عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت 14:9 شماره پست: 103
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
هيچي فعلن:|
" بوي عشق"
+ نوشته شده در چهارشنبه سيزدهم ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت 1:31 شماره پست: 102
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
پير مرد بوي عشق ميداد .بوي حسين.بوي عباس.بوي علي.بوي گردوغبار بين الحرمين.
اينبار افتاده تر از دفعه قبل بود.و از لحاظ جسمي شكسته تر.وقتي كه داشت ميرفت بزور
ميتوانست مقداري پياده روي كند.خيلي نگران بوديم.سفارشهاي لازم را كرديم.و قرص-
هايش را مرتب نوشتيم و بسته بندي كرديم.
اينبار برادرم توفيق داشت كه در سفر كربلا نوكري پدر را بكند.پير مرد ميگفت : اميرالمومنين
و فرزندانش كمكم كردند.و پا به پاي كاروان همه جا رفتم.خبري از خستگي. وبيماري نبود
و بهتر از قبل بود.ديشب كه به استقبالش رفته بوديم.سر حال و قبراق بود.با اينكه ساعتها
در راه بودند ولي با طراوت و شادابي از سفر ميگفت.
پير مرد مرا بغل كرد و بوسيد.من اما اول علي را عباس را حسين را بوسيدم. بوي عشق
ميداد.و خنكاي بال ملائك حول حرم.و چشمهايش هنوز خيس درياي حسين بود.و پدر بود
گردش ميچرخيدم و طواف حسين ميكردم.و باز زمزمه ميكنم به اميد وصالش.
هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله هر كه دارد سر همراهي ما بسم الله...
"غروب چشم هاي بسته ات ... "
+ نوشته شده در پنجشنبه بيست و چهارم فروردين ۱۳۹۱ ساعت 12:49 شماره پست: 101
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
با وجود سفارش آن حضرت به نهان داشتن شرايط جسمى و وضعيت روحىاش پس از آن رويدادهاى تلخ، و با وجود رازدارى امير مؤمنان، سرانجام خبر بيمارى بانوى بانوان در مدينه منتشر گرديد و همگان از شرايط آن حضرت آگاه شدند آنچه كه حضرت فاطمه سلام الله عليها را سخت رنج مىداد و پيكرش را آب مىكرد، امواج دردها و مصيبتها و رنجهايى بود كه هر روز بر آن افزوده مىشد و اين فشارها بود كه بر رنج و بيمارى برخاسته از صدمات وارده در يورش به خانهاش، كمك مىكرد تا بانوى سرفراز گيتى را به بستر شهادت بكشاند.
در كنار اينها فشار سوگ پدر و گريه بسيار بر آن حضرت نيز از عواملى بود كه باعث شدت بيمارى و زوال شادابى و طراوت از خورشيد جهانافروز وجود او مىشد و بايد ستم و خشونت و مواضع ناجوانمردانهى برخى از مسلماننماها و نيز تحول ارتجاعى در سيستم سياسى و دگرگونى كارها و تغيير اوضاع و شرايط به سود ارتجاع و جاهليت را نيز از عواملى برشمرد كه فشار دردها و رنجها را هر لحظه بيشتر مىساخت و خورشيد وجود انديشمندترين و آزادهترين بانوى جهان هستى را بسوى افق مغرب پيش مىبرد.
فاطمه در يورش دژخيمان دولت غاصب به خانهاش به گونهاى ميان در و ديوار فشرده شد كه علاوه بر وارد آمدن صدمات سخت بر وجود گرانمايهاش، جنين وى نيز سقط گرديد و تازيانههاى بيدادى كه بر پيكر مطهرش فرود آمد، بدنش را مجروح و خونآلود ساخت و آثار عميقى در آن نازنينبدن برجاى نهاد. و نيز ضربات شديد ديگرى بر او وارد آمد كه جسم و جان و روح ملكوتىاش را به شدت آزرد.
آرى همه ى اين امور و رويدادهاى دردناك دست به دست هم دادند و آن حضرت را به بستر بيمارى كشانده و از انجام كارهاى خويش بازداشتند.
حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام در يك مجلس مناظره در حضور معاويه خطاب به مغيرة بن شعبه فرمود: «تو مادرم را زده و مصدوم و مجروح ساختى، تا اينكه او بچهاش را سقط كرد...» (انت الذى ضربت فاطمة بنت رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله حتى ادميتها و القت ما فى بطنها...)
و حضرت امام صادق عليهالسلام با تصريح بيشتر در مورد علت بيمارى و شهادت فاطمه عليهاالسلام مىفرمايند:
و كان سبب وفاتها ان قنفذا مولى الرجل لكزها بنعل السيف بامره فاسقطت محسنا، و مرضت من ذلك مرضا شديدا.
سبب شهادت فاطمه اين بود كه قنفذ (غلام خليفه دوم) با غلاف شمشير او را زده و بچهاش را كشت و مادرم از اين جهت به بستر بيمارى افتاد.
اسماء لحظهاى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامىترين كسى كه زنان حمل او را عهدهدار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگهاى زمين پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ايشان را مىبوسيد گفت: فاطمه آن هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان، آنگاه گريبان چاك زده و از خانه بيرون آمد، حسنين به او رسيده و گفتند: اسماء مادر ما كجا است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده ديدند حضرت دراز كشيده حسين عليهالسلام حضرت را تكان داد ديد از دنيا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصيبت مادر پاداش دهد.
حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى مىبوسيد و مىگفت: اى مادر با من سخن بگو پيش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و حسين جلو آمده و پاهاى حضرت را مىبوسيد و مىگفت: اى مادر من پسرت حسينم، پيش از آنكه قلبم منفجر شود و بميرم با من صحبت كن.
اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا برويد نزد پدرتان على عليهالسلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنيد، آن دو از منزل بيرون رفته و صدا مىزدند:يا محمداه يا احمداه، امروز كه مادرمان از دنيا رفت رحلت تو تجديد شد، بعد به مسجد رفته و على عليهالسلام را خبردار كردند حضرت با شنيدن خبر فوت فاطمه عليهاالسلام از هوش رفت و با پاشيدن آب بر او به هوش آمد و چنين گفت: اى دختر حضرت محمد به چه كسى تسليت بگوئيم، من هميشه به وسيله تو دلدارى داده مىشدم، بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسليت من خواهد شد.
كيفيت وفات حضرت زهرا (س)
1ـ به امسلمه فرمود: برايم آبى آماده كن تا بدان غسل كنم، امسلمه آب را آورد، غسل كرد و جامه پاكى پوشيد، دستور داد بسترش را در وسط اتاق بگستراند،به طرف راستش رو به قبله خوابيد و دست راستش را زير صورتش گذاشت.
2- در روايت ديگرى آمده كه: حضرت به اسماء فرمود: آبى برايم آماده كن، بعد با آن غسل كرده و سپس فرمود: جامههاى جديدم را به من بده، آنها را پوشيده و فرمود: بقيه حنوط پدرم را از فلان جا برايم بياور و زير سرم بگذار و مرا تنها گذاشته و از اينجا بيرون برو، مىخواهم با پروردگارم مناجات كنم.
اسماء مىگويد: از اتاق بيرون شدم و صداى مناجات آن حضرت را مىشنيدم، آهسته به طورى كه مرا نبيند وارد شدم ديدم دست به سوى آسمان دراز كرده و مىگويد: پروردگارا به حق محمد مصطفى و اشتياقى كه به ديدار من داشت، و به شوهرم على مرتضى و اندوهش بر من و به حسن مجتبى و گريهاش بر من و به حسين شهيد و پژمردگى و حسرتش بر من و به دخترانم كه پاره تن فاطمه مىباشند و غم و اندوهى كه بر من دارند، از تو مىخواهم كه بر گناهكاران امت محمد ترحم فرمائى و آنان را بيامرزى و به بهشت وارد كنى كه تو بزرگوارترين سؤال شوندگان و مهربانترين مهربانانى.
3- و گفت: قدرى مرا به خود واگذار و بعد مرا بخوان، اگر پاسخ تو را دادم كه بسيار خوب و اگر جوابى ندادم بدان كه من به سوى پدر خود، (يا پروردگارم) رفتم.
اسماء لحظهاى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامىترين كسى كه زنان حمل او را عهدهدار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگهاى زمين پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته است...
"رد پاي تو"
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردين ۱۳۹۱ ساعت 6:39 شماره پست: 100
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
يك ردپا توي دلم چه خوش جا گرفته است
از روي زمــين تا به ســما جا گرفتـه است
در روبــروي من هــنوز چشمهاي توســت
خواب هم دگـر از چشـمهايم پريــده اســت
در پـشت آن همـه حــرف ها كه گــــفته ام
يك خاطره با شانه هاي تو جا مانـده اســت
هر چند بي اذن دخول دلت وارد شــدم ولي
از لطف و جود تو چه مهر ها كه ديده اســت
از بخــت خوشــم كه سالـها طلـــــسم بــود
اين دل به دام مــردم چشـمت فــتاده اســت
در بــارگــاه ضــامـن اگرم كــــه راه نيــــسـت
اين صيد خســـته به آغـوش امنت رميده است
در خانه اگر كس اســت يك حرف بـس اســـت
عفو وگذشت و كـرم ز كريمان حمــــيده اســت
+خب مثل قبلا" جسارتا" دستي به قلم برديم.كاستي هايش را به بزرگي ببخشيد.
+در خانه اگر كس است يك حرف بس است
+فكر خاصي نكنيد.لطفا:)
+شايد نياز به توضيح باشد تشريف ببريد ادامه مطلب
"سبزه چيني"
+ نوشته شده در جمعه يازدهم فروردين ۱۳۹۱ ساعت 13:41 شماره پست: 99
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
امسال سبزه ما اين شكلي شد. از دست اين سبزه هاي چيني.حالا من موندم چطوري گره بزنيمش.
هر كي ميتونه يه پيشنهاد خوب بده.وقت تنگ است
آدم و ياد فيلم اژدها وارد ميشود ميندازه.اونجايي كه بروس لي يته پرنده ميزنه ها يارو از پشت ميره تو
نيزه تو اون اتاق شيشه ايه.خيلي شبيه بود نههههههههه غلااااااااااااااااام
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه يازدهم فروردين ۱۳۹۱ ساعت 13:33 شماره پست: 98
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
"براي شما"
+ نوشته شده در دوشنبه بيست و نهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 6:49 شماره پست: 97
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
دوستاني به پاكــي آب روان به زلالي اشك چشم و به صفاي نسيم بهاري كه بودنشون
غنيــمتي گرانبها برايم هسـت.در اين دنياي مجازي با صداقت در كنارم بوديد و بي دريـــغ
مهر خود را نصيبم كرديد.
از هم صحــبتي با شما چيزهاي زيادي ياد گرفتم.اينكه بلد باشم ببخشم.بدي ها را نبينم
خوبي كنــم بي آنكه توقع داشته باشم.در سختيها تحمل داشته باشم و خدا را فراموش
نكنم.و مهم تر اينكه هميشه توكل به خدا داشته باشم.
از خواندن مطالبتان لذت بردم.با خنده هايتان خنديدم. وبا اشك هايتان اشك ريختم و براي
لحظه لحــظه با شما بودن خدا را شكر كردم كه دوستاني چنين با مهر و با عشق نصيبم
كرد.دوستاني كه كاستي هايم را نديدند و پر گوي يا درشت گويي هايم را بخشيدند.
بودند كساني كه محبتـــشان را چنان نصيبم كردند كه شرمندگي تنها جوابم بود.دوستاني
كه شايد بعضي از آنها ديگر نباشـــند.اسم نمي برم و شايد آنها هم اينجا را نخوانند ولـــي
براي همه طلب خير و شادي و كاميابي دارم.
و بودند دوستاني كه نوشتن رو كنار گذاشتند و فقط ياد و خاطره اي برايم گذاشتــند بـراي
اونها هم دعاي خير دارم و اميدوارم هر كجا هســتند موفق باشند.اما خدا توفيق داد كـــه
امسال با دوستان مهـربان ديگري آشنا شوم كه از بودنشان لذت ببرم و حس هاي خـوبي
كه هميشه دارند هميشه با من است و باعث آرامش خاطرم هستند.
در هر كجا كه باشم و مشـغول هر كاري مهروزي شما را فراموش نميكنم. امروز هــم كه
روز آخر سال نود ميباشــد تك تكتون را به پيشگاه خدا و امام زمان (ع) ياد ميكنم و بـــراي
همتون طلب خير و پاكي ميكنم.
خدا را شكر ميكنم به داشتن دوستان خوبي چون شما.اين كمترين شكرانه اي بود كه اين
كمترين داشتم.و تقاضاي عفو از حضورتان براي همه كاستي هايم.براي ترش رويي هايـي
داشتم.براي جملاتي كه شايد رنجيده باشيد.براي نيامدن هايم.شايد براي بي جا خنديدنـم
يا چيز هايي كه خودم هم نميدانم و به بزرگي خود به رويم هم نياورديد.
براي دوستاني كه بطور خاص اذيت هاي خاص شدند كه خود ميدانند .براي همه چيز مــرا
مثل هميشه ببخشيد و حلال كنيد.
خدايا دوستاني دام كه بيمارند.دوستاني دارم كه گرفتاري هاي خانوادگي دارند.دوستانــي
چشم به راه عزيز هستند.دوستاني خسته از راه سخت زندگي.خدايا تو از درد دل هـــــمه
بهتر از ما آگاهي.و قادر به حل تمام مشكلات.پس به لطف و احسان خودت با فضل و كرم
با ما رفتار كن.و مشكلات دوستانم را حل نما.و سال جديد را برايشان سالــي ســـرشـــار
از موفقيت و كاميابي و شادي قرار بده.از تو براي همه صحت بدن.سلامت نفس. آرامـــش
روان و دلي مملو از عشق خودت آرزو دارم.
خدايا ما و پدر مادر هاي مهربان مارا چه آنان كه زنده اند و چه آنان كه رفته اند را شامـــل
دعاهاي ناب مولايمان حضرت حجت قرار بده.و مارا از نسيم رحمت و لطف ايشان محروم
نكن.و ياد و نام ما را نيز در ميان دعاي ايشان قرار بده.و اجابتت را نصيب ما نيز بگردان.كــه
فقط تو سزاوار ببخش و عطا هستي.و مائيم كه با شوق احسان تو دست نيازمان به سوي
تو بلند است.پس تاج عزت اجابتت را بر سر ما بگذار و ما منــت بنده بودنت را لبــاس فخـــر
خويش كرده ايم.از كريم مهربان بنده نوازي جز تو انتظاري جز احسان نداريم.و چنــانـــكـــه
فرمودي سائل را بي جواب برنگردانيد خود نيز ما را بي منت اجابت دست خالي بازنگــردان.
عيـــد همــه دوستان مهــــربانم مــــبارك...
"حاجي فيروزه سالي يه روزه"
+ نوشته شده در پنجشنبه بيست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 11:8 شماره پست: 96
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
صبح كله سحر اس ام اس ميده
در عجبم با تمدن چندين هزار ساله حاجي فيروز گدايي ميكند
در حالي كه بابا نوئل كادو ميدهد.
آخه عزيز من اگر تعصب ديني داري خب داشته باش
ديگه چرا با سنت ايراني مخالفي.همه سنتهاي قديم
كه به ما رسيده توش يه حكمتي خوابيده.
بهش جواب نوشتم".براي اينه كه فقرا رو فراموش نكنيم"
حالا هي برو جا نماز آب بكش.هي برو اين هيئت و اون
مجلس و اون مسجد.حالا حاجي فيروز و كه ميبني
خشمگين باش.ولي قدري هم فكر كن كه اين حاجي فيروز
مظهر فقر جامعه س .اون با چرخيدن تو كوچه و خيابون
زنگ وجدان انسانها رو به صدا در مياره كه آهاي:همسايت
يادت نره.فقرا يادت نره.با چهره سياهش داره بهت ميگه
خيلي ها هستن كه چهره واقعي شون با ايني كه هستن
خيلي فرق داره.و دارن با سيلي صورتشون رو سرخ نگه
ميدارن.پس مواظب باش.اگر دايره زنگي ميزنه داره زنگ
وجدان ما رو ميزنه تا بيدار بشيم.
ميدونم كه تعصب باعث ميشه به جوابم فكر نكنه.و فقط
خواسته سنت ايراني رو تمسخر كنه.ولي ما حواسمون
به اطرافمون باشه...
"..."
+ نوشته شده در يكشنبه بيست و يكم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 9:37 شماره پست: 95
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
سلام
اينجا آرام است و صبح زود
هوا سرد است و خشك
يخ هاي زمين هنوز باز نشده
گنجشك ها از لانه بيرون نيامدند
كلاغ ها مثل هميشه اولين مزاحم هاي پر سر و صدايند
گربه سياه روي ديوار راه ميرود
چشمش كه به من مي افتد لحظه اي مي ايستد
زل ميزند.بي خيال ميشود و راهش را ميرود انگار او هم ميداند همه چي آرام است
ديشب ماه دير به آسمان آمد ستاره ها تنها بودند
پنجره هواي باز شدن داشت
سكوت را ترجيح دادم
يكسال است كه ساعت راه ميرود ولي هنوز خسته نشده
بعضي ثانيه هايش سرد بعضي گرم
صداي گريه و خنده از لابه لاي ساعت هايش مي آمد
تلخي هايش را خوردم شيريني هايش را هديه دادم
خنده ها را كه ديدم گريه ها رابراي خودم برداشتم ميدانم غنيمتيست براي روز مبادا
افسوس خوردم به نامردي ها
وقتي كه نور بود به دنبال تاريكي مي گشت
آب زلال هنوز دست نخورده مانده
بوي عشق كه مي آمد دماغش را ميگرفت
نمي دانم با بهار چه ميكند
با شكوفه هاي صورتي گيلاس
صبح نزديك است
و آسمان براي من روشن
چشمهاي دريائيش
دلم را تنگ دريا ميكند
ارام راه ميروم و نفس هايش را زمزمه ميكنم
مرا زنده ميكند يادش
و اينبار خودم را به دست باد ميسپارم
تا هوايم شايد. شايد صورتش را نوازش بدهد
لحظه هايم را به خدا ميسپارم
در آغوشش آرام مي گيرم
مرا در آغوش مي گيرد
و خدا را شكر...
"تولد"
+ نوشته شده در يكشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 21:3 شماره پست: 94
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
امشب شب تولد دوست عزيزمه شايد بياد اينجا رو بخونه
بهش تبريك ميگم.و بهترين آرزو ها رو براش ميكنم.
تـــــــــــــــــــو لـــــــــــــدت مـــــــــــبـــاركـــــــــــــــــــ
--------------------------------
اي دوست عزيزم...خيلي ممنون كه تشريف آورديد و خونديد و نظر پر مهري هم داديد
و خيلي هم كيف كردي كه چقدر تحويلت گرفتمخدا رو شكر كه ميكنم كه آمدي اينجا
چون هر سه هزار سال يكبار اين اتفاق ميوفته كه بياي اينجا.تازه اونم چطوري
يـــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــــو
همين يهو هم از سر ما زياديه.اينكه چرا نگفتم...
شما همون مكنون بمانيد زيباتريد . بر ملايتان رسوا ميكند اينهمه زيبايي را...
اين طفل معصوم را ببوس گناه نميشود.زبون بسته نميتونه حرف بزنه وگرنه
فحش خواهر و مادر ميكشه به جونت.چشش در اومد از بس بقيه رو بوسيدي
بعدا نوشت:جهت تنوير افكار دوستان گرامي عرض كنم كه اين دوست ما از ني ني هاي پسر
زياد خوشش نمياد.دست بر قضا برادر زاده گراميشون پسره.هر چي هم اين زبون بسته مياد
طرفش و ميخواد كه ايشون گوشه چشمي بهشون نشون بدن نميشه.اون روز هم قرار بود كه
اين طفل معصوم بياد جشن تولد شون.براي همين توصيه كردم اين شازده پسر رو مورد لطفشون
قرار بدن و بوسه اي بر جمالش بنشانند.داستان از اين قرار بود
"روزهاي پاياني سال"
+ نوشته شده در يكشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 0:2 شماره پست: 93
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
اين روزهاي دري وري آخر سال زياد برام خوشايند نيست
اتفاقات زياد جالبي هم نيوفتاده.يا شايد بهتر بگم اتفاقات
تلخ اينروزها زيادتر از بقيه ايام سال است. براي همين
ترجيح ميدم چيزي نگم تا مبادا كام شيرين اين روزهايتان
تلخ نشود.
به يادتون هستم...
"به دنبال بهونه!!!"
+ نوشته شده در شنبه بيست و دوم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 20:13 شماره پست: 92
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
ميگويد الله نام بتي از بتهاي زمان جاهليت است.
گفتم خب .باشد.ميگويد محمد از اين نام سواستفاده
كرده و ميگويد من از طرف الله آمده ام.پس او مدعي
دورغگويي است.گفتم نتيجه اي كه ميخواي بگيري چيست؟
ميگويد.خدايي در كار نيست.
گفتم:فرض را ميگذاريم كه الله نام بتي از بتهاي اعراب
است.همانطور كه ميگويي .چه منافاتي با ادعاي پيامبر
اسلام دارد. كعبه از زمان تاسيس. بيت الله ناميده ميشده
و الله كلمه نامانوسي براي اعراب نيست.به فرض اگر هم
به مرور زمان به روي بتي نامگذاري شده باشد. پيامبر آمد
و گفت الله واقعي اين بت نيست.و الله خدايست يكتا و
بي نياز و...آيا اين منافاتي با ادعاي پيامبر دارد؟آيا مگر
پيامبر خداي دروغيني را معرفي كرد كه متهمش ميكني
به دروغگويي؟آيا نظام منظم عالم داراي خالق مافوق
بشري نيست.سنگ و چوب كه پيشكش...به اينجا كه ميرسد
نميداند چه بگويد.سكوت ميكند.تنها حرفش اينست كه
اگر الله از قبل بوده درست است ولي باز ميخواهد مخالفت
كند.
شايد چند سالي باشد كه پشت لبش سبز شده و خودش را
شناخته.و متاسفانه در همين چند سال پاي صحبت كه نه
اراجيف امثال مشيري و فاضلي عليهم ولعنه نشسته و فكر
ميكند كه با آوردن چهار تا كتاب معلوم الحال دري وري و نشون
دادن پشت تي وي.اونها درست ميگن.
درد امروز جامعه ما دين ستيزي و دين گريزي جوونهاي جامعه
است.اينكه بگوئيم مشكل از چهار تا ملاست و ما نبايد به اونها
نگاه كنيم.و بايد به ريشه اسلام نگاه كنيم.حرفيست ساده انديشانه.
امروز امام كه هيچ.پيامبر كه جاي خود دارد.تيشه را برداشته اند و
به ريشه يعني به خدا ميزنند.جوان امروز ميخواهد نفي خدا كند.
يا با بهونه مشيري.يا سروش يا هر متجدد منحرف ديگر.
اينكه ميگوئيم دين وسيله ارتزاق شده.حربه شده براي خالي كردن
جيب مردم.جوابش اين نيست كه ما بايد به ريشه نگاه كنيم.به
امام نگاه كنيم.به اصل اسلام پيامبر نگاه كنيم.نه عزيز.اصل همين
عمل خودمان است.اصل اينست كه جوون نبيد كه فلان ملا
با يك شب منبر رفتن ميليونها تومان پول مفت نگيرد. ويا فلان
مداح بي سواد براي چند ساعت عربده كشي و شاخ و شونه
كشيدن براي زمين و زمان ميليوني پول نگيرد.يا فلان آ.ي.ت ا.ل.ل.ه
و آقازاده اش بيت المال را غارت نكنند.اصل اينست كه مردم بايد
به چشم خود ببيند و به اسلام واقعي ايمان بيارن.و اگر بر عكس
اين شد.ميشود هميني كه امروز به آن رسيده ايم كه امام و پيامبر
كه هيچ.ميخواهد اين خدايي كه مسبب اين اوضاع است را هم منكر شود.
ولي وقتي ميگويي واقعا به خدا اعتقاد نداري سكوت ميكند. پس
اگر دنبال بهونه هم ميگردد براي رهايي از اين وضع است.براي رسيدن به
جايي كه عدالت بر قرار باشد.ولي حاضر است با لجاجت منكر اين خدا
دين .پيامبر و امامي باشد كه اين حلقه را برايش تنگ تر كرده و براي
مدعيان دروغينش فراخ.
به او گفتم:خودت را اذيت نكن.اگر ميخواهي نفي خدا كني.راحت باش
براي اثباتش نه با من و نه با هيچ كس ديگه بحث نكن.خيلي راحت به
خودت بگو خدا وجود ندارد.و مسير زندگي را طي كن.اگر در طي مسير زندگي
به اين نتيجه رسيدي كه خدا نيست.تا ته دنيا برو و زندگي كن.ولي اگر
نتيجه گرفتي كه كه خدا وجود دارد ديگر خيلي راحت قبولش ميكني
و از اين دوگانگي بيرون مياي.كمي راحت ميشود و آرام ميگرد.از اينكه
حرفش شنيده شد.از اينكه تكفير نشد.از اينكه تونست به راحتي بگويد
خدا نيست.و مفسد شناخته نشود.و شايد كمي تفكر در اينكه خدا...
خيلي از اين جوونهاي در موقعيتي قرار نگرفته اند كه در مسير درست
دين شناسي قرار بگيرند و امثال مشيري دنبال همين موارد هستند كه
و به راحتي و يك طرفه خوراك مسموم به خوردشان ميدهند.
با داد و فرياد. با اينكه برگرد به اصل اسلام نگاه كن.يا تو ميخواي ول باشي
دنبال بهونه اي و... كار درست نميشه.بايد هر كسي از خودش شروع كنه
و بايد با عمل نشون دهنده اسلام واقعي بود.
يا صاحب الزمان الامان الامان من جور الزمان...
"..."
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 4:49 شماره پست: 91
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
ميگفت:توي مسجد الحرام نشسته بودم
داشتم جمعيت رو نگاه ميكردم كيف ميكردم
كسي هم نبود كه باهاش حرف بزنم.با خودم
گفتم از خدا چيزي بخوام.گفتم خدا بيا از اون
خوبهايي كه من دارم ازم بگير و از اون خوبهايي
كه خودت داري بهم بده. اينو گفتم و تا اينكه
رسيدم تهرون.شب بود. تنها راهي خونه شدم
رفتم تو محل و نزديك خونه شدم.در زدم كسي
خونه نبود.يكي اومد جلو سلام كرد.گفتم بچه هاي
ما كجان؟كمي مٍن و مٍن كرد.گفت رفتن فلان جا
رفتم اونجا تو راه باز ازش پرسيدم.تا اسم پسرم
رو آورد و گفت بيمارستانه و كم كم شروع كرد
گفت كه پسرم چطور شهيد شده.گريه ام گرفت
ولي يهو ياد حرفم با خدا افتادم.دلم آروم گرفت.
ولي ديگه نگفت از خدا چي گرفت اما معلوم بود
لازم نبود بگه كسي و بهش داد كه با او به
عرش رسيد.
سالهاست از رفتنش ميگذرد.و بهمن سالگرد
عروج ملكوتيش.هر چند در ذيقعده بود كه رفت
و ذيقعده ماه اولياء الله است.ماهي بسيار عجيب.
ماه امام رضا(ع).
+به طواف چشمهاي تو احرام اشك ميبندم...
"اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي"
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 23:51 شماره پست: 90
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
ناگهان بيا...
اي رفته كمكم از دل و جان، ناگهان بيا مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا
قصد من از حيات، تماشاي چشم توست اي جان فداي چشم تو؛ با قصد جان بيا
چشم حسود كور، سخن با كسي مگو از من نشان بپرس ولي بينشان بيا
ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن بي آنكه دلبري كني از اين و آن بيا
قلب مرا هنوز به يغما نبردهاي اي راهزن دوباره به اين كاروان بيا
"فاضل نظري"
با تشكر از دوست خوب ما كه زحمت انتخاب اين شعر رو كشيدن
آغاز امامتت بهانه اي شد براي باريدن.
امروز نوشت:ولايت مفور السرور مولاي دو عالم.عزيز دل فاطمه(س).منتقم آل محمد(ٌص) رو به همه
شيعيان مولا تبريك ميگم
"ساقي بازنده"
+ نوشته شده در يكشنبه نهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 12:16 شماره پست: 89
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
از دوستانيست كه سلام و عليك داريم
هميشه خنده روست.تن صداي بمي داره
وقتي حرف ميزنه ميتوني حدس بزني همچين
آدم سر به راهي نيست.ولي واقع قضيه
اينطور نيست.عباس مرد سر به راهي شده.
داشت از گذشتش ميگفت.از اينكه براش حكم
اعدام بريدن و چطور شد كه الان زندس.
ساقي معروفي بوده.ميگفت ۱۵ سال شلوار
شش جيب فقط ميپوشيده.اين يعني ساقي
حرفه اي با تمام امكانات.با هشت كيلو ه.ر.و.ئ.ي.ن
گرفتنش.و حكم اعدام براش بريدن.ولي بعد مدتي
شد حبس ابد و بعد با عف مشروط آزاد شده.
ميگفت تو زندان جاي مخصوص داشته.هر وقت
ميرفته زندان هميشه تعدادي از بچه محل ها
اونجا بودن و براي خودش موقعيتي داشته و تخت
مخصوص .ميگفت فقط اگر كسي پيشكسوت تر از من
رو تختم ميخوابيد باهاش كاري نداشتم.وگرنه بايد
تخت و خالي ميكرد برام.الان هم براي خودش برو بيايي
داره.تو محل كه راه ميره به مواد فروشها و خلافهاي
محل كه ميرسه همه جلوش لنگ ميندازن.
اما عباس ديگه عوض شده.اينروزهاش فقط به كار و تلاش
صرف ميشه.و وقتي مياد مارو ميبينه شروع ميكنه به
جك تعريف كردن و خنديدن.عباس تا آخر خط رفته.
زن و زندگيش رو اين مواد و خلاف از دست داده.
گفتم چطور تونستي برگردي؟گفت من ديگه كارم تموم
بود.خودم خواستم برگردم.كمپ هم نرفتم.همون تو محل
به كاسبا گفتم اگر خوب شدم كه شدم.اگر نه باهام
كاري نداشته باشيد.ميگفت تو جوب افتاده بودم و درد
ميكشيدم.يك ماه تو خيابون بودم.خونه هم نرفتم.
تا اينكه خوب شدم.
حرفاي زيادي زد.حرفايي كه تامل انگيز بود ولي
اون وديگران بهش ميخنديدن.از زندگي گفت كه از بين رفته.
از زني كه دوستش داشته و حالا نيست.از شخصيتي
كه اون وقتا داشته. و مسلما" به قبل بازنميگرده.
ولي با همه اين حرفا اون به خودش اومدو برگشت.
ميخوام بگم.عباس از اولش اينطور نبوده.با رفقاي بدي
گشته.و موقعيت محل زندگيش تو اين سرنوشتش
خيلي تاثير داشته.هر چند خودش عامل مهمي بوده
كه اين راه رو انتخاب كرده.و خودش هم تونسته از
اين مهلكه نجات پيدا كنه.نميخوام بحث روانشناسي
كنم.ولي ميخوام بگم.اراده انسان خيلي در سرنوشتش
تاثير داره.و ميتونه از نيستي به زندگي برسه.
+از قديم گفتن زغال خوب و رفيق ناباب آدم رو از راه به در ميكنه
"امام الرئوف"
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 0:1 شماره پست: 88
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
هميشه از حرمت، بوي سيب مي آيد صداي بال ملائك، عجيب مي آيد!
سلام! ضامن آهو، دل شكسته من به پاي بوس نگاهت، غريب مي آيد
نگاه زخميِ تو، تا بقيع باراني است مگر ز سمت مدينه، طبيب مي آيد؟!..
به پاي در دلت، اي غريبه تنها علي(ع) ز سمت نجف، عنقريب مي آيد
طلاي گنبد تو، وعده گاه كفترهاست. كبوتر دل من، بي شكيب مي آيد
برات گشته به قلبم مُراد خواهي داد چرا كه ناله «امّن يُجيب» مي آيد.
"خديجه پنجي"
"پايان خنده دار"
+ نوشته شده در پنجشنبه بيست و نهم دي ۱۳۹۰ ساعت 10:17 شماره پست: 87
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
گوشي زنگ خورد.داشت نفس نفس ميزد
خيلي نگران كننده بود.گفت دزد كيفم و زد
كارايي كه بايد ميكرد بهش گفتم.
مقداري مدارك و پول نقد.البته مدارك مهم.
حدود ساعت ۱۹ بود كه اومد.داشتيم صحبت
ميكرديم كه فردي زنگ زد و اظهار كردكيفي
پيدا كرده و مشخصات داد.البته فقط كيف
كوچك دستي رو پيدا كرده بود.ولي باز جاي
شكرش باقيه.
جالب قضيه اينجاست.ميگفت بعد از اينكه آقا دزده
زد پشت سرم و دستم.افتاده بودم رو زمين و
گيج بودم.مردم هم دورم جمع شده بودن و يكي
اومد جلو و پول انداخت برام.
گفتم خوب حالا به غير از پول و مدارك تو كيفت
چي داشتي؟كمي فكر كرد و زد زير خنده.گفتم
چيه؟گفت حالا يادم اومد.امروز رفته بودم آزمايشگاه
بهم ظرف داده بود براي نمونه.نمونه رو پر كرده
بودم گذاشته بودم تو كيفم.يعني ما مرده بوديم
از خنده.طرف كيف و باز ميكنه با يه نمونه آزمايش
اونم از نوع جامد رو برو بشه.چه حالي بهش دست
ميده.يه ذره دلمون خنك شد.و بعد يه روز ناراحت
كننده يه خنده حسابي كرديم.
فكرشو بكن مملكته داريم؟!تو روز روشن روبروي
مترو بين اينهمه جمعيت بيان دزدي.راحت هم بتونن
فرار كنن...
...
+ نوشته شده در دوشنبه بيست و ششم دي ۱۳۹۰ ساعت 1:17 شماره پست: 86
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
چرا شراب ننوشم
كه ماه توبه شكن باز مي آيد...
"دستهاي تو"
+ نوشته شده در جمعه بيست و سوم دي ۱۳۹۰ ساعت 14:50 شماره پست: 85
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
دستهاي تو هنوز بوي طراوت و تازگي ميدهد
هر چند كهولت سن پير و فرسوده اش كرده
و درد سراسر بدن نحيفت را فرا گرفته.
روزهاي سرد زمستان و گرماي طاقت فرساي
تابستان اين دستهاي مهربان بود كه پناهگاه
فرزندانت بود.و با نوازشهاي مادرانه ات گرد
بي مهري ها و ناملايمات را از روي فرزندانت
ميربودي. دستهايي به نرمي بال ملائك و مهربان.
به مهرباني خدا.
و امروز بي كس و تنها چشم انتظار همان فرزندان
ديروز.با دردهايت تنهايت گذاشته اند.و در گوشه
شوم و بد يوم وكثيف زندگي سگي خود خزديده اند.
ناله هايت هم ديگر نايي ندارند.اينقدر صاف و زلالي
كه آسماني شده اي.ديگر حتي خود را فراموش
كرده و به لطافت و و پاكي ملائك رسيده اي.
اين روزها و شايد ماهها شايد هم ساعات باقي مانده
عمر تو.تو نيستي كه احتياج به كسي داشته باشي.
تو ديگر فارغ شدي ازاين دنياي بي رحم.و ديگرانند
كه با خدمت به تو .در پي نوري.مهري.عشقي و صفايي
هستند.
و دستهاي تو همچنان باران نور و مهر و عشق است...
"آشپزي"
+ نوشته شده در جمعه بيست و سوم دي ۱۳۹۰ ساعت 14:34 شماره پست: 84
مطلب بصورت موقت و بدون نمايش در وبلاگ ثبت شده است
با كسب اجازه از استاد
برچسب: ،
ادامه مطلب
بازدید: