براي هر كاري مناسب است مخصوصاً بچه دار شدن 3 مشتري ازدواج و راضي كردن خانواده طرف . رونق مغازه . فروش خانه 4 مريخ اعمال شر مانند هلاك دشمن و ... 5 شمس قبول حاجات . بستن زبان . جلب قلوب . رونق مغازه 6 زهره مخصوص نوشتن هر طلسمي چه شر چه خير 7 عطارد قبول حاجات . بستن زبان . جلب قلوب 8 قمر ايجاد محبت بين دونفر كه از هم متنفر هستند 9 زحل اعمال شر مثل بغض و عداوت و نفرت و ... 10 مشتري براي هر كاري مناسب است مخصوصاً رزق و روزي 11 مريخ اعمال شر مثل بغض و عداوت و نفرت و ... 12 شمس مهر و محبت و جلب قلوب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1391ساعت 0:1 AM  توسط ˙·٠•●فريبا●•٠·˙  |   GetBC(750); آرشيو نظرات  جدول ساعات دعا نوشتن ( يكشنبه )

روز يك شنبه
  ساعت كوكب عمل 1 شمس كار گشايي . بخت گشايي . مهر و محبت . باطل سحر 2 زهره هيچ كاري مناسب نيست 3 عطارد مهر و محبت 4 قمر هيچ كاري مناسب نيست 5 زحل اعمال شر مانند بغض و عداوت ميان دشمن و ... 6 مشتري طلب حاجات . بخت گشايي . فروش زمين و خانه . رونق مغازه 7 مريخ هيچ كاري مناسب نيست 8 شمس براي هر كاري مناسب است مخصوصاً باطل سحر . فروش خانه 9 زهره مهر و محبت و عزيز شدن نزد خلايق 10 عطارد براي هر كاري مناسب است 11 قمر براي رسم تمامي اوفاق مناسب است 12 زحل از هر كاري بايد صرف نظر كرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1391ساعت 0:1 AM  توسط ˙·٠•●فريبا●•٠·˙  |   GetBC(754); آرشيو نظرات  جدول ساعات دعا نوشتن ( شنبه )

روز شنبه   ساعت كوكب عمل 1 زحل براي هر كاري مناسب است بخصوص آوارگي دشمن 2 مشتري صلح و دوستي و مهر و محبت 3 مريخ بغض و عداوت و تفرقه 4 شمس طلب حاجات از مردم 5 زهره تمامي اعمال خير 6 عطارد براي رسم تمامي اوفاق مناسب است 7 قمر هيچ كاري مناسب نيست 8 زحل عداوت . فساد . امراض و بيمار افكندن دشمن 9 مشتري گشايش كار . گشايش بخت . باطل سحر 10 مريخ اعمال شر مثل بغض و عداوت و نفرت و ... 11 شمس صلح ميان زن و شوهر 12 زهره رزق و روزي . شفاي بيمار

ادامه مطلب + نوشته شده در  يكشنبه 19 آذر1391ساعت 0:30 AM  توسط ˙·٠•●فريبا●•٠·˙  |   GetBC(753); آرشيو نظرات  ساعت و شرايط نوشتن دعا 
   نوشتن دعا داراي شرايطي خاص است
 اول اينكه بايد نيت سائل پاك باشد ودر غير اين صورت نتيجهء بدي ميدهد كه موجبات پشيماني را به بار  مي اورد پس بايد نيت سائل قربتا الي الله باشد يعني با شرع برابري داشته باشد. دوم اينكه هر دعا و طلسمي زكاتي دارد كه بعضي از  اساتيد گفته اند كه ميتوان صدوده هزار تومان به نيت امام علي (ع) صدقه دادو سپس دعا بنويسيد البته نظرات در مورد زكات ها مختلف است.  سوم اينكه هر دعا  ساعت خاص خود را دارد به اين صورت:
ساعت اول يعني يك ساعت قبل از طلوع افتاب ساعت زحل است كه نحس اكبر است و براي نوشتن دعا دشمني و جدائي به كار ميرود 
يكشنبه: ساعت اول يعني يك ساعت قبل از طلوع افتاب ساعت شمس است كه سعد اكبر است و براي نوشتن دعا هاي محبت وزبان بند (عقداللسان) خوب است
دوشنبه: ساعت اول يعني يك ساعت قبل از طلوع افتاب ساعت قمر است كه سعد اصغر است ونيز براي نوشتن دعا محبت وزبان بند به كار ميرود
سه شنبه: ساعت اول يعني يك ساعت قبل از طلوع افتاب ساعت مريخ است كه نحس اصغر است وبراي نوشتن دعا دشمني و جدائي به كار ميرود 
چهار شنبه: ساعت اول يعني يك ساعت قبل از طلوع افتاب ساعت عطارد است كه سعد اصغر است است ونيز براي نوشتن دعا محبت وزبان بند به كار ميرود
پنج شنبه: ساعت اول يعني يك ساعت قبل از طلوع افتاب ساعت مشتري است كه سعد اكبر است است ونيز براي نوشتن دعا محبت وزبان بند به كار ميرود
جمعه: ساعت اول يعني يك ساعت قبل از طلوع افتاب ساعت زهره است كه سعد اكبر است است ونيز براي نوشتن دعا محبت وزبان بند به كار ميرود
نكته:هيچگاه در شب مخصوصا به هنگام غروب دعا ننويسيد كه موجب بلا ونزاع وجنگ ميشود

دعا را چهار شرط اساسي است كه هر كدام از آنها محقق نشود دعا قطعا به اجابت نمي رسد:  ۱. كسب و كارش حلال باشد. ۲. نسبت به آبرو و مال كسي  ستم نكرده باشد. ۳. در اجابت دعا ترديد نداشته باشد ۴. قطع اميد از خلق كند و به خدا توجه كامل داشته باشد.  پس از اين چهار شرط ساعت و هنگامه دعا در استجابت موثر است. 
شناخت ساعات مختلف شبانه روز خيلي در اين علم مهم و تاثير گذار است يعني اينكه بدانيم كدام ساعت و زمان براي چه كاري مناسب است يكي از موارد مهمي كه از اين موضوع در آن استفاده ميشود امر دعا نويسي ميباشد كه شخصي كه براي امري دعايي مينويسد اگر اين كار را در ساعت مناسب انجام ندهد چه بسا نتيجه معكوس حاصل ميگردد . بهتر است بگوييم يكي از شرايط مهم در انجام امور مربوط به اين علم آگاهي از اين ساعات ميباشد.
 نوشتن دعا داراي شرايطي خاص است  1- توكلت به خدا باشه و هر كاري را با توكل به خدا شروع كن و اينكه نيت و اقدامت هم درست باشه  2- هميشه در جاي خلوت و بدون رفت و آمد بنشينيد  3- عبادت و رياضت داشته باشيد 4- هميشه پاك و طاهر باشيد. ودر جاي پاك بنشينيد 5- هنگام نوشتن بر سر يك زانو بنشينيد 6- هنگام نوشتن بخور خوشبو دود نمائيد 7- هنگام نوشتن مقداري شيريني مثل شكلات .آبنبات و ... در دهان بگذاريد 8- تعويذ هر شخص رو طبق طالع و طبع و مزاج و ... شخص بنويسيد 9- هميشه هنگام نوشتن با هيچ كس صحبت نكنيد  10- هرگز اين علم را به نا اهل و جاهل نياموز و از اين علم سوءاستفاده شخصي نكنيد 11- هميشه هنگام نوشتن وضو داشته باشيد  12- در نوشتن تمام تعويذات بايد سمت قبله بنشينيد و از خدا طلب فرج كنيد 13- هميشه بايد يقين داشته باشيد كه اين علم بسيار موثر است و تمامي اعمالش عمل كرده و خواهد كرد

 براي اينكه ساعت رو درست تنظيم كنيد تا مشكلي نداشته باشيد اولاً بايد ساعت اول يك ساعت قبل از طلوع آفتاب در شهر شما باشه در كل من براي راحتي شما و به دليل اينكه بيشتر ساعات روز مورد نياز است من 12 ساعت روز رو در زير براتون طبق اين ، شما ببينيد در چه ساعتي ، خورشيد در شهر شما طلوع ميكنه هر ساعتي بود يك ساعت قبلش رو بگيريد ساعت اول و بقيه رو هم يك ساعت يك ساعت تنظيم كنيد فرض كه طلوع آفتاب ساعت "6:20 باشد پس يك ساعت قبلش كه ساعت "5:20 است مي شود ساعت اول

ياحسين + نوشته شده در يكشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 14:0 شماره پست: 172 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

جانها به فدايت حسين جان

 

براي اون وقتي كه اسب شما با زين واژگون به سوي خيام بازگشت...

اهل حرم با دلي لرزان چشمي خونبار فرياد وا محمدا وا عليا سر دادند.

آرزوهاي ويكتورهگو

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهريور ۱۳۹۲ ساعت 16:51 شماره پست: 171

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

آرزوي ويكتور هوگو رو خيلي مي پسندم پس: 

 

اول از همه برايت آرزو مى‌كنم كه عاشق شوى، و اگر هستى، كسى هم به تو عشق بورزد، و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد، و پس از تنهاييت، نفرت از كسى نيابى، آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد ...... اما اگر پيش آمد، بدانى چگونه به دور از نااميدى زندگى كنى، برايت همچنان آرزو دارم دوستانى داشته باشى، از جمله دوستان بد و ناپايدار ...... برخى نادوست و برخى دوستدار ...... كه دست كم يكى در ميانشان بى‌ترديد مورد اعتمادت باشند. و چون زندگى بدين گونه است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشى ...... نه كم و نه زياد ...... درست به اندازه، تا گاهى باورهايت را مورد پرسش قرار دهند، كه دست كم يكى از آنها اعتراضش به حق باشد ...... تا كه زياده به خود غره نشوى. و نيز آرزومندم مفيد فايده باشى، نه خيلى بي‌خاصيت ...... تا در لحظات سخت، وقتى ديگر چيزى باقى نمانده است، همين مفيد بودن كافى باشد تا تو را سرپا نگاه دارد. همچنين برايت آرزومندم صبور باشى، نه با كسانى كه اشتباهات كوچك مى‌كنند ...... چون اين كار ساده‌اى است، بلكه با كسانى كه اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذير مى‌كنند ...... و با كاربرد درست صبوريت براى ديگران نمونه شوى. و اميدوارم اگر جوان هستى، خيلى به تعجيل، رسيده نشوى ...... و اگر رسيده‌اى، به جوان نمائى اصرار نورزى، و اگر پيرى، تسليم نااميدى نشوى...... چرا كه هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد. اميدوارم سگى را نوازش كنى، به پرنده‌اى دانه بدهى و به آواز يك سهره گوش كنى، وقتى كه آواى سحرگاهيش را سر مى‌دهد ...... چرا كه به اين طريق، احساس زيبايى خواهى يافت ...... به رايگان ...... اميدوارم كه دانه‌اى هم بر خاك بفشانى ...... هر چند خرد بوده باشد ...... و با روييدنش همراه شوى، تا دريابى در يك درخت چقدر زندگى وجود دارد. به علاوه اميدوارم پول داشته باشى، زيرا در عمل به آن نيازمندى ...... و سالى يكبار پولت را جلو رويت بگذار و بگويى: «اين مال من است»، فقط براى اين‌كه روشن كنى كدامتان ارباب ديگرى است! اگر همه اين‌ها كه گفتم برايت فراهم شد، ديگر چيزى ندارم برايت آرزو كنم ......

"دوستان عزيز خدا نگهدار" + نوشته شده در يكشنبه بيست و سوم تير ۱۳۹۲ ساعت 21:25 شماره پست: 170

مدتي بود كه ميخـواسـتم تصـميم بگيـرم و تا امــروز

 

طـول كشـيدبه هر حال هر آمدني رفتني دارد.امروز

 هم وقت رفتن ما رسيـــدشايـد روزي ديـگر در جـاي

ديگر دوباره بنويســم.اما فـعـلن به دلايـلي از خدمت

 دوسـتان مرخــص ميــشوم.از لحظه لحظه با شـما

بودن لذت بردم و چيزهاي زيادي ياد گرفتم.اميـدوارم

زندگيتـون سرشـاراز كاميـابـي و موفقـيت باشه.و به

بزرگواريتون خطا ها و بي مهري مرا ببخشيد.دوستان

 با معرفتــي مثل شما رو هــرگز فرامـوش نميـكنم.

در پناه مولا باشيد.

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تير ۱۳۹۲ ساعت 17:47 شماره پست: 168

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

  "..." + نوشته شده در دوشنبه سوم تير ۱۳۹۲ ساعت 9:28 شماره پست: 167 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

مولايم

مولاي مهرباني

آمدنت چقدر زيباست

تمام حرفايم اينست برايت

...

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 7:55 شماره پست: 166

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

من اينجا تمام ميشوم تا آغاز.من اينجا يك من بي توام.من اينجا تك واحد تنهايم.من تمام سعي م اين بودكه

 

اين تنهايي را تنها به دوش بكشم.من به روزهاي پاياني رسيدم.من ميبينم كه از من چيزي نماند بي تو.

بهتر است ترس را كنار بگذرام و به پشت سرم نگاه كنم.ميدانم كسي پشتم نيست.من خود را آماده ميكنم

تا به پشت سرم كه كسي نيست نگاه كنم.من سايه كسي را نميبينم.من از اول ميدانستم كه تنهايم.

من رفتن را تجربه ميكنم . من تمام درد هايي را كه كشيده ام با خود ميبرم.تا اگر روزي نقاشي هايم را

خواستي همه را يك به يك برايت باز گو كنم.تو نيستي و من زير هجوم سخت اين همه دلتنگي تمام

عاشقانه هايم را با سكوت تلخ سيگار دود ميكنم.م به تو گفتم كه بعضي را نميشود داشت فقط بايد

يه طور خاص عاشقانه دوستش داشت.و باز ميگويم عاشقانه دوستت دارم و مثل هميشه بطور خاص.

يادت باشد سكوت هميشه علامت رضايت نيست.شايد يكي داره پشت يه بغض كشنده خفه ميشه.

ميدانم تو هم تجربه اين خفگي را داري.ميدانم. من ديگر عاشق نيستم من تمام شدم...

"عذر نوشت" + نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 6:41 شماره پست: 165 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

+مطلبي رو لازم ميدونم در مورد وبلاگــم عرض كنم و اون اينكه همونطور كه مــيدونيد پستها برداشـته

 

ميشه.و متاسفم كه نظرات پر مهر شما هم با برداشتن پستها برداشته ميشه.خواستم عذر خواهي

اين كمترين رو بپذيريد.و اين رو حمل به بي ادبي و بي احترامي نگذاريد و مثل هميشه سايه مهرتون

رو سرم مستدام باشه.

+دوستي و همراهيتون با ارزش ترين هاست برايم

+نظرتون در مورد اين موضوع برام مهمه

 

...

+ نوشته شده در يكشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 7:42 شماره پست: 164

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

+يا مولانا صاحب الزمان خدا صبرتان دهد در عزاي عمه ي تان

خانم حضرت زينب.تسليت مارا بپذيريد.

[عنوان ندارد] + نوشته شده در چهارشنبه يكم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 7:37 شماره پست: 163 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

كاش سايه نگاه پر مهرت روي من بود

سايه سكوتت روي من سنگيني ميكند

دعايم كن كه در كيش مهـر تو باشـم

هيچ ميدوني دوريت برام خيلي سخته

+ گوشه نگاهت قاب تصوير ذهن من است...

 

 

 

 

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در جمعه بيست و هفتم ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت 16:38 شماره پست: 162

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

خدا شاهد است

ليله الرغائب امسال هم

بي هيچ كم كسري

فقـط تو را آرزو كـردم

حتي اگر محال هم باشد

اين را بدان

تو آرزوي هر سال مني

 روزي بيايد كه ديگر زنده نباشم

ولي افسوس نميخورم كه تو را آرزو نكردم

دوستت دارم براي هميشه

+ هم بايد ناز كشيد و هم درد.ولي هر دو تصوير زيباي توست قول ميدهم خوب نقاشي كنم...

+عمر دنيا كوتاهه به قدر يك چشم بر هم زدن نميدانم شايد كمتر...

+آرزويم را زودتر از خدا به تو گفتم...

+اينجا هر چي ميخوني از گمان خودت باهام همراه شو.ازم توضيح نخواه...

  [عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه بيست و چهارم ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت 8:43 شماره پست: 161 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

آسمان آرام تر

راز چشمهاي خيس او را

بيش ازين برملا نكن

...

+خب آره منم دلتنگ ميشم.مگه من آدم نيستم...

اينكه شايد تا حالا نشنيدي خستم . دليل نيست كه خسته نباشم...

اينكه از نبود كسي حس كني هميشه يه چيز بزرگي كم داري...

اينكه ميان كش مكش عقل و عشق سردر گم بشي...

اينكه ندوني بماني يا بروي...

درسته كه از احساسم زياد نمينويسم.ولي سنگ دل نيستم...

وقت باران كه ميشود.آرام كه ميگويي.باز بوي يار مي آيد.دلت آرام ميشود.به همين سادگي.

و يادت هست چقدر با تو زود دير شد...

هواي نوشتن كه به سرم ميزند.در هيچ چارچوبي نميگنجم.لطفن ...

از نماز صبحي كه هوا روشن شده باشه زياد خوشم نمياد.تو هم اينطوري هستي...

بعضي وقتا فكر ميكنم من هيچ وقت نميميرم.ولي مثل اينكه من همين الان هم مردم.بي نگاه تو...

تو يادت باشه من نوشتم.منم يادم ميمونه.بي خيال اگه نخونديش...

دلت كه دريايي باشه .يه آدم عوضي مثه منم ميشه تحمل كرد.بوخودااااا

آهنگ امين رستمي(دلم گرفته) قوق العادس باور كن...

حيدر بابا دنيا يالان دنيا دي...درست گفتم:)

بعضي حرفامو حذف كردم تا موجب نگراني دوستان نشم.

صداي پاي تو نزديك است بيا و قدم به چشم ما بزار رفيق

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در سه شنبه بيست و چهارم ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت 8:34 شماره پست: 160

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

گاهي گمان نمي كني ولي خوب مي شود 

 

گاهي نمي شود كه نمي شود كه نمي شود

گاهي بساط عيش خودش جور مي شود

گاهي دگر، تهيه بدستور مي شود

گه جور مي شود خود آن بي مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور مي شود

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است

گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود

گاهي گداي گدايي و بخت نيست

گاهي تمام شهر گداي تو مي شود

[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه هفدهم ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت 8:51 شماره پست: 159 مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است وقتي از چشم تو افتادم نميدانم چه شد

وقتي از چشم تو افتادم دل مستم شكست عهد و پيماني كه روزي با دلت بستم شكست 

ناگهان- دريا! تو را ديدم حواسم پرت شد كوزه ام بي اختيار افتاد از دستم شكست 

در دلم فرياد زد فرهاد و كوهستان شنيد هي صدا در كوه،هي "من عاشقت هستم" شكست 

بعد ِ تو آيينه هاي شعر سنگم ميزنند دل به هر آيينه،هر آيينه ايي بستم شكست 

عشق زانو زد غرور گام هايم خرد شد قامتم وقتي به اندوه تو پيوستم شكست

وقتي از چشم تو افتادم نميدانم چه شد

 

پيش رويت آنچه را يك عمر نشكستم شكست

...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت 21:41 شماره پست: 158

مطلب بصورت موقت  و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است

روز تولد بانوي دو عالم حضرت زهرا(ع)

و روز زن رو به دوستان گرامي تبريك ميگم

انشالله از دعاهاي خانم فاطمه زهرا

 بهره مند بشيد.

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۳ دى ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۳۹:۰۵ توسط:علي موضوع:

پيامبر

بسم الله الرحمن الرحيم

پيامبر صلي الله عليه و آله:

... فاطمه جان٬ هنگامى كه در قيامت تو بر فراز منبر مي روى، جبرئيل از طرف خداوند سبحان نزد تو مى ‏آيد و مى‏ گويد: اى فاطمه! حاجت خويشتن را بخواه!

تو مى ‏گويي: پروردگارا! من شيعيان خود را مى‏ خواهم. خداوند رئوف مى‏ فرمايد: من گناه آنان را آمرزيدم. تو مى ‏گويى: بار خدايا! من شيعيان فرزندانم و دوستان ايشان را هم مى ‏خواهم. 

خداوند سبحان مى ‏فرمايد: برو هر كدام از آنان را كه دست به دامن تو شود، او را وارد بهشت كن! در آن روز عموم خلايق آرزو مى ‏كنند كاش از جمله فاطميون (شيعيان و دوستان فاطمه) بودند! آنگاه تو با شيعيان و دوستانِ فرزندانت و شيعيان على در حالى حركت مى‏ كنيد كه خوف و بيم آنان برطرف شده باشد، عورت‏ هاى ايشان پوشيده شده، سختى‏ هاى قيامت‏ بر ايشان آسان مى‏ شود و از هول و ترس هاى قيامت به آسانى خواهند گذشت، در آن روز مردم عموما دچار ترس مى‏ شوند ولى آنان نمى ‏ترسند، مردم عموماً در آن روز تشنه ‏اند ولى آنان سيراب خواهند بود.
(تفسير فرات، ص
۴۴۵ و ۴۴۶)

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۳ دى ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۳۹:۰۳ توسط:علي موضوع: